دلبستگی

نوامبر 26, 2009

چاره‌اش دعوت به روسپیگری نیست…

Filed under: اعتقاد,جامعه — سینا ر @ 2:42 ب.ظ.
Tags: ,

چند وقت پیش در وبلاگم پیرامون ازدواج موقت مطالبی را نوشته بودم که هنوزم که هنوز است موتورهای جستجو عاشقان ازدواج موقت را به وبلاگم روانه می‌کنند! و البته دوستداران صنعت پ*ورنو را! به همین دلیل و به دلیل کامنتهای مشمئز کننده‌ای که گاهی برای پست مذکور می‌گذارند تصمیم گرفته بودم دیگر در این باره ننویسم. اما ما یک ضرب‌المثل داریم در زبان خودمان که می‌گوید «سعی می‌کنم حرف نزنم اما تک و پهلویم بحرف میاد»
بعد از این ماجراهای تجاوز دسته‌جمعی آقایان به این فکر افتاده‌اند که مشکل جنسی در کشور وجود دارد و افاضاتی نموده‌اند، آقای علی مطهری نماینده مردم تهران و همینطور رئیس اداره آموزش و پرورش شهر تهران به طور جداگانه اعلام کرده‌اند که دختران و پسران از دوران دبیرستان و از سن 15 سالگی ازدواج موقت کنند.
اینبار نه قصد برسی علمی این موضوع را دارم نه برسی مذهبی؛ فقط از دید شخصی در این جامعه به این قضیه نگاه می‌کنم.از دید کسی که تمام دوران زندگی‌اش را در بین طبقه متوسط جامعه ایران گذرانده‌ است.
به برسی این موضوع با ذکر یک مثال می‌پردازم. تصور کنید یک دختر در سن 26 سالگی تصمیم به ازدواج دائم می‌گیرد و فرضا این دختر از نوجوانی یعنی همان 15 سالگی مدنظر آقایان شروع می‌کند به ازدواج موقت و در این 11 سال قطعا اگر نگویم با هزاران نفر با صدها نفر سکس می‌کند.
یک سوال ساده. این دختر با یازده سال تجربه سکس قبل از ازدواج با صدها مرد چه چیز جدیدی برای شوهرش دارد؟؟ اصلا دیگر کجای شوهرش برایش تازگی دارد؟! او که همه چیز را قبلا تجربه کرده. چه خاطراتی از دوران جوانی و نوجوانی دارد برای فرزندانش تعریف کند؟! آیا باید از تجربه سکس‌های شیرین و شرعی‌‌اش برای فرزندانش بگوید؟!
البته شاید یک چیز داشته باشد، قطعا با پول سکه‌هایی که برای هر بار سکس(ببخشید ازدواج موقت) به عنوان مهریه می‌گیرد می‌تواند برای فرزندش یک ماشین بخرد! شاید یک راه دیگر بماند اینکه فرزندانش را از 13 سالگی به سکس(ازدواج موقت) سرگرم سازد تا سوال بی‌مورد در مورد گذشته پدر و مادر نپرسند! اصلا چه ایرادی دارد برای اینکه این مشکل برطرف شود بیایید نوزادان را از بدو تولد به ازدواج موقت سوق دهیم.
آقایان عادت کرده‌اند هرگاه توان حل مشکلی را ندارند صورت مسئله را پاک می‌کنند.
اوایل که می‌خواستند مدینه فاضله بسازند و اصلا دختر و پسر با هم حرف نزنند تا جهنم نروند!‌ چه دختر پسرهایی که ندیده به عقد هم در آمدند و بدبخت شدند. و چه آدمهایی که به جرم حرف زدن و دوستی با جنس مخالف کتک خوردند و تحقیر شدند و حالا هم که می‌خواهند آزادی مطلق جنسی را از سن 15 سالگی در کشور رواج دهند! یک نوجوان پانزده ساله که علی‌الاصول دغدغه اصلی‌اش باید درس و مدرسه‌اش باشد بیاید بنشیند با همسالانش از تجربه‌ رابطه‌های شگفت انگیز جنسی‌اش با آدمهای مختلف بگوید! چه شود این جامعه.
آقایان؛بیایید یکبار هم که شده در این جامعه همه چیز را همانطور که هست به رسمیت بشناسیم. بیایید باور کنیم در این جامعه روسپگیری وجود دارد. سکس قبل از ازدواج وجود دارد. عشق وجود دارد. دوستی معمولی هم وجود دارد. هیچکدامشان را حذف نکنیم برای هرکدامشان بستر مناسبش را فراهم کنیم. بگذاریم آدمها خودشان بد و خوبشان را تشخیص دهند. بیایید برای هر مشکلی راه حل خودش را پیش‌بینی کنیم. اگر در در ملاء عام و در خیابان به زن و دختر مردم تجاوز دسته جمعی می‌کنند این مشکل با ازدواج موقت دخترکان معصوم 15 ساله دبیرستانی برطرف نمی‌شود آقای مطهری!‌ شاید اگر هم کیشان شما می‌گذاشتند طرح خانه عفاف در دوران اصلاحات عملی می‌شد دیگر این مشکل پیش نمی‌آمد. آنجا هم شما هرچقدر دلتان می‌خواست آن آدمها را برای هم صیغه می‌کردید و ثواب می‌بردید!
باور کنید همه نیاز به جنس مخالف داریم اما چاره‌اش دعوت نوجوانان به روسپیگری نیست.

Advertisements

اوت 2, 2009

مگر قرار است همه قهرمان باشند؟

برگ دیگری از نمایش‌ها رقم خورد.
اینبار دادگاه فرمایشی؛ که به قول بیانیه جبهه مشارکت مرغ پخته را هم به خنده می‌اندازد برگزار شد.
نمی‌خواهم راجع به این موضوع که چه کسی این حرف‌ها را باور می‌کند و چه کسی باور نمی‌کند بحث کنم. چون آنها که «قرار بود» باور کنند می‌کنند!‌ آنچه که مشخص است این دادگاه به هیچ‌وجه «جو» را تغییر نمی‌دهد. آنها قصد نداشتند که «ما» را متقاعد کنند که این نمایش را باور کنیم، بلکه قصد داشتند با این نمایش گروهی از طرفداران خودشان را که در حال ریزش بود برگردانند و من فکر می‌کنم تا حدودی هم در کوتاه مدت موفق خواهند شد. به همان علت‌های قدیمی، یعنی نداشتن رسانه. ما رسانه‌ای نداریم که حقایق را نشان دهیم در نتیجه «صدا و سیمای آنها» می‌تواند افکار طرفدارانش را هدایت کند و القا کند که آنها بیخودی مخالفان خود را زندانی و شکنجه نکرده‌اند و اگر هم به زعم آنها اشتباهی رخ داده و کسی کشته شده که خب زندان کهریزک را هم تعطیل کردند!
آنها در کوتاه مدت موفق خواهند شد تا روزی که، پرده برافتد…
حال بحث را می‌برم به سمتی حرفهایی که گفته شد.
اینکه تحت چه فشار و شکنجه‌ای ابطحی این حرف‌ها را زده و عطریانفر این چیزها را گفته مشخص نیست. اما سوال اینجاست:
آیا باید مقاومت می‌کردند؟
اینجا بحث دو قسمت می‌شود.
کسی که بتواند زیر شکنجه‌های روحی و جسمی تاب بیاورد و از عقایدش دست نکشد قطعا قهرمان است. اینکه بهزاد نبوی تا آخرین لحظه می‌گوید به مهندس موسوی خیانت نمی‌کنم. حتما قابل ستایش است و باید بر دستان چریک پیر بوسه زد.(به شرط اینکه این هم صفحه‌ای دیگر از سناریو نباشد برای اینکه بقبولانند که ابطحی و عطریانفر خیانت کرده چون ما نه صدای نبوی را شنیدیم و نه تصویرش را دیدیم.) و البته در بعضی قسمت‌ها هم عطریانفر به جای نبوی اعتراف می‌کرد و این خود علاوه بر اینکه فتح‌البابی جدید در صنعت اعتراف گیری ایران بود تا حدودی نیز اثبات می‌کرد که موفق به اعترافگیری از نبوی نشده‌اند.
ما فرض را برا این می‌گذاریم که ایشان زیر شکنجه طاقت آورده و به قول حرفی که از ایشان نقل شده حاضر نیست به مهندس موسوی خیانت کنند. خب این قطعا قابل ستایش است و همه‌ی آنهایی که با قهرمان‌ بازی و قهرمان پروری مخالفند باید و باید و باید برای او و امثال او به نشانه احترام بایستند.
اما آیا کسانی که اعتراف دروغ کردند خائن هستند؟ باید این نکته را توجه داشت که اینها اولین کسانی نبودند که اعتراف دروغ کردند و قبل‌تر از آنها هم بسیاری بودند. هرکسی آستانه تحملی دارد و مطلقا قرار نیست همه قهرمان باشند. باید یک سوزن به خود بزنیم و یک جوال‌دوز به دیگران.
مثل همیشه کار سختی در پیش داریم. باید دیگران را آگاه کنیم و حقیقت را به همه بگوییم. صبور باشیم و ناامید نشویم. پیروزی با حق و حقیقت است. این وعده خداست و در وعده خدا خللی وارد نمی‌شود.

آوریل 29, 2009

انتخابات را تحریم کنیم؟

اینروزها ما که مدافع میرحسین موسوی هستیم باید به سوالهای گوناگونی پاسخ دهیم، شاید یکی این سوالها این باشد، چرا مهدی کروبی نه؟ مهمترین دلیل نوشته قبلی من و اندکی انتقاد از مهدی‌کروبی پاسخ به همین سوال تکراری بود، اما به مذاق بسیاری از دوستان حقیقی و مجازی‌ام خوش نیامد و من نیز به همه قول دادم و می‌دهم که تا پایان انتخابات کلامی در انتقاد از مهدی کروبی ننویسم که به قول بزرگان اصلاحات، گلایه‌ها را بگذاریم برای بعد.
اما دومین مسئله‌ای که وجود دارد، مسئله تحریمیان است؛ گروه تحریمی را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد:
1) تحریم کننده آگاه
2)تحریم کننده ناآگاه
گروه اول که شامل عده‌ای از آگاهان سیاسی است که از ناراستی اصلاح‌طلبان دلزده شده‌اند، هرچند که اکنون بسیاری از این افراد به این نتیجه رسیده‌اند که باید شرکت کرد و رای داد تا بتوان حداقل‌ها را حفظ کرد. متاسفانه جمعیت گروه » تحریم کننده آگاه» اگرچه در دنیای مجازی زیاد است اما در جامعه چندان زیاد نیست که اگر بود اوضاع میهن چنین نبود.
به هر حال پاسخ من به این گروه این است: برای برون رفت از وضع موجود و تغییر سه راه در پیش رو داریم؛ 1)انقلاب 2)حمله خارجی 3)اصلاحات
برای آنها که طرفدار راه اول هستند؛ خواندن کتاب قلعه حیوانات جرج اُرول را پیشنهاد می‌کنم و همین بس که انقلاب راه به دموکراسی نمی‌برد.
با گروه دوم هیچ سخنی ندارم، چون قطعن هیچ ایرانی میهن دوستی تاب حمله بیگانه به کشور را نخواهد داشت و اگر کسی از ته دل موافق آن باشد(که من تاکنون موردی ندیده‌ام) چنین کسی قلبش برای ایران نمی‌تپد و به قول پرفسور حسابی هر ایرانی که قلبش برای ایران نتپد همان بهتر که اصلن نتپد!
پس نتیجه می‌گیرم که تنها راه، ماندن و رای دادن است. به کالبد خسته و رنجور اصلاحات روحی دمیدن است و انتخاب من در این برهه از زمان بدودن هیچ تردیدی مهندس میرحسین موسوی است. تا بتوان با نفسی مسیحایی مرده اصلاحات را زنده کرد و اینبار فریاد زد اصلاحات زنده است، زنده باد اصلاحات.
اما گروه دوم، «تحریم کننده ناآگاه» هستند؛ گروهی که بدون هیچ بینش سیاسی ساز تحریم را کوک می‌کنند. و متاسفانه تعداشان کم هم نیست. در خوشبینانه‌ترین حالت، این گروه، آگاهی سیاسی خود را از شبکه‌های ماهواره‌ای کسب می‌کنند و با تحلیل‌های آب دوغ خیاری این رسانه‌ها(اگر بتوان نام رسانه را بر آنها نهاد) و یا تحلیل‌های سیاسی راننده‌های خطی(با تمام احترامی که برای این قشر قائلم و می‌دانم که انسان آگاه نیز در بین آنها وجود دارد) اطرافیانشان را نیز به سمت تحریم سوق می‌دهند.
سوال اصلی این گروه این است؛ چرا باید در انتخابات شرکت کنیم؟ ما می‌توانیم با عدم شرکت نظام را از مشروعیت خارج کنیم.
و پاسخ من این است؛
با عدم شرکت حدود 50 در صد مردم در انتخابات سوم تیر 84 شما چهار سال فرصت داشتید اهدافتان را به ثمر برسانید، یعنی فرصت داشتید به قول خودتان نظام را از مشروعیت بندازید! چه کردید؟
و پاسخ دوم:
فرض کنید که ایده شما موفق شد و بیشتر از 70 درصد مردم انتخابات را تحریم کردند، شما که حتی اصلاح‌طلبان پیشرو(مثل دکتر معین) را در چهارچوب این نظام پاسخگوی اهداف خود نمی‌بینید و به همه کس بدبینید، چطور می‌توانید به این نظام اعتماد کنید که بپذیرد و علنی اعلام کند که 70 درصد انتخابات را تحریم کردند، هیچگاه با خود فکر نمی‌کنید که اگر اینهمه صداقت وجود داشته باشد که تعداد تحریم‌کندگان به درستی اعلام شود، شاید امید به اصلاح نیز باشد؟
بار دیگر به کسانی که قصد تحریم دارند می‌گویم که هوشیار باشید که فردا باید در پیشگاه تاریخ و فرزندانتان پاسخگو باشید؛ هوشیار باشید که اگر وضع موجود ادامه یابد میهن در خطر تندروی‌ها است. آگاه باشید که اگر متحد نشویم و موجی مانند دوم خرداد راه نیندازیم اصلاحات شکست می‌خورد و باید چهار سال دیگر وضع موجود را تحمل کنیم که البته اگر تن نحیف میهنمان و آزادی خواهانمان تاب آنرا داشته باشد.
باید هر نفر دست در دست هم ستادی برای میرحسین موسوی باشیم تا بتوانیم در مقابل موج سنگین تبلیغات صدا و سیما برای احمدی‌‌نژاد دوام بیاوریم. اگر با میرحسین مشکل دارید بدانید که ما به میرحسین رای نمی‌دهیم ما به تدوام اصلاحات رای می‌دهیم.
گرچه شب تاریک است، دل قوی دار سحر نزدیک است.

فوریه 15, 2009

چرا اینقدر می‌گویم؟!

Filed under: اعتقاد,شخصی — سینا ر @ 12:09 ق.ظ.

همینطوری عقربه‌ها را دنبال می‌کنم تا مرگ ثانیه‌ها را جشن بگیرم. به ورق‌ پاره‌هایم زل می‌زنم، به کتاب‌هایم،‌ سری هم به کامنتهای قدیمی وبلاگم… یکجوری زندگی با همه‌ي دروغ‌های قشنگش دور و برم رژه می‌رود. می‌توانی از دروغ‌های زندگی‌ رها شوی؟ مگر این چارچوب‌ها می‌گذارند؟
دروغ‌هایی که اسمش دروغ نیست،‌ دزدی‌هایی که اسمش دزدی نیست، خیانت‌هایی که اسمش خیانت نیست، بوسه‌هایی که اسمش بوسه نیست.
و روابطی که اسمش دوستی است! همه‌ی اینها جزئی از قاعده بازی ماست،‌ جزئی از مدرن شدن ما. کسی هم اعتراض نمی‌کند چون ظاهر ماجرا همیشه حفظ می‌شود تا صدای جامعه بلند نشود. و جامعه به بازی ما رونق می‌دهد به عشق‌هایی که بعد از دو، سه باری هم آغوشی خاموش می‌شود،‌ سیگاری که دودش تلخی است و اسارت، عشق‌هایی که پایانش یا حسرت است یا سکس. نوشته‌هایی که سرو ته ندارد اینچنین. و ترانه‌ای که در گلویت گیر کرده و روزهایی کی طی می‌شود در جامعه‌ای که حق مرا نداد!
و من نه رنگ جماعت شدم و نه ضد جماعت تنها رنج دیدم تا از جامعه طرد نشوم.
مذهبی که مرا درک نکرد و روشنفکری که حرفش را نمیفهمم.
و مدرنیته‌ بدون مدرنیسمی که تنهایی برایم به ارمغان آورد و فلسفه‌ای که بیشتر به فکر خودش بود تا من، و نشریه‌ای که توقیف شد!‌ و سیاستی که نا امیدی را برایم معنا کرد. و عروسک‌های خوش رنگ و لعابی که صبح تا شب به این فکر می‌کنند چطور سکسی‌تر به نظر آیند! و ترانه‌هایی که تکرارش ملال آور شده! و پست‌مدرنی که تنها یک اسم احمقانه بود و چند مقاله کذایی روزنامه‌ها. و لذت‌هایی که در جستجوی لذت گم می‌شد. و منی که در جستجوی هر دو گم می شد.
(پایان)
و آزادی…
که نبودنش همه چیزم را گرفت…
جوانی‌ام، فرهنگم، مذهبم، زندگی‌ام، شورم، شوقم، عشقم،‌ امیدم، صدایم و شاید چیزهای دیگر را اکنون نمی‌فهمم.
و من باز هم در حسرت سکوت، اما مگر می‌شود؟
«لحظه‌ای سکوت»ام را، هیاهوها می‌شکنند و من در فکر تلخ گفته‌هایی که کاش نمی‌گفتم و در خیال زجرآور اینکه چرا اینقدر می‌گویم؟!
(پایان)
دهانم تلخ است، چقدر دلم شکلات می‌خواهد!
(پایان)

دسامبر 22, 2008

يك سوال از مكتب‌ها و فلسفه‌های غیر الهی موجود در دنیا

Filed under: اعتقاد,جامعه — سینا ر @ 10:43 ق.ظ.

تصور کنید کنید یک مادر 86 ساله داریم که دچار فراموشی شده‌ است، و همانند یک کودک به مراقبت نیاز دارد، و شما قرار است در سال مدت مشخصی را برای مراقیت از این مادر اختصاص دهید. این مادر نه شما را می‌شناسد و نه محبتهای عاشقانه‌ای که در حقش می‌کنید در خاطرش می‌ماند، بسیار به او محبت می‌کنی و او شما را با کسان دیگر اشتباه می‌گیرد و وقتی می‌خواهد تشکر کند نام کسان دیگر را بزبان می‌آورد، و حتی هر از چند گاهی که کلافه و ناراحت باشد، در جواب محبتهایتان پرخاش نیز می‌کند.
با این حساب، اگر شما به او محبت هم نکنید و با او بدرفتاری کنید او فردایش همه چیز را فراموش می‌کند و دقیقا طوری رفتار می‌کند که فردای روزی که به او محبت کرده‌اید رفتار کرده بود. اگر به او غذای خوب بدهید یا بد، فرقی به حال او نمی‌کند، چرا که او چند ساعت بعد همه چیز را از خاطر می‌برد. اگر تجربه مراقبت از چنین مادر یا مادر بزرگی را داشته باشید، می‌توانید درک کنید که گاهی اوقات چقدر از این اوضاع، کلافه، خسته و عصبی می‌شوید، چون حتی گاهی آزادی شما نیز سلب می‌شود. حال سوال من این است… نظر مکاتبی را که ادعا می‌کنند فکر همه بخشهای زندگی بشر را کرده‌اند و الگوی زندگی مناسب برای بشر را ارائه داده‌اند در این مورد چیست؟ ادامه نگهداری با عشق این مادر، یا …
اگر پاسخ مکاتب مورد نظر شما ادامه نگهداری است لطفا پاسخ دهید که چه فایده‌ای می‌تواند برای انسان داشته باشد؟

پ ن1: دوست عزیزی در کامنتی گفته است که با طرح این مبحث قصد اثبات حقانیت پنج تن آل عبا را داشته‌ام!‌ باید بگویم که آنقدر شجاعت دارم که اگر هدفم چنین بود به طور صریح بیان می‌کردم، و پستم را با آیه‌ای از قرآن یا سخنی از بزرگان دین آغاز می‌کردم، و یا نقلی از سایر کتب دینی. سوالم را خطاب به مکاتب مادی پرسیده‌ام که کسی برایم حدیث و روایت ذکر نکند و هر چه می‌داند از خود بگوید نه آنکه نقل سخن.
لطفا به پاسخی که به کامنتها می‌دهم دقت کنید و مرا به موضوعی که یک‌بار پاسخ داده‌ام 2 بار ننوازید!

پ ن2:ظاهرا در بعضي موارد خلط مبحث ايجاد شده، بايد به صراحت اعلام كنم كه به هيچ‌وجه معتقد نیستم که فقط انسانهای دیندار می‌توانند به اخلاقیات پایبند باشند. اتفاقا اینروزها آدمهای به ظاهر دیندار بسیاری را می‌بینیم که هیچ اعتباری به اخلاقیات نمی‌گذارند!
نکته این که پست من صرفا در موضوع اخلاقیات نمی‌گنجد، چون عملی است که از لحلط اخلاقیات هم می‌تواند درست باشد و هم غلط(در پاسخ به یکی از کامنتها شرح داده‌ام). لطفا به این نکته دقت کنید.

دسامبر 6, 2008

زمستان

Filed under: ادبیات,اعتقاد,سیاسی — سینا ر @ 12:24 ب.ظ.

در ظاهر امروز روز ما بود، روز دانشجو! چند پیامکی تبریک گرفتیم، حرفی ندارم که در این مورد بزنم، زخمهایی خورده‌ام اینروزها از این زمستان سرد و شب تیره که نای قلمم را گرفته است. شعر زمستان اخوان‌ثالث را زمزمه می‌کنم شاید تسکینی باشد…
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پس آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دل‌ها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

دسامبر 2, 2008

چرا جامعه بی‌قانون عزیزی‌ها و نیکبخت‌ها را محاکمه نمی‌کند

حال آدم از اين آدم‌های کثیف ورزش و به‌خصوص فوتبال، به‌هم می‌خورد. حال آدم از این جامعه توده‌وار و خواب‌زده به‌هم می‌خورد.
‌هر روز خبر عجیبی می‌شنوی یک روز خدادادعزیزی، حماسه‌ساز ملبورن(!) به‌طور وحشیانه‌ای به قاسم‌محمدی(خبرنگار) حمله می‌کند و خبرنگار بی‌نوا را تا حد مرگ کتک می‌زند، «جامعه» بی‌قانون کاری به خداداد ندارد چرا که آدم معروفی است. خوب معلوم است وقتی «قانون‌جامعه» به دلیل شهرت پشت یک نفر باشد چه خبر خواهد شد، نتیجه‌اش می‌شود که خداداد‌‌ عزیزی بعد از این اقدام وحشیانه که به هیچ‌وجه در شان یک انسان و چه بسا بسیاری از حیوانات هم نیست با غرور خاصی پشت تریبون‌های صدا و سیما قرار می‌گیرد و از اقدام بی‌شرمانه خود، دفاع می‌کند. و معلوم نیست در این صحنه‌ي درگیری نیروهای انتظامی کجا بودند(لابد در حین مبارزه با بدحجابی).
و البته به نظرم قاسم‌محمدی خیلی اشتباه کرد که رضایت داد، با اینکه حکم جلب عزیزی در دستانش بود. چه اشکالی داشت اگر عزیزی مزه زندان را می‌چشید شاید در آنجا واقعا می‌فهمید که «هیچی» نیست.
روز دیگر این فوتبال بی‌حیثیت نیکبحت‌واحدی را به این علت که پر‌‌طرفدار است از مجازاتِ بازیچه قراردادن آبروی تیم‌ملی و ملت ایران معاف می‌کند و مورد بخشش قرار می‌دهد. این برخورد این پیام را به جامعه ساطع می‌کند که «هرکاری دوست داشتی بکن فقط کافی است خوش‌تیپ باشی و خوش لباس. تا دختر، پسرها دوستت داشته باشند!»
روز بعدتری مدیر‌عامل باشگاه پرسپولیس با آن «ژست عوام‌فریبانه همیشگی‌اش» پشت دوربین 90 ظاهر می‌شود و از آزادی مطبوعات ورزشی انتقاد می‌کند و از نامه‌ای به یکی از اربابانش(وزیر ارشاد اسلامی) برای مهار آزادی مطبوعات ورزشی خبر می‌دهد. که به عقیده وی آزادی زیادی‌اش بدرد نمی‌خورد، من باز هم به این فکر می‌افتم که چرا عوام‌فریب‌ها این‌قدر از مطبوعات‌ آزاد می‌ترسند. و البته این فرد همان کسی است که در دفاع از فحش‌های رکیکی که هواداران خشمگین پرسپولیس به مسعود مرادی(داور میدان) پرتاب کرده بودند، گفته بود هر عملی را عکس‌العملی است. البته چند هفته بعد که تیم تحت مدیریت وی نتایج ضعیفی کسب کرد، از سوی تماشگران عکس‌‌العمل‌هایی از عملش را دریافت کرد!‌ البته که تا نتیجه حرف‌هایی که یقین دارم قلب مرادی را خدشه‌دار کرده بود را کامل بگیرد، اندکی دیگر زمان لازم است.
روزگار بدی شده، شده است دوران قهرمانان پوشالی که در فضای لمپنیستی و توده‌واری شدید جامعه شده‌اند قهرمان.‌ کسانی نظیر همین عزیزی، نیکبخت و خیلی از فوتبالیست‌های دیگر، شاید چیزی حدود 90 درصد فوتبالیست‌های لیگ برتری بله از هر 10 نفر 9 نفر! و حتی خیلی از مربیان. در رشته‌های دیگر هم کم نیستند، کسانی همچون حسین‌ رضازاده و علی‌رضا دبیر، خادم ها و خیلی‌های دیگر… . البته هستند معدود هادی ساعی ها که هنوز شرافتشان را حفظ کرده‌اند و… اما.
و اما چقدر جای خالی تختی بزرگ در این عصر خالی است. که زندگی‌اش سرشار است از غرور و عزت و سرفرازی. به راستی اگر تختی در این عصر بود این جامعه «توده» و «سر در لاک» می‌توانست کشفش کند؟ آيا باز هم نیکبخت‌ها و عزیزی‌ها از تختی محبوب‌تر بودند؟ اگر چنین بود چه بهتر که تختی در عصر ما نیست این درد را تحمل کند. این توده‌‌واری و عوام‌زدگی شدید فقط در ورزش نیست، این را در بسیاری موارد دیگر می‌بینیم وقتی آدمی مثل نجف‌زاده(خبرنگار صدا و سیما) که همه شرافتش را فدای یک لقمه نان می‌کند یا فیلم دهنمکی با آن پیشینه‌اش این چنین معروف و محبوب می‌شوند(این‌ها مشت بودند نشانه‌ی خروار) همه نشان از بیماری حاد عوام‌زدگی در جامعه می‌دهد و این‌ها راه را برای شهرت یافتن و محبوبیت لمپن‌ها آماده می‌کند.

نوامبر 28, 2008

مسموميت غذايي گسترده در دانشگاه شيراز

غذاي مسموم سلف‌سرويس دانشگاه‌شیراز باعث مسمويت شديد دانشجويان اين دانشگاه شده است. گفتني طي روزهاي اخير بيش از 100 دانشجو به مرکز درمانی دانشگاه مراجعه كرده‌اند، این در حالی است که بسیاری از مسموم شدگان به مراکز پزشکی دیگر رجوع می‌کنند و به هیچ وجه آمار دقیقی از مسموم‌شدگان وجود ندارد. این اولین‌باری نیست که سهل‌انگاری مسئولین دانشگاههای کشور سلامت جسم و روح دانشجویان را به خطر انداخته است، شاید ضروری است جناب احمدی‌نژاد که ادعای نجات مردم ستمدیده جهان را دارد اندکی هم به فکر سلامت فرزندان ستمدیده این مرز‌و‌‌بوم باشد که بدون هیچ چشم داشتی از نظام، تنها به فکر کسب علمند و گرفتن یک وعده غذای «سالم» که حق‌شان است. چه میدانم، شاید تهیه غذایی که آدم را نکشد انتظار زیادی باشد که دانشجویان از مسئولان دانشگاه داشته باشند.
امیدوارم حداقل این یک‌بار برخورد مناسبی با خاطیان صورت گیرد، تا تسکینی باشد بر این شکنجه روحی و جسمی که این چند روزه بچه های بیگناه دانشگاه شیراز تحمل کردند. گزارش خبرنامه دانشگاه امیرکبیر را در این رابطه در زیر بخوانید لازم به ذکر است که همه‌ي لینکهای مرتبط با این خبر فیلتر است و هیچ خبرگزاری رسمی تا لحظه ارسال این پست خبر را منعکس نکرده است!
تجمع دانشجویان دانشگاه شیراز در پی مسمویت بیش از صد دانشجوخبرنامه امیرکبیر: پس از آنکه در روزهای دوشنبه و سه‌شنبه بیش از صد نفر از دانشجویان دانشگاه‌شیراز در اثر استفاده از غذای دانشگاه مسموم شدند عصر روز گذشته (چهارشنبه)دانشجویان دانشگاه شیراز در اعتراض به این مساله و سایر مشکلات دانشگاه، در سلف مرکزی دانشگاه تجمع کردند.
گرچه آمار درستی از تعداد مسمومین در دست نیست اما دانشجویان در مراجعه به نزدیکترین مرکز درمانی به خوابگاه دانشگاه(بیمارستان نمازی) پی برده‌اند که بیش از صد نفر در اثر استفاده از غذای دانشگاه مسموم و به درمانگاه مراجعه کرده‌اند که متاسفانه حال تعدادی از آن ها در وضعیت نامناسبی قرار دارد و دچار اسهال خونی شده اند.
در ابتدای تجمع دیروز، دانشجویان که تعدادشان به ۲۰۰ نفر می رسید و از اتفاقات رخ داده و عدم پاسخگویی مسئولین دانشگاه به شدت عصبانی بودند از خوردن غذا خودداری کردند و ظرف های غذا و میز و صندلی های سلف را به زمین کوبیدند و با سر دادن شعارهایی اعتراضات خود را بیان کردند. پس از گذشت حدود نیم ساعت از آغاز تجمع دکتر کارپرورفر معاون دانشجویی دانشگاه وارد جمع دانشجویان شد، اما نکته جالب این بود که همچون همیشه کارپرورفر همراه با تعدادی از دانشجویان بسیجی و شبه امنیتی که محافظ و بادیگارد او به شمار می روند در میان دانشجویان حاضر شد که این مساله با اعتراض دانشجویان همراه بود. کارپرورفر رئیس کمیته انضباطی دانشگاه و از عوامل اصلی برخوردهای اخیر با فعالین سیاسی- دانشجویی دانشگاه شیراز است که با دادن امتیازهای مختلف به دانشجویان بسیجی و شبه امنیتی به سختی از سوی آنها تحت حمایت است.
با حضور کارپرورفر دانشجویان با سر دادن شعارهایی همچون « کارپرور بی عرضه استعفا، استعفا»، «دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد» و «کارپرور، کارپرور، استعفا استعفا » خواستار استعفای او شدند.
در ادامه کارپرور تحت حمایت نیروهای بسیجی که از لحظه حضور او مداوم بر تعدادشان افزوده می شد، توانست در میان دانشجویان قرار گیرد و با آنها صحبت کند. او با ویروسی خواندن بیماری و رفع مسئولیت از خود اعلام کرد که غذای دانشگاه هیچ مشکلی نداشته که این مساله باعث اعتراض شدید دانشجویان شد و تعدادی از آنها با نشان دادن گواهی های پزشکی که در آن بیماری دانشجویان مسمومیت غذایی شدید ذکر شده بود دروغگویی کارپرورفر را اثبات کردند و خواستار پاسخگویی و استعفای او شدند.
در حالی که هر لحظه بر تعداد دانشجویان افزوده می شد و دانشجویان مصرانه خواستار استعفای او بودند تعدادی از همان دانشجویان بسیجی و محافظین او با حمله به سایر دانشجویان و ایجاد سر و صدا و زد و خورد باعث درگیری بین دانشجویان شدند. در این میان یکی از دانشجویان بسیجی به نام کریمی که سابقه ای طولانی در حمایت از مسئولان دانشگاه و برخورد با دانشجویان معترض در جریان تجمعات قبلی دانشگاه شیراز دارد با درخواست برکناری پیمانکار غذا مسئولیت را از کارپرورفر سلب و از او حمایت کرد که این مساله با اعتراض شدید دانشجویان همراه شد. به گزاش خبرنامه امیرکبیر، یکی از دانشجوین معترض در مخالفت با این سخنان اعلام کرد که کارپرورفر باید استعفا دهد، در غیر اینصورت دانشجویان معترض رسما در دادگاه از او شکایت خواهند کرد که این صحبت ها به شدت مورد تشویق قرار گرفت.سرانجام پس از رد و بدل شدن صحبت های زیادی بین دانشجویان و کارپرورفر، دانشجویان اعلام کردند که هرگز از درخواست خود منصرف نخواهند شد و در روزهای آینده به تجمع خود ادامه خواهند داد.

سپتامبر 19, 2008

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

Filed under: ادبیات,اعتقاد — سینا ر @ 11:37 ق.ظ.

گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
حكيم عمر خيام
راستش هر وقت اشعار خيام را مي بينم ياد ورق پاره هاي هوشنگ معين زاده ميافتم و متني را كه بيشتر مرا به ياد هرزلاگ هايي مي اندازد كه در وبلاگستان مي بينم و بچه هايي كه وقتي دلشان از زندگي مي گيرد به خدا اعتراض مي كنند!
بله كتاب خيام و آن دروغ دلاويز را مي گويم كه چند ماه پيش خواندم و راستش اصلا ارزش نقد كردن نداشت، چون هم فاقد ارزش ادبي بود و نه وجاهت قانوني داشت! يك مشت توهين كور به مسلمانان و اسلام.
فقط يك چيزي بگويم آدمهاي قصه معين زاده خيلي شبيه دور و بري هايش بودند يك نويسنده بزرگ وقتي مي خواهد قصه موفق بنويسد بايد همه آدمهاي جامعه خودش را ببيند نه يكسري از اشخاصي را كه دوست دارد…
البته معين زاده تقصيري ندارد چون آنقدر دل و جرات ندارد كه در كشور خودش زندگي كند و آدمهاي كشور خودش را ببيند.
پس چه اشكالي دارد اگر آبجويش را بخورد و از دنسينگ هاي محل زندگي اش بنويسد؟!
راستش همه دوستان من مي دانند كه نه آنچنان مذهبي هستم و نه آنچنان تعصبي به مناسك مذهبي دارم اما نمي توانم آدمهاي مسلماني را هم كه زيبا زندگي مي كنند و عاشق مي ميرند را نديده بگيرم و باور كنم كه همه آدمهاي مسلمان شبيه آدمهاي قصه معين زاده باشند. با افراطي كه معين زاده در قصه اش انجام داده تنها راه را براي افراط هاي ديگر باز مي كند.
نمي توانم كار معين زاده را درك كنم شايد شهرت ارزشش را داشته باشد!
اصلا قصد نداشتم به جز دو بيتي خيام چيزي در اين پست بنويسم ديدم صفحه خالي است گفتم چيزكي نوشته باشم.

اوت 5, 2008

ستم بر زن چگونه متوقف مي شود؟

Filed under: اعتقاد,زنان,سیاسی — سینا ر @ 1:04 ب.ظ.

ظاهرا روز همبستگي وبلاگ نويسان با كمپين يك ميليون امضا است و من مي دانم كه آزادي اين مرز و بوم يك راهش آزادي زن است بنابراين بايد از آزادي زن نوشت، البته آزادي از قيد و بند افكار دربند كننده نه آزادي از… . لازم است اعضاي كمپين «زن ايده آل» خود را معرفي كنند تا دقيقا معلوم شود چه مي خواهند. اين را همگان مي دانيم كه عده اي از كساني كه پشت اين حركت هستند ايده آزادي مطلق زن را در كنار آزادي مطلق مرد از هرگونه محدوديتي مطرح مي كنند كه براي خيلي ها در اين مملكت و با اين فرهنگ و با اين مذهب پذيرفتني نيست(درست يا غلط) هرچند براي گروهي پذيرفتني باشد. بنابراين براي گروهي كه نتواند با اين افكار كنار بيايد قطعا نبايد انتظار داشت كه مدافع كمپيني ها باشد تا زماني كه كمپين تكليفش را با اين آدمها مشخص نكرده است. و نمي دانم اصلا دوست دارد مشخص كند يا نه.
راستش هيچ انسان آزاده اي نمي تواند با قوانيني كه بر زنان ستم روا مي دارد مخالف نباشد. اكثريت درخواستهاي كمپين هم منطقي است و كاملا انساني. اما باز هم مثل هر حركت ديگري كه در اين مملكت شكل مي گيرد مشكل از آدمهايش است.
خيلي از آدمهايي كه اين كار را آغاز كرده اند حتما ايده مثبتي دارند اما متاسفانه مثل همه حركتهاي شكست خورده اين مرز و بوم كه شروعي غلط دارد اين ايده هم گويا از پيش شكست خورده آغاز شد تا جايي كه بعد از اين مدت هنوز نتوانسته يك ميليون امضاي مجازي هم كسب كند! و براستي چرا نتوانسته؟ نه اينكه نتوانست صدايش را به بدنه اجتماع منتقل كند و نه اينكه بدنه اجتماع با صدايش موافق نبود؟ كه پاسخ هر دوي اينها مي شود شكست كمپين و اعضايش.
و اصلا امضاي خشك و خالي چه سود وقتي در تار و پود اين مملكت پدرسالاري و مرد سالاري رخنه كرده است. شما مي خواهيد در اين كمپين امتياز هايي به زن مظلوم ايراني بدهيد كه اصلا آنها را نمي شناسد زن ايراني كه بدون شك نيك سرشت ترين زنان عالم است هنوز به خيلي از حقوق خودش آشنا نيست. درست مثل زماني كه مصدق شعار آزادي مطبوعات را مي داد و مردم ما هنوز معني مطبوعه را نمي دانستند درست مثل وقتي كه خاتمي و جريان دوم خرداد شعار جامعه مدني را سر داد و مردم ما معني جامعه مدني را نمي دانستند و فقط مدينةالنبي را مي شناختند! جامعه ما آنچنان در جهل گير افتاده كه فرصت نفس كشيدن ندارد و به اين جامعه هيچ توسعه اي نمي توان داد جزء اينكه به آنها بگويي «اگر مي خواهي اسير هيچ ديكتاتوري نشوي فقط بخوان و بخوان و بخوان»
شما فكر ميكنيد چند نفر از زنان و قتي به تن مجرمان لباس زنانه مي پوشند احساس تحقير شدن مي كنند؟ شما فكر مي كنيد چند نفر از زنان هستند كه به ارث زن نصف مرد معترض باشند؟ شما فكر ميكنيد چند درصد زنان هستند كه معتقدند مرد بايد مثل زن در انتخاب شريك جنسي حساس و محدود باشد؟ شما فكر ميكنيد چند درصد زنان با اين قانون كه براي بيرون رفتن از خانه بايد از شوهر اجازه گرفت اما شوهر نيازي به اجازه گرفتن ندارد اعتراض دارند؟ شما فكر مي كنيد چند درصد زنان هستند كه مي گويند آشپزي و كار خانه فقط كار زن نيست و مرد بايد همكاري كنند؟ شما فكر مي كنيد كه چند درصد زنان هستند كه معتقدند مرد در خانه يعني نفر اول و آخر؟ و شما فكر مي كنيد چند نفر ناراحت مي شوند و قتي كلمه نامرد مي شود فحش!؟ و چند نفر ناراحت م شوند وقتي مي خواهي به كسي بگويي قوي باش مي گويند مرد باش؟ حتي اگر زن باشد! و فكر مي كنيد چند نفر اين جمله را توهين مي دانند وقتي به زني قوي مي گويند مثل يك مرد از پس هم مشكلاتش بر آمده است!؟ و هزاران هرار ديگر….
روشنفكر ايراني بايد چشمش را باز كند و همين چهار تا و نصفي وبلاگ نصفه نيمه به ظاهر فمينيستي را نبيند كه همه آزادي زن را در آزادي جنسي و برهنگي مي داند! و مشكل اصلي زن ايراني را اين مي داند كه چطور با پارتنر هايش سكس كند كه ضرر نبيند! البته كه وبلاگهايشان روزي 20 تا ويزيتور هم ندارند.
به خدا كه جامعه ايران خيلي پيچيده تر از اين حرفها است و خيلي بزرگتر.
براي موفقيت ايده هاي كمپين اول بايد با جهل مبارزه كرد.
ابنروزها كه لايحه موسوم به حمايت از خانواده كه نام اصلي اش بايد مي شد حمايت از ستم بر خانواده هم تصويب شده و اجازه داده است كه مرد بتواند بدون اجازه از همسر و تنها در صورت داشتن تمكن مالي و تعهد به اجراي عدالت همسرهاي ديگر برگزيند. و چند روز پيش هم كه در خبري خواندم نشستن زنان در سه رديف اول صندلي تالار وحدت ممنوع شده و عملا تبعيض جنسيتي در پذيرش دانشجو هم اعمال مي شود و من از خبرها گريه ام مي گيرد در حالي كه كمپين همچنان دوست دارد يك ميليون امضا جمع كند تا همه مشكلات زنان حل شود!!
نمي دانم اين امضا بازي چرا اينقدر مرا به ياد بوروكراسي حاكم بر ادارات ايران مي اندازد.

انگيزه نوشتن اين پست مقاله زير از هم صحبت خاك است و نقدي نسبي كه بر مقاله اش داشتم.
براي كمپين يك ميليون امضا

بازتاب ها:
نقدي بر نقدي

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.