دلبستگی

سپتامبر 22, 2008

من و مشت ابولقاسم

Filed under: ادبیات,داستانك — سینا ر @ 1:39 ب.ظ.

چشمم را كه باز كردم نگاهم افتاد به قيافه و سر و مَچّه اش فكر كنم كه معني مَچّه را نمي دانيد خب در زبان ما(گيلكي) مَچّه يك چيزي تو مايه هاي چانه است، نمي دانم حالا چرا گير دادم به مچه يارو آخه ميداني صورتش را كه ميبيني اولين چيزي كه به چشم مي آيد همين مَچّه صاحاب مرده اش است. واسه همين هربار كه مچه يارو رو مي بينم ياد تمام مصيبتها و غم و غصه هاي عالم مي افتم.
سر و صورتم خيس است فكر كنم آب پاچيدن روم. غلط نكنم يك اتفاقي افتاده اصلا سر من وسط حياط روي پاي اين مرتيكه چي كار مي كنه همينطوري هي ملت مي گن داره به هوش مي آد داره به هوش مي آد! فكر كنم با من هستن. زود سرم را از پاي اين مش ابولقاسم مي كشم كنار الان به تنها چيزي كه فكر مي كنم اين است كه سر من چرا بايد روي پاي نجس اين مرتيكه شكم گنده ي نزول خوار بدقواره با آن لباسهاي پينيك خورده و آن ريش كم پشت اما دراز و تاب خورده اش باشد. بدتر از همه آن مچه درازش كه صاف رفته توش چشمم و از همه عجيب تر اينكه هيچكس يادش نمي آيد مش ابولقاسم تا اين سن به كسي محبت كرده باشد حتي پيرمردهاي محله هم مي توانند اين حرفم را گواهي دهند دوست داريد بياييد بپرسيد. پس چرا سر من را روي پاش گذاشته.
چقدر حياط شلوغ شده چه اتفاقي افتاده كه من اصلا يادم نمي آد، اصلا انگاري يك چيزي شده، سرم هم كه درد مي كند خب اين لامذهب كه هميشه درد مي كرد؛ از روزي كه تو دعوا زدم سر رضا، پسر عباس آقا، بقال محله مان را شكستم و براي دادن ديه اش مجبور شدم از مش ابولقاسم نزول بگيرم هر روز و شب سر درد دارم. عجب فكرهايي مي آيد ها در كله ام انگار همه زندگي پر مصيبتم يادم مي آد غير از الان كه اصلا نمي دانم چي شده.
زن هاي محله يواشكي به هم مي گويند عجب سگ جاني دارد زنده مانده(منظور همان است كه عجب جان سگي داد آخر ما پس و پيش مي گوييم، زبانمان است ديگر، يكجوري شبيه قواعد زبان انگليسي)
يعني اين حرفها را در مورد من مي گويند؟ خب كس ديگري اينجا سوژه نيست و هم زل زده اند به من، درست مثل ميموني كه در باغ وحش به كارهاي خنده دار آدمها زل مي زند.
مش ابولقاسم هم دوباره به عادت هميشگي اش برگشته و دارد زِر مي زند «چرا پولم را نمي دهي، عجب غلطي كردم بهش پول دادما آي ملت ميخواد پول من و بالا بكشه، زورش به من پيرمرد رسيده…» آهان داره ياد مي آد امروز هفتم ماه است و هفت روزه كه نزول پول مش ابولقاسم دير شده فكر كنم همين موضوع اين جار و جنجال و راه انداخته.
خاله بتول مي آيد جلو -خاله بتول را در محل همه دوست دارند و خاله صدايش مي كنند تا جايي كه دستش برسد دست همه را مي گيرد خدا خيرش بده- به من مي گويد «پسر جان، چند بار بهت گفتم از اين مرتيكه بي آبرو پول نزول نكن ديدي چطور حيثيتت را به باد داده. حالا حالت خوبه؟ سرت كه درد نمكيمه؟ نمي خواي ببريمت دكتر؟»
آره خاله خوبم مگر چي شده؟
«يعني يادت نمياد پسرم اين مش ابولقاسم خدا نشناس با بيل زده توي سرت»
جان!؟ توي سر من! آخه براي چي؟
«واي خدا مرگم بده، خاله نكنه حافظت و از دست دادي مگه يادت نيس تو به مش ابولقاسم گفتي نزول پولش آماده نيست و اون شروع كرد به فحش دادن بعدش درگير شدين و اون نامرد با بيل كوفت توي سرت خير نبينه ايشالله»
آهان آهان داره يادم مياد مش ابولقاسم از دور دارد غرولند مي كند نه ما صداي او را مي شنويم نه او صداي مارا.
يكهو گُر مي گيرم… نامرد مي كشمت؛ يك تيكه ميله كه كنار حياط افتاده را بر مي دارم و به سمت مش ابولقاسم حمله مي كنم ملت به سمتم مي آيند و جلويم را مي گيرند نمي دانم چرا آن موقع كه داشت با بيل مي زد توي سر منِ بيچاره اينها پيدايشان نبود!

Advertisements

اوت 29, 2008

آقا ببخشيد فكر مي كنم اشتباه گرفتم

Filed under: ادبیات,داستانك — سینا ر @ 5:15 ب.ظ.

هوا گرم است و من حسابي سرم گنگ. دقيق نمي دانم مشكل از كجاست افكار لعنتي به ذهنم مي آيد از هرجايي كه فكرش را بكنيد فكرهاي ناخوشايند مي رود درون ذهنم براي خودش قدم مي زند، رژه مي رود، ترس از آينده ترس از اطرافيانم ترس از خوب شدن اوضاع، حس بي پولي و حس غريب تنهايي احساس بيهودگي هم كه هيچگاه رهايت نمي كند، آهان راستي كمي احساس گشنگي هم مي كنم، تشنگي هم كه چاشني هميشگي تابستان است!
سعي مي كنم ذهنم را از اينها خالي كنم بهتر است بروم سراغ قلم و كاغذ و روي نوشتن تمركز كنم همينجوري خودم را ول مي كنم روي زمين به فكر اينكه چه بنويسم جالب است كه چيزي به ذهنم نمي آيد. كاش بزنم بيرون، به دشتي دمني جايي بروم يك جاي دور و ساكت.
سرم هنوز گنگ است صدايي هم به گوشم مي آيد يعني گوشي ام دارد زنگ مي خورد؟ نه صداي گوشيم كه اينهمه گنگ و نا مفهوم نبايد باشد تازه غير از اين، هميشه موقع نوشتن گوشي را Silent مي كنم. توجهي به صدا نمي كنم كسي چه مي داند اصلا شايد مغزم دارد سوت مي كشد.
نه! ديگر بهتر است نمانم هرطوري شده خودم را به يك جايي مي رسانم جايي شبيه بهشت همه چيز دارد.. كوه، جنگل، چشمه. اينجا را از كجا پيدا كردم؟! اصلا اينجا كجا هست؟!
چه اهميتي دارد كه كجا باشد مهم است كه اينجا مي توانم نفس بكشم. شل و ول خودم را روي چمن رها مي كنم جنگل سبز كنار چشمه اي بزرگ و نسيمي خنك عجب بهشتي در اين جهنم تابستاني! اينجا حتي افكار مزاحم هم رهايم كرده اند. هارموني رنگها و رقص چمنها اينقدر مرا از احساس خوب پر مي كند كه اصلا به چيزي فكر نمي كنم نه به گرسنگي و نه به آن صداي مسخره كه هنوز در گوشم مي پيچد و نه افكار مزاحم كه همه چيز را از آدم مي گيرد. هي دارم چشم مي چرخانم تا همه زيبايي ها را يكجا ببينم موج هاي كوچكي كه روي چشمه جاري شكل مي گيرد، هم آغوشي پرستوها، درختي كه سايه اش را روي من پهن كرده و صداي پرندگان طوري در هم آميخته كه فكر ميكني بتهوون دارد برايت موسيقي زنده اجرا مي كند. همينطور كه چشم مي چرخانم چشمم به دختر جواني مي افتد كه از دور به سمتم مي آيد هنوز آنقدر نزديك نشده كه چهره اش را ببينم.
نزديك تر مي شود. مي بينيم دختركي سياه چشم با اندامي موزون و موهايي كه در باد روي صورتش مي چرخاند و پوست سفيدش كه زير تلالو خورشيد مي درخشد دماغ كشيده و لبهاي برجسته.. لباس مشكي يكدست به تن دارد چيزهاي هم روي لباسش هست كه زير نور خورشيد حسابي برق مي زند وجلب توجه مي كند، راستش نمي دانم جنسش از چي است. دوباره نگاهم را به صورتش برمي گردانم.
اين ديگر از كجا سر و كله اش پيدا شده مگر نبايد مانتو شلوار پوشيده باشد؟! خوب حتما از بومي هاي همينجاست روستايي ها معمولا در روستا لباس محلي به تن مي كنند آره آره حتما همين است.
اما اينجا كه آبادي نيست تا بومي داشته باشد.
چه اهميتي دارد مهم اين است كه او الان اينجاست!
صبر مي كنم نزديكتر بيايد تا سر و ته قضيه را بيرون بياورم، نزديك تر كه شد لبخندش توجهم را جلب مي كند، تبسمي مليح بر روي صورتش است صداقت و نجابت در چشمهايش موج مي زند به چهره اش هم نمي خورد كه اهل اين طرفها باشد. اصلا مگر من مي دانم اينطرفي ها چه شكلي هستند؟! سلام و احوالپرسي ميكنم و جوابم را با خوشرويي و با صداي زيبايش مي دهد. فقط…
مثل اينكه او هم مثل من از اينكه كسي را در اينجا ديده حسابي تعجب كرده است. سعي مي كنم با او صحبت كنم مي پرسم: ببخشيد ميتونم بدون اسم شما چيه؟ و اينجا چي كار مي كنيد؟
اما اين صداي زنگ مسخره هنوز توي كله ام هست و اصلا نمي گذارد صداي او را مفهوم بشنوم اما تن صدايش اينقدر آرام بخش است كه ديگر به محتواي حرفهايش فكر نكنم. يك لحظه ذهنم مي رود به اينكه كاش مي شد هميشه اينجا بمانم كلبه اي بسازم و از اين دخترك هم بخواهم در كنارم بماند دور از آن زندگي روزمره و تكراري و پرتنش و تلخ كه اصلا دلم نمي خواهد به آن برگردم روزگار بسر كنم. اينجا بمانم و از زندگي لذت ببرم. دور از اينترنت موبايل و هر چيز ديگري شبيه اينها!
همينطور كه در روياهاي شيرينم غرق يودم و به لبخند شيريني كه بر لبهاي خوشگل دخترك نقش بسته بود چشم دوخته بودم صداي زنگ توي كله ام هي شديدتر مي شد. شديد و شديتر.. يك آن به خودم آمدم و ديدم انگار راستي راستي گوشي ام دارد زنگ مي خورد تا گوشي را بر مي دارم قطع مي شود يكمي به خودم تكان مي دهم و هوشيارتر مي شوم به گوشي ام دقيق نگاه مي كنم از يك شماره ناشناس 11 ميسكال دارم!
آهان الان در عالم بيداري راحت تر مي توانم منبع آن صداي زنگ مبهم و لعنتي را درك كنم!
با شماره تماس مي گيرم.
الو سلام
-سلام
كاري داشتيد تماس گرفتيد؟
صدايي شبيه صداي آن دخترك پاسخ مي دهد:
-آقا ببخشيد فكر مي كنم اشتباه گرفتم واقعا معذرت ميخوام!
يعني چي خانوم معذرت مي خوام… شما كي هستيد؟
گوشي را قطع مي كند.
دوباره با آن شماره تماس مي گيرم و فقط يك جمله تكرار مي شود.
-دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد!

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.