دلبستگی

اکتبر 1, 2009

غیبت

Filed under: شخصی — سینا ر @ 11:53 ق.ظ.

بعد از مدتی دوباره آمدیم.
شرمنده همه دوستای عزیزم که آمدند و نوشته‌ی جدیدی ندیدند!
قول می‌دهم به زودی بنویسم.
فعلا این پست به این عنوان که من هستم. خوب هم هستم!

سپتامبر 9, 2009

مباحثه‌ای پیرامون اعترافات تلویزیونی اخیر

Filed under: انتخابات 88,سیاسی — سینا ر @ 4:23 ب.ظ.

بعد از مطلبی که از دکتر صادق زیباکلام با عنوان بعد از اعترافات در وب‌سایت قطار گذاشتم، دوست و برادر عزیزم جناب » مصطفی» نقدی دوستانه را به تفکر من وارد نمود که قصد دارم پاسخی به او بدهم که شاید در این گفت و گو اندکی هم بیاموزم. مطلب دکتر زیبا کلام پیرامون این موضوع بود که اعترافات در دادگاه را نمایشی می‌خواند.
در ابتدا با کسب اجازه از جنباب مصطفی بخش‌هایی از کامنت او را نقل می‌کنم.
« ببين دلبستگي جان اين عطريان فر تو بازداشت گفت زمان شاه مارو كتك ميزدند خفن ولي ما حس ميكرديم روحيمون داره قوي ميشه و اصلا از مواضعمون كوتاه نمي اومديم فك ميكرديم اون زمان تو زندان عمار وياسريم و … اما الان هيچي حس نميكنيم الان شرمساريم شرمنده ايم كه اينجوريه…ببين دلبستگي جان من سياسي بحث نميكنم دارم درون اين ادما رو بهت نشون ميدم اينا الان به هيچي عقيده ندارن به اون ارمان اصلاحات عقيده ندارن چون فهميدن تو خالي هست الان دلشون خالي از اعتقاد و عقيده است دارن وا ميرن يكي پس از ديگري…ابطحي كه معلوم بود اونجوري حرف ميزنه چون قبل زندان هم مخالف موسوي بود…يكم تو فكر كن ببين اگه كسي اعتقاد داشته باشه كه اين نظام داره دروغ ميگه تقلب شده اينجوري مياد جلو دوربينها ميگه غلط كردم؟يعني يكي از اين ادما همون كله گنده هاي اصلاحات جرات نداشت روي حرف خودش بايسته جلو اون همه دوربين و خبر نگار داخلي خارجي بگه شما غلط ميكنين كه مار رو گرفتين!…من شخصا اعتقادم بر اينه كه اين ها اين ابطحي حجاريان داشتن غلط فكر ميكردن در مورد نظام و تقلب و … الان چون درونشون خاليه و همش بازيه سياسي بوده براشون ديگه از اينجا به بعد نميتونن به بازي تقلب ادامه بدن و گيم آور شدن…»» اون بالا گفتم خوشم مياد كم نميارين برا اين بود كه به نظر من بعضيا ميدونن كه تقلب نشده ولي باز هم ادا در ميارن و بعضيا هم الكي خودشون و به مظلوم واقع شدن ميزنن برام جاي تعجبه كه چرا يه موضوع رو از همه ذواياش نميبينيم چرا حرفهاي عطريانفر ابطحي حجاريان برامون مهم نيست فقط به خاطر اينكه تو دادگاه گفته شده هر چي باشه رد ميكنيم…»
دوست و برادر عزیزم کلامت را خواندم. آنهم نه یک بار که چند بار، گفتم شاید کلامت حق باشد و نکند من در این ماه رمضان از کنار کلام حق بی‌اعتنا بگذرم. گفتم نکند من بر راه غلط گام بر می‌دارم و بر راه غلط خویش اصرار می‌ورزم. به حرفهایت و به حرفهایم فکر کردم. همه داده‌هایم را کنار هم گذاشتم. از خود پرسیدم چرا نباید به حرفهای اصلاح‌طلبان پشیمان شده اعتماد کنم؟ راستش را بخواهی هر چه بیشتر فکر کردم گیج‌تر شدم!
آخر می‌دانی، این تاریخ لعنتی بد چیزی است!‌ بدجور آدم را بدبین می‌کند. قصه وبلاگ نویسان یادت هست؟ معمارزاده و مطلبی و افشاری و چند نفر دیگر را می‌گویم. همانها که آمدند اعتراف کردند و بعد از مدتی در بیرون زندان و بعضی حتی درون زندان گفتند که این حرفها تحت فشار و شکنجه بوده. و جناب شاهرودی هم کمیته‌ای تشکیل داد و حقیقت مشخص شد. و حالا تنها فرقی که آن بچه‌ها کرده‌اند این است که رادیکال تر از قبل شده‌اند.
برادر خوبم؛
عباس عبدی را که حتمن می‌شناسی؛ همان اصلاح طلب پیشرو را می‌گویم که کلی کیهان و صدا و سیما بر علیه‌اش مطلب پخش می‌کند. یادت هست وقتی اعتراف کرد و در صدا و سیما پخش شد؟ عزت سحابی را چطور؟ کیان تاجبخش، رامین جهانبگلو… حتمن تو هم مثل من الان خیلی‌‌ها را در ذهن داری. با بیشتر اینها که اسم بردم از لحاظ فکر و عقیده بسیار تفاوت دارم بین اینها فقط سحابی را قبول داشتم و دارم. می‌دانی دوست من. این تاریخ لعنتی بدجوری مرا بدبین کرده. با خودم فکر می‌کنم چطور ممکن است یک نفر 30 سال بر یک عقیده باشد ناگهان در زندان ظرف مدت 60 روز تغییر کند و بعد از آنکه از زندان آمده دوباره برگردد به آن افکار قبلی‌اش مثل عبدی مثل سحابی مثل بچه‌های وبلاگ نویس مثل تاج‌بخشی که الان قرار است دوباره اعتراف کند! برادرم بیا گاهی، فقط گاهی! پیش خودمان فکر کنیم که نکند شاید، فقط شاید! در زندانها خبری از فشار روحی و جسمی باشد. این «شاید» لعنتی خیلی هم بی‌سابقه نیست. همین تاریخ 10-12 سال اخیر را ببینیم فقط. اکثریت مراجع تقلید هم که گفته‌اند اعتراف در زندان فاقد اعتبار است.
حالا از این بحث هم بگذریم. از تو خواهش کرده بودم که بیا یکبار هم که شده با توجه به تاریخ فکر کنی که «شاید» ممکن است در زندان خبری هم از فشار و شکنجه باشد برای اعترافات. دیدم بی‌انصافی است اگر من هم یکبار مثل تو فکر نکنم و از دید تو به قضیه نگاه نکنم.
فرض را بر این می‌گذاریم که که یک فعال سیاسی مثل عطریانفر که بیش از 30 سال فعالیت سیاسی داشته به طور ناگهانی در 60 روز تغییر کند.
در همان کامنت در مباحثه‌‌ای که داشتیم گفتم شما بر این معتقدید که دوستان اصلاح طلب با استدلال و حرف و سند به این تحول عظیم فکری رسیده‌اند. گفتم حتمن استدلال علمی قوی و با ریشه‌ای وجود داشته که آدمی مثل حجاریان به این نتیجه علمی رسیده که تئوری ماکس وبر غلط علمی است.
خب من همانجا از شما پرسیدم چرا یک برنامه تلویزیونی در یک ساعت پرمخاطب نمی‌گذارند تا آن استدلال‌های عمیقی که توانست حجاریان را متقاعد کند که از لحاظ فکری اشتباه می‌کرده را برای مردم و دیگر فعالان سیاسی پخش کنند تا همگان از این گمراهی و ضلالت به در آیند. اینگونه نه دیگر حکومت مجبور است فرزند شهید بهشتی را بازداشت کند و نه مجبور است جلوی صدای نوه‌ی امام را بگیرد و نه مجبور است بیانیه‌های تند و تیز خواهر شهیدان باکری را مقابل خود بیند و دلخوری همسر شهید رجایی. دیگر نه کیهان مجبور می‌شود به فرزند شهید مطهری حمله کند. و نه حکومت مجبور است با دلخوری مراجع تقلید و روحانیون بزرگ قم نظیر آیات جوادی آملی و استادی مواجه شود. و نه حتی مجبور می‌شدند جلوی برگزاری مراسم بزرگداشت آیت الله طالقانی را بعد از 30 سال بگیرند.
من چیز زیادی نخواستم برادر عزیزم. گفتم اگر استدلال، حجاریان و ابطحی و عطریانفر را در هم شکست و نه زور!‌ بیایید این استدلال را برای همه بیان کنید تا همگان متنبه شوند و دیگر این همه به نظام هزینه وارد نشود.

پ ن: از تمام عزیزان عاجزانه خواهش می‌کنم اگر قصد شرکت در بحث را دارید به یکدیگر توهین نکنید و منطقی و دوستانه صحبت کنید. بیایید از همینجا تمرین کنیم تحمل نظرات مخالف خودمان را

سپتامبر 1, 2009

توهم مشمئز کننده دانایی!

Filed under: سیاسی — سینا ر @ 4:23 ب.ظ.

همین خصلتمان است که همه چیزمان را از ما گرفته!‌ همین که عادت داریم همه چیز را خیلی زود بدست بیاوریم وگرنه کلا بیخیالش می‌شویم، 2 سالی از کار خاتمی گذشته بود که عده‌ای شروع کردند به حمله و هجمه که آقا چرا هیچ کاری نمی‌کنی. مجلس ششم هم همین بود. جمله معروف بازرگان بزرگ را هم که به یاد داریم که وقتی حرف از اصلاحات زده بود و به شاه هشدار داده بود که با آزادی‌ خواهان راه بیاید و دست از سر مردم بردارد تا مردم به جای انقلابی‌گری آرام آرام قدم بردارند و فضای جامعه با فضای سیاسی حرکت کند، نه جلوتر نه عقب‌تر زیرا به خوبی می‌دانست که تغییر ناگهانی به جامعه شوک وارد می‌کند و تغییرات هرچند مقطعی بدست بیاید اما دوباره برگشت می‌کند.(درست مانند دردی که با مسکن درمان شود) همان موقع ملت و فعالان سیاسی به بازرگان حمله می‌کنند که تو ساواکی هستی! اصلن ملت عجیبی هستیم. آنقدر در گوشمان خوانده‌اند که خودمان هم باورمان شده که باهوش‌ترین و بهترین ملت دنیا هستیم! توهم توطئه هم که در تار و پود وجود بیمارمان نهفته است.
نه عزیزان! ‌بهتر است دچار توهم نشویم. ما خیلی هم لیاقت بهتر از این اوضاع را نداشته‌ایم. روزی درورد بر مصدق دادیم و فردایش مرگ بر مصدق. اگر تاریخ یادتان رفته مرور کنید…
لابد می‌گویید آگاهیمان کم بوده و دولت‌ها مردم را در جهل نگاه می‌داشته‌اند. بله همین طور بوده، اما ما چه کرده‌ایم؟ طبقه ما چه کرده است؟ در طول تاریخ را عرض می‌کنم. ما که خود را نماینده کنونی روشنفکر یا باصطلاح آگاه جامعه می‌دانیم چه کرده‌ایم برای این ملت؟ برای توده؟ فلسفه خواندیم و مقاله نوشتیم؟! چه مقاله‌ای؟
از مارکس و نیچه و سارتر و پوپر حرف زدیم، از مزایای لیبرالیسم گفتیم، دموکراسی را به انواع مختلف تعریف کردیم! مارکسیست را از دیدگاه لیبرال‌ها نقد کردیم! در مدح و ستایش صادق هدایت و میشل فوکو کنفرانس و همایش گذاشتیم و از بوف کور حماسه‌ها و ترانه‌ها ساختیم! دغدغه بزرگمان کشف رابطه گلستان و فروغ شد.
چه کارهای شگفت انگیزی…
توهم روشنفکری و دانایی 100 سال است که آرزوی شهد آزادی را بر دل ما گذاشته، هیچ کاری برای توده نکردیم، چند تا مقاله درباره کارگران نوشتیم؟ چند روشنفکر که حالا توده را متهم به جهل می‌کند می‌داند که امسال آب برای زمینهای کشاورزی نامناسب توزیع شده؟ چند نفر می‌داند برنج پاکستانی کمر کشاورز را می‌شکند؟! لابد حالا ادعا می‌کنیم که می‌دانیم! نه عزیزان حالا بعد از 3 سال که برنج‌های دانه بلند(!) همه ایران را گرفته ما اینها را فهمیده‌ایم، الان هم دیگر سودی ندارد اگر شعار حمایت از کشاورزان بدهیم، همان موقع که چایکاران با مصیبت و فقر دست و پنجه نرم می‌کردند، باید می‌فهمیدم.
همان موقع که به دنبال کمپین یک میلیون امضا بودیم باید می‌فهمیدیم که زنان کشاورز و طبقه متوسط به پایین دغدغه‌اشان این توهمات نیست!
اینها را می‌گویم چرا که می‌بینم خیلی‌ها اعتراض دارند که کارگران و طبقات پایین کجایند؟ مدام آنها را به جهل متهم می‌کنیم.
چند بار به روستاها رفتیم برای هم صحبت شدن با آنها؟ صدا و سیما هر روز و شب در خانه‌های آنهاست و ما فقط از دور می‌گوییم لِنگش کن! همین هایی که روشنفکر ما بی‌سواد و دهاتی می‌خواند. مگر جلال عزیز نبود که در کتابهایش دهاتی‌ها را مسخره می‌کند؟! قبول کنید اگر پایش بیفتد ما هم عوام‌فریبان خوبی هستیم.
اینها را نگفتم که نتیجه بگیرم بیخیال دموکراسی و آزادی شویم.
اتفاقن بر عکس. گفتم تا کمی دست برداریم از این عجولی و غر زدن، از این حس مسخره و مشمئز کننده که انگار فقط ما همه چیز را می‌دانیم.
مگر ما چقدر کاشته‌ایم که حالا توقع داریم یک شبه دموکراسی برداشت کنیم؟
ما خیلی چیزها بدست آورده‌ایم. رئیس صدا و سیمای احمدی‌نژاد اعلام کرده بیننده صدا و سیما به زیر 40 درصد رسیده، می‌دانید این یعنی چه؟ یعنی اینکه ما موفقیت دیگری کسب کرده‌ایم، یعنی اینکه ما توانستیم قوی‌ترین ابزار آنها را ضعیف کنیم. و حالا می‌خواهیم درست در این حساس‌ترین لحظه تاریخ «مثل همیشه» ناامید شویم و بگوییم باختیم؟ نه دوستان ما هنوز خیلی کار داریم. دموکراسی مرحله گذار دارد و ما اکنون یک گام بلند برداشته‌ایم. ما باید برای همه بگوییم دموکراسی چیست. آرام آرام. به زبان خودشان. با شیوه‌های خودشان و در کنار آنها تا بتوانیم آرام آرام جامعه را دموکرات کنیم. مردم را دموکرات کنیم. فرهنگها و روابطشان را دموکرات کنیم و بعد امید دموکراسی داشته باشیم.
با درود بر همه آنان که در برداشتن این گام از جان و مال و آبروی خویش گذشته‌اند، آنان برگه‌های جاودانه تاریخند.

اوت 24, 2009

چرا احمدی‌نژاد به جای هلو از انگور یا شنبلیله استفاده نکرد؟

Filed under: سیاسی,طنز — سینا ر @ 10:15 ق.ظ.

محمود احمدی‌نژاد اعلام کرده که وزیر بهداشت دولت نهم جناب آقای لنکرانی همچون «هلو» است!
ما بسیار تلاش کردیم که به کنه ماجرا پی ببریم از این رو بسیار مهم بود که بفهمیم که منظور ایشان هلو انجیری بوده یا هلوی هسته جدای زعفرونی دشت مغان! فکر نکنید داریم خوشمزگی می‌کنیم و این موضوع اهمیت ندارد. اتفاقن خیلی خیلی اهمیت دارد. ما فکر می‌کنیم منظور احمدی نژاد هلو انجیری بوده و در زیر این ادعای خویش را اثبات خواهیم کرد. و همینطور مواردی را بررسی می‌کنیم که چرا از میوه‌ها یا سبزیجات دیگر استفاده نشده است.
خیلی‌ها این نظر محمود احمدی‌نژاد را به طنز گرفتند اما ما می‌دانیم که آنها که این تعبیر بلیغ و تشبیه زیبا را به تمسخر می‌گیرند جیره‌خواران اربابان استکباری خویشند. وگرنه کدام انسان ارزشی است که این تعبیر فلسفی، عمیق، پرمعنا و دقیق را در نیابد. نکات مهمی در این استعاره وزین نهفته است. مثلا چرا احمدی نژاد لنکرانی را به انگور یا موز یا شنبلیله تشبیه نکرد؟ خب نکته در همین‌جاست. هلو ، مخصوصا نوع انجیری اش یک میوه کاملا ضد استکباری است و شکل و شمایلش معلوم است که طی سالها مبارزه با مافیای قدرت و ثروت به این شکل در آمده و پَخت شده. اما در عوض انگور که یک میوه کاملن معلوم‌الحال است و همگان می‌دانیم که این میوه عامل استکبار بوده و طی یک فرآیند ساده می‌تواند به نوشیدنی‌های بی‌تربیتی تبدیل شود. یا موز که اصلن شکل و شمایلی کاملا غرب زده دارد و میوه‌ای مخصوص سرمایه داران و ویژه‌خواران است. به طور کلی موز یک میوه مخصوص مافیای ثروت و قدرت است در عوض هلوانجیری یک میوه خاکی و فقیرانه است.
شنبلیله
و اما شنبلیله؛ شاید در ظاهر همه فکر کنند که بد نبود اگر احمدی‌نژاد لنکرانی را به شنبلیله تشبیه می‌کرد. چون ظاهرش مورد خاصی ندارد و حتی از هلو انجیر ارزانتر هم است. اما همه چیز که پول نیست. کسانی اینگونه فکر می‌کنند که انسان‌های ساده لوحی هستند که با تحریک تلویزیون‌های بیگانه به این نتیجه رسیده‌اند. اگر خوب در این کلمه دقت کنید می‌بینید که صیهونیست‌ها و آمریکاییها به کمک رسانه‌های تحت امرشان(یعنی تمام رسانه‌های جهان منهای شبکه‌های تلویزیون ایران و بعضی شبکه‌های رادیویی ایران و روزنامه کیهان و ایران و رسالت) خواستنه‌اند ترکیب بسیار مستهجن شنبلیله را در ایران جا بیندازند تا از طریق تهاجم فرهنگی نسل جوان این ملت را از درون تهی کنند. چرا که شما با یک نگاه ساده به شنبلیله در می‌یابید که این کلمه متشکل از دو کلمه «شنبه» و «لیله» است. کلمه «لیله» با یک تغییر کوچک به «لیلا» یا «لیلی» تبدیل می‌شود و معلوم می‌شود که دارد یک قراری چیزی با لیلی برای روز شنبه گذاشته می‌شود، تازه مکان قرار هم که سکرت است و اینجا بیان نشده و این به خودی خود مفهومی از تهاجم فرهنگی را می‌رساند. در حالت دیگر می‌توانیم با تغییر کوچکی در کلمه شنبه به مفهوم بسیار بسیار بی‌ادبی «شب» و «لیلی» هم برسیم! که به نظر ما با توجه به سابقه تهاجم فرهنگی از سوی استبکار بسیار قابل حدس‌تر است. آنها فکر کردند که ما نمی‌فهمیم و نمی‌توانیم به معنای عمیق کلمه مستهجن «شنبلیله» پی ببریم و اصرار داشتند که محمود احمدی‌نژاد به جای کلمه «هلو» از «شنبلیله» استفاده کند.
حتمن با بررسی‌های بالا شما هم به این نتیجه رسیدید که تعبیر احمدی‌نژاد بسیار عالمانه بوده و «هلو» کلمه‌ای است که راه هرگونه سوء استفاده را می‌بندد. در ضمن با توجه به توضیحات کاملا مشخص است که منظور ایشان از «هلو» نوع «هلوانجیری»اش بوده است. چون اصولا قیافه‌اش می‌خورد که در تضاد با منافع مافیای قدرت و ثروت باشد.

بی‌ربط نوشت: قبل از آمدن این رمضان می‌خواستم بنویسم در موردش، فرصت نشد. بعدن فرصت زیاد است. فعلن همینقدر که رمضانی که منتظرش بودم آمد. دعایمان کنید.

بازتاب‌ها:
در وبسایت کلوپ ایرانیان، وب‌سایت بالاترین، وب‌سایت قطار ، وب‌سایت وزین آی‌طنز

اوت 16, 2009

حمله و گاز گرفتن در دفتر روزنامه اعتماد ملی و شیوه‌های مقابله

بعد از مدتها دوباره به طنز نوشتن آوردنمان. بعد بگویید این‌ها بدند خشن هستند و از این حرفها. بچه های به این خوبی! ببین چطور استعداد آدم را شکوفا می‌کنند.
در اخبار خواندم برادران عزیز اعلام رسمی کرده‌ بودند که روز شنبه به روزنامه اعتمادملی حمله می‌کنیم. در ضمن اعلامیه‌های هم در نماز جمعه تهران با همین مضمون بین نمازگزاران پخش شده که متن این اعلامیه بدست ما رسیده است. ما هم آنرا انتشار می‌دهیم.
به نام خدا
برداران و خوهران عزیز
اکنون به یاری غیرسبزتان نیاز مندیم.
امروز روزنامه اعتماد ملی پایگاه اصلی دشمن به خصوص بی‌بی‌سی جهان خوار شده است. ما طی یک تصمیم کاملا خودسرانه تصمیم گرفتیم به این روزنامه حمله کنیم و اعضا و کارکنان مزدور آن را گاز بگیریم. از یکایک شما عزیزان که این توانایی را در خود می‌بینند که بتوانند گازهایی بگیرند که تا اعماق ته دشمن را سوراخ کند و پوشالی بودن قدرت استکبار را نمایان سازد عاجزانه درخواست داریم که به ما ببیوندند. البته از آنجا که یک عده از کارکنان این روزنامه ممکن است از بانوان باشند و از آنجا که مردها نمی‌توانند زبانم لال رویم به دیفال بانوان را گاز بگیرند چون یک عمل ضد ارزشی به حساب می‌آید ما به یک عده بانوی مبارز هم نیاز داریم که تحت هدایت خانم… وظیفه خطیر و ارزشی «حمله» را برای «دفاع» از ارزشها بر عهده بگیرند.
با تشکر جمعیت کاملا خودسر دفاع از ارزشها

البته ما بسیار سعی کردیم ببینیم که این جمعیت خود سر را چه کسی سازماندهی می‌کند که بعد از چند پرسش یکی از مسئولان به صورت کاملا محترمانه ما گفتند به شما ربطی ندارد و اینها کاملا خودسر هستند حتی در حدی خودسرند که به ما هم ربطی ندارد.
در نتیجه ما بیخیال شدیم و تصمیم گرفتیم شیوه‌های حمله احتمالی را بررسی کنیم. تا بچه‌های اعتمادملی حواسشان جمع باشد و آسیب نبینند.
فرض کنید مثلا یکی از کارکنان نشسته و دارد صفحات روزنامه را می‌بندد و اصلا هم حواسش به دور برش نیست و شعارهای برداران خودسر او را از خواب غفلت بیدار نمی‌کند. به نظرتان کجایش را باید گاز گرفت تا زودتر از خواب غفلت بیدار شود؟
جان؟! چی گفتید؟!‌
بستگی دارد؟
واقعا که بی‌ادب هستید! امیدوارم به زودی حمله خودسرانه‌ای به شما صورت بگیرد تا درس عبرتی برای شما و اربابان استکباریتان شود.
خب دیگر از شما سوال نمی‌کنم و خودم موضوع را به تنهایی بررسی می‌کنم، به هر حال با توجه به شرایطی که ذکر شد و کمینی که در مورد صفحه آرا شده بود، یکی از برادران یا خواهران مهاجم خودش را به او می‌رساند و طی یک حمله غافلگیرانه بر روی فرد مذکور می‌پرد و گردن او را گاز می‌گیرد!
(در اینجا به علت جلوگیری از سو استفاده دشمان رئیس فریاد می‌زند!‌‌ آهای مگه نگفته بودم گردن مَردن گاز نگیرید. فقط جاهایی که مورد اخلاقی نداره) که در این لحظه فرد مذکور بلافاصله گردن را رها می‌کند و به سمت انگشتان می‌آید چون آلت جرم انگشت است و با انگشتش داشته صفحه روزنامه جهانخوار را می‌بسته. در نتیجه به صورت همزمان 3 انگشت را گاز می‌گیرد. حمله کننده یک لحظه برای اولین بار در طول زندگیش فکر می‌کند و در دلش می‌گوید کاش می‌توانسم مغز او را گاز بگیرم چون آلت اصلی جرم مغز است نه انگشت! در ضمن معلوم نیست که این انگشتش را کجاها مالیده و معلوم نیست چقدر کثیف است. خدا کند مریض نشوم.
این یک مدل از حمله‌های احتمالی بود، و حالا با توجه به شرایط ما یکسری نکات ایمنی را برای جلوگیری از آسیب دیدگی مطرح می‌کنیم. به بچه‌های اعتماد ملی توصیه می‌کنیم از دستکشهای ضخیم استفاده کنند و از آنجا که این گروها کاملا سر خود هستند و ممکن است حتی به حرف رئیس هم گوش ندهند در نتیجه شما بهتر است از گردن خودتان هم محافظت کنید. اصلا چه اشکالی دارید مدتی از این محافظ گردنهای آرتروز ببنیدید؟ هان؟! اگر واقعا ریگی در کفشتان نیست و جیره خوار آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و ایتالیا و استرالیا و نروژ و سوئد و جزایر فارو و آفریقای جنوبی و ایرلند شمالی و سریلانکا و مالزی و نپال و مکزیک و فنلاند و دیگر کشورهای دشمن نیستید اینکار را بکنید.
به خصوص اگر می‌خواهید نشان دهید که خیلی بچه‌های خوبی هستید از محافظ گردن‌های کشور دوست و برادر چین استفاده کنید و موبایل نوکیا بخرید و دعا کنید تیم ملی روسیه به جام‌جهانی برود! اگر اینکار ها را کردید احتمال حمله و گازگرفتکی و به طبع آن آسیب دیدگی به شدت کاهش می‌یابد.
باشد تا همه به راه راست هدایت شویم.

پ‌ن1:ظاهرا نیروی انتظامی مانع اینکار شده، امیدوارم همیشه این اتفاق میفتاد و بیفتد.
پ‌ن : 5،6 روزی نیستم؛‌ میروم هواخوری، مواظب وبلاگم باشید!

اوت 12, 2009

از خودم برای خودم، فقط!

Filed under: شخصی — سینا ر @ 4:24 ب.ظ.

مدتی است با خودم ننوشته‌ام، برای خودم، برای دلم، برای ترسهایم، برای زندگی‌ام.
از ابتدا نمی‌خواستم وبلاگم فقط سیاسی باشد. اما خب زندگی سیاسی است اینروزها، و خیلی سخت است از سیاست کندن. اما خواستم که این نوشته را برای خودم بگذارم.
می‌دانی… گاهی دلم برای «خودم» چند سال پیش تنگ می‌شود!
برای «خودمی» که خیلی وقت پیش خیلی شادتر بود! شادی که شاید دلیلی خاصی نداشت.
بیشتر… بیشتر یک حس با جمع بودن یک حس در همه جا سرک کشیدن بود. یک فضولی دائمی!‌ یک گستاخی قیصری! با چاشنی یک نعمت خدادادی بسیار نیک و خطرناک!
خوب حرف زدن.
همیشه این جمله شریعتی معلم در گوشم است. آنها که خوب حرف می‌زنند تصور می‌کنند بهتر از همه فکر می‌کنند و این خطر بزرگی است.
از انجمن فرهنگی دانشگاه پیشتر از یک سال پیش شروع کردم، شروع کردم به رشد دادنش. دانشگاهی که تازه دو سالش بود و رشد کردن در آنجا خیلی سخت نبود. یک آدم بیکار می‌خواست و پرانرژی که انجمنش را داغ کند! که بچه‌ها را جمع کند.‌ و من خیلی زود رفتم بالا!‌ بین محبوبیت و نفرت اطرافیان. نشریه را دست گرفتم. رشدش دادم باز هم بین محبوبیت و نفرت! و چقدر لذت می‌بردم از دعواها!!
با همه درگیر شدم. با همه بحث می‌کردم. ساعت‌ها. و چقدر انرژی داشتم. گاهی نهار هم نمی‌خوردیم!‌ می‌نشستیم حرف می‌زدیم. حرف که نه بیشتر شبیه مبارزه بود! از چیزهایی که برای دانشگاهمان خیلی گنده بود می‌گفتیم! و از چیزهایی که برایمان خیلی کوچک. دو گروه می‌شدیم و جنگ گلادیاتورها آغاز می‌شد. هرکس سوتی می‌داد اوت می‌شد! اما من کم کم خسته شدم. از شلوغی‌های دور و برم تنها شدم! مثل همیشه!
مثل همیشه خوب شعار می‌دادم، خوب حرف می‌زدم، دور و برم شلوغ بود. نشریه را که گرفتند انجمن فرهنگی را ول کردم. گفتم خودم می‌شوم و خودم. مثل بقیه! مثل آنها که سرشان در لاک خودشان است. انگار آنها بیشتر خوشحالند. همیشه با خودم فکر می‌کنم کاش از اول مثل همان‌ها بودم، همان‌ها که سرشان در لاک خودشان است. آنها که دوست ندارند متفاوت باشند‌! آنها که به دنبال عشق‌های رویایی نیستند! آنها که روابط را مثل بقیه تعریف می‌کنند! آنها که وقتی کم میاورند به همه می‌گویند!‌ آنها که دوست ندارند قوی‌تر از آنچه که هستند نشان دهند! آنها که همیشه راضی‌اند. آنها که بزرگترین دغدغه‌اشان بالا رفتن معدلشان بود! آنها که وقتی باران می‌بارد چتر دست می‌گیرند. آنها که حتی در کلاس گاهی چرت می‌زنند اما کلاس را بهم نمی‌ریزند! آنها که کمال‌گرا نیستند، آنها که شعار یا همه‌چیز یا هیچ چیز را نمي‌دهند، آنها که اگر گاهی اقتضا کند همرنگ جماعت هم می‌شوند و هیچ ترسی ندارند، آنها که از اشتباه کردن نمی‌ترسند، آنها که…
نمی‌دانم چرا آنها خوشحال‌ترند.
اگر زمان به عقب بر‌ می‌گشت چه کار می‌کردم؟ یعنی مسیر رفته را می‌رفتم؟ من که عادت دارم حماقت‌ها را تکرار کردن! اصلا می‌توانم نوع دیگری باشم؟! یا اینکه اصلا باید باشم؟!
حالا فکر می‌کنم یکهو کلی بزرگ شده‌ام و این احساس را دوست ندارم!! نمی‌دانم چرا! شاید برای اینکه می‌خواهم از نو شروع کنم و می‌ترسم دیر باشد.
شاید آنها که سرشان در لاک خودشان است قابل اطمینان‌تر باشند! و من بیشتر از هر چیز این‌روزها تشنه اطمینانم. اطمینان به خود و اطمینان به آینده. چیزی که می‌خواهمش.
می‌توانم؟!
پ‌ن1: آخی
پ‌ن2:اگر کسی حرفی برای گفتن ندارد اصلا عجیب نیست
پ‌ن3:تعجب نکنید
پ‌ن4:از شعارها خیلی خیلی خسته‌ام!
پ‌ن5:اگر خواستید نظر بدهید به پ‌ن ها توجه کنید
پ‌ن6:چه لذتی دارد تایپ کردن و صدای کیبورد!

اوت 2, 2009

مگر قرار است همه قهرمان باشند؟

برگ دیگری از نمایش‌ها رقم خورد.
اینبار دادگاه فرمایشی؛ که به قول بیانیه جبهه مشارکت مرغ پخته را هم به خنده می‌اندازد برگزار شد.
نمی‌خواهم راجع به این موضوع که چه کسی این حرف‌ها را باور می‌کند و چه کسی باور نمی‌کند بحث کنم. چون آنها که «قرار بود» باور کنند می‌کنند!‌ آنچه که مشخص است این دادگاه به هیچ‌وجه «جو» را تغییر نمی‌دهد. آنها قصد نداشتند که «ما» را متقاعد کنند که این نمایش را باور کنیم، بلکه قصد داشتند با این نمایش گروهی از طرفداران خودشان را که در حال ریزش بود برگردانند و من فکر می‌کنم تا حدودی هم در کوتاه مدت موفق خواهند شد. به همان علت‌های قدیمی، یعنی نداشتن رسانه. ما رسانه‌ای نداریم که حقایق را نشان دهیم در نتیجه «صدا و سیمای آنها» می‌تواند افکار طرفدارانش را هدایت کند و القا کند که آنها بیخودی مخالفان خود را زندانی و شکنجه نکرده‌اند و اگر هم به زعم آنها اشتباهی رخ داده و کسی کشته شده که خب زندان کهریزک را هم تعطیل کردند!
آنها در کوتاه مدت موفق خواهند شد تا روزی که، پرده برافتد…
حال بحث را می‌برم به سمتی حرفهایی که گفته شد.
اینکه تحت چه فشار و شکنجه‌ای ابطحی این حرف‌ها را زده و عطریانفر این چیزها را گفته مشخص نیست. اما سوال اینجاست:
آیا باید مقاومت می‌کردند؟
اینجا بحث دو قسمت می‌شود.
کسی که بتواند زیر شکنجه‌های روحی و جسمی تاب بیاورد و از عقایدش دست نکشد قطعا قهرمان است. اینکه بهزاد نبوی تا آخرین لحظه می‌گوید به مهندس موسوی خیانت نمی‌کنم. حتما قابل ستایش است و باید بر دستان چریک پیر بوسه زد.(به شرط اینکه این هم صفحه‌ای دیگر از سناریو نباشد برای اینکه بقبولانند که ابطحی و عطریانفر خیانت کرده چون ما نه صدای نبوی را شنیدیم و نه تصویرش را دیدیم.) و البته در بعضی قسمت‌ها هم عطریانفر به جای نبوی اعتراف می‌کرد و این خود علاوه بر اینکه فتح‌البابی جدید در صنعت اعتراف گیری ایران بود تا حدودی نیز اثبات می‌کرد که موفق به اعترافگیری از نبوی نشده‌اند.
ما فرض را برا این می‌گذاریم که ایشان زیر شکنجه طاقت آورده و به قول حرفی که از ایشان نقل شده حاضر نیست به مهندس موسوی خیانت کنند. خب این قطعا قابل ستایش است و همه‌ی آنهایی که با قهرمان‌ بازی و قهرمان پروری مخالفند باید و باید و باید برای او و امثال او به نشانه احترام بایستند.
اما آیا کسانی که اعتراف دروغ کردند خائن هستند؟ باید این نکته را توجه داشت که اینها اولین کسانی نبودند که اعتراف دروغ کردند و قبل‌تر از آنها هم بسیاری بودند. هرکسی آستانه تحملی دارد و مطلقا قرار نیست همه قهرمان باشند. باید یک سوزن به خود بزنیم و یک جوال‌دوز به دیگران.
مثل همیشه کار سختی در پیش داریم. باید دیگران را آگاه کنیم و حقیقت را به همه بگوییم. صبور باشیم و ناامید نشویم. پیروزی با حق و حقیقت است. این وعده خداست و در وعده خدا خللی وارد نمی‌شود.

ژوئیه 27, 2009

جناب احمدی‌نژاد نمایش دیگر بس است

Filed under: سیاسی — سینا ر @ 10:43 ب.ظ.

درد ما درد برکناری اژه‌ای و صفارهرندی و لنکرانی نیست. درد ما درد انتصاب رحیم مشایی نیست! و دغدغه ما غیرقانونی شدن دولت نهم نیست. که اصلا چه اهمیتی دارد؟!
جناب احمدی‌نژاد نمایش دیگر بس است. مطمئن باش با این نمایش‌های کودکانه نمی‌توانی حواس ملت را پرت کنی. اصل «عوام فریبی» تو دیگر در میان ملت خریداری ندارد. مردم ما بیدار شده‌اند. و با این نمایش‌های مضحک تنها طرفداران خودت را از دست می‌دهی. اینک نه طبقه آگاه که همان توده و عوام نیز معنی دقیق مهرورزی تو را فهمیده‌اند. پس زحمت ما میداری و عرض خود میبری. دغدغه اینروزهای ما تنها سلامتی و آزادی هموطنان دربندمان است. همین!
آقایان؛ برداران و خواهران زندانی ما را آزاد کنید. هر روز خبر مرگ و شکنجه از زندان‌ها می‌رسد. این اخبار را نه بیگانگان می‌دهند نه دشمنان و نه حتی اصلاح‌طلبان. همین دیروز یک نماینده اصولگرای مجلس گفت کارهایی که ما اکنون با بچه‌های خود می‌کنیم درگذشته با منافقین و اسرای جنگی هم نمی‌کردیم! صدای مراجع عظام تقلید هم بلند شده.این مهرورزی را تمام کنید و برداران و خواهران مارا آزاد کنید.
دوباره می‌گویم: همین!

ژوئیه 18, 2009

دلخوش اکثریت خود نباشیم و حواسمان به تاثیرگذاری صدا و سیمای آنها باشد

دو نفر از دوستانم(مشخصا وبلاگ شقایق و دوست خوبم هم صحبت خاک) به نوشته قبلي من اعتراض كردند و گمان داشتند كه هدفم توهين به مردم كشورم بوده است.
مردمي كه به زعم نگارنده اينروزها در اوج آگاهي تاریخی خود از لحاظ کیفیت آگاهی هستد (شاید از لحاظ کمیت در 2 خرداد 76 اکثریت قاطع‌تری داشتیم اما این کجا و آن کجا).
البته معتقدم كه هنوز خيلي‌ها هستند كه بايد «بدانند» و اگر تاکنون نمی‌دانند فقط خودشان مقصر نیستند. «ما» هم مقصریم، «ما»‌ که ادعای روشنفکریمان گوش فلک را کر کرده‌ است. به قول معلم شریعتی تا زمانی که راه سخن گفتن با توده را پیدا نکنیم گنگیم و نمی‌توانیم موفق شویم.
با همه این اوصاف معتقدم که دلیل شکست جنبشهای اجتماعی در ایران از جنبش زنان تا جنبش‌های دانشجویی و آزادی‌خواهی و غیره دلیلش تنها ناآگاهی و جهل بوده است.
از این مقدمه که بگذریم هدفم از نوشته قبلی یک انتقاد اجتماعی بود و نه سیاسی. و ربط چندانی هم به وقایع اخیر نداشت اما این بخشی از خصلت و تعریف جامعه سیاست‌زده است که ناخواسته همه چیز به سیاسیت متصل می‌شود وتقصیرش هم به گردن کسی نیست.
قصد شرح و توضیح مطلب قبلی را ندارم که تنها یک مطلب «شخصی» بود چنانچه در دسته‌بندی پست مذکور هم قید شده بود.
فقط یک مثال می‌زنم تا برای دوستانم که سوء تفاهم شده منظورم را دریابند.
به زندگی خودمان خوب نگاه کنید! اینبار دقیق‌تر از آنچه که همیشه می‌نگرید. ببینید ما مردها مجاز به انجام چه کارهایی هستیم که عین همان کارها برای خانم‌ها جرم به حساب می‌آید. این می‌توانست نه ربطی به دین و مذهب و آیین ما شته باشد و نه ربطی به فرهنگ و محیط ما، اصلا خوب به فحش‌های ما نگاه کنید!!
نه اینکه همه‌اش متوجه زن‌ها است؟!‌ و نه اینکه اینها از صد سال پیش و شاید بیش چنین بوده است؟! این چیزی است که مرا برآن واداشت که لفظ «جهل تاریخی» را بکار ببرم. این بحث را در اینجا می‌بندم و…
اندکی از این روزها می‌گویم.
اینکه اولویت و وظیفه اصلی اینروزهای خود را چه میدانم.
همگان شاهد بودیم که صدا و سیمای احمدی‌نژاد چگونه سخنان رئیس مجلس خبرگان رهبری را وارونه جلوه داد و با کلیپی که در بخش‌های مختلف خبری پخش کرد قصد وارونه جلوه دادن حقیقت را داشت.
همه ما در بیشتر از یک ماه گذشته دریافته‌ایم که جریان اقتدارگرا بزرگترین خطر را برای خود، آگاهی مردم می‌داند. به همین علت است که روزنامه‌ها را قبل از چاپ کنترل می‌کنند، روزنامه‌نگارها را بازداشت می‌کنند، وب‌سایت‌ها را «فله»ای فیلتر می‌کنند، ماهواره‌ها را جمع آوری می‌کنند، سرعت اینترنت را پایین می‌آورنند، پیامک و تلفن همراه را قطع می‌کنند و صدا و سیمایشان را نزد اهل اندیشه چنین بی‌اعتبار می‌کنند و در یک کلمه به قول مهندس موسوی قلم‌ها را می‌شکنند!
دلیلش تنها و تنها یک چیز است. آنها از آگاهی مردم می‌ترسند.
آنها دوست دارند مردم تنها صدا و سیمای آنها را نگاه کنند و بگویند «همه چی کی خوب است» آنها دوست دارند مردم «ندانند» تا بتوانند عوام فریبی کنند.
آنها می‌خواهند با صدا و سیمایشان مردم را خواب کنند تا در خواب آلودگی‌ آنها اندیشه‌شان را بدزدند.
مهمترین وظیفه ما مقابله با پالسهای مخرب صدا و سیما است. هرچند خیلی سخت است، رسانه آنها چهل میلیون بیننده دارد و رسانه‌های ما بسیار بسیار محدودتر.
اما ما باید رسانه آنها را بی‌اعتبار تر از این چیزی که هست کنیم. در هر جمعی و در هر بحثی که نشسته‌ایم هرچقدر هم که بی ربط باشد حداقل یکبار بگوییم «صدا و سیما دروغ میگوید»
آنها قبلا توانسته‌اند با رسانه‌های ما اینکار را انجام دهند، پس اینکار شدنی است. یک مثالی ذکر می‌کنم تا قدرت رسانه را بهتر ببینید.
قبل از انتخابات که با طرفداران احمدی‌نژاد بحث می‌کردم و کارهای عجیب و غریبش را که می‌گفتم آنها به من می‌گفتند «تو از کجا می‌دونی این چیزهایی که میگی راست باشه؟» می‌گفتم «برو فلان روزنامه رو بخون که دولتی نیست و مستقله» و پاسخی که میشنیدم این جمله آزار دهنده بود:
«روزنامه‌ها همه دروغ میگن، من اصلا روزنامه‌ها رو قبول ندارم » و معلوم است کسی که روزنامه را قبول نداشته باشد اینترنت را کشک می‌داند!
و من درمانده می‌ماندم که چه بگویم و به کدام رفرنس ارجاع‌شان دهم تا حقیقت را باور کنند و نیک می‌دانستم که آنها فقط صدا و سیما را باور می‌کنند با اینکه خودشان می‌گفتند آن را هم باور ندارند!‌ اما به یقین آگاه بودم که رسانه دیگری غیر از صدا و سیما ندارند وتفکرشان هرچه که هست از صدا و سیما نشات می‌گیرد. و فروریختن یک باور 4 ساله هرچقدر هم که «دروغ بزرگ» باشد در یک مدت کوتاه شدنی نیست.
صدا و سیمای آنها موفق شده بود چند روزنامه نیمه جان مستقل ما را دروغگو جلوه دهد، پس ما هم می‌توانیم این کار را با رسانه آنها انجام دهیم.
بزرگترین خطری که ما را تهدید می‌کند صدا و سیمای آنها است. باید حواسمان باشد و به هیچ وجه قدرت رسانه را دست کم نگیریم. دلخوش اکثریت خود نباشیم. ما قبلا هم اکثریت بوده‌ایم اما آنها با صدا و سیمای خودشان اکثریت ما را در سال 84 گرفتند. اگر هوشیار باشیم دیگر این اکثریت را از دست نمی‌دهیم. و پیروزی قطعا با حق و حقیقت است.
این چیزی است که خدا هم وعده‌اش را به ما داده است.

ژوئیه 13, 2009

آهای آدمها…

Filed under: شخصی — سینا ر @ 11:24 ب.ظ.
Tags:

آهای آدمها…
همه جایم درد می‌کند!
نفسم در سینه حبس است و من نای نفس کشیدن ندارم.
این دیگر چه بازی است! می‌گویند سرنوشت و یا…
اصلا هرچه که نامش را بگذاری من از آن متنفرم!
این چه بازی است که تنهایی را مدام به من هدیه می‌کند؟ می‌گویی… .
و من با تلخندی اینبار هم می‌گویم شاید اینطوری بهتر شد و ثانیه‌ای نمی‌گذرد که لحظه‌هایم دوباره پرپر می‌شود، شادی‌هایم خنده‌هایم!
جهل؛
آن چه که من اینروزها دشمن اصلی خودم و مردمم می‌پندارم! آنچه که مرا تنها می‌کند جهل است!
نه جهل یک نفر که جهل یک ملت، آنهم نه جهل امروز و دیروز که جهل «یک تاریخ» آنچه که همه چیزم را می‌گیرد آنچه که آزادی مرا هدف گرفته، آنچه که مرا از من می‌گیرد!
و حتی اگر از خود بیرون بیایم!
آنچه که آزادی را هم برای ما افسانه کرده جهل است.
جهل تاریخی ملتی که هربار به صورتی به مردمم و به من تزریق شد و مرا و ملتم را جاهل کرد!!
و من اینک؛
حالا که تنهاتر از همیشه شده‌ام!‌ باز هم می‌خواهم با این جهل مبارزه کنم. مبارزه می‌کنم تا فردا روزی دیگر جهلی نباشد تا فرزندان ملتم تنها شوند! من از این تنهایی بیزارم و قلبم اندوهناک اما نمی‌گذارم دیگر این اندوه بر قلب آیندگان مستولی شود!
من دیگر خسته شده‌ام

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.