دلبستگی

اکتبر 8, 2009

خواهش نا فهمی انسان مکن!

Filed under: ادبیات — سینا ر @ 12:13 ق.ظ.

شعر جالبی است؛ هم مرا به یاد دوران دبیرستان می‌اندازد و آن کتاب ادبیات دوست داشتنی و آن معلم دوست داشتنی‌تر و هم شرح حال اینروزهای ماست! و هم در این دوران پرکاری که وقت برای نوشتن ندارم وبلاگم را از خواب بیدار می‌کند!

حرف نزن , قطع نمودم سخن
هیچ مگو , چشم ببستم دهن
هیچ نفهم , این سخن عنوان مکن
خواهش نا فهمی انسان مکن
کور شوم , لال شوم , کر شوم
لیک محال است که من خر شوم

فوریه 23, 2009

هی فلانی…

Filed under: ادبیات,شخصی — سینا ر @ 12:27 ق.ظ.
Tags: , ,

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.

دسامبر 24, 2008

سهم من

Filed under: ادبیات — سینا ر @ 11:16 ب.ظ.

در سرزميني كه گياهي از آن نمي‌روید!
ای تیز خرامان
لنگی پای من
از
نا ‌همواری راه شما بود!
شاملو

دسامبر 6, 2008

زمستان

Filed under: ادبیات,اعتقاد,سیاسی — سینا ر @ 12:24 ب.ظ.

در ظاهر امروز روز ما بود، روز دانشجو! چند پیامکی تبریک گرفتیم، حرفی ندارم که در این مورد بزنم، زخمهایی خورده‌ام اینروزها از این زمستان سرد و شب تیره که نای قلمم را گرفته است. شعر زمستان اخوان‌ثالث را زمزمه می‌کنم شاید تسکینی باشد…
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پس آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دل‌ها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

نوامبر 23, 2008

مرا پرنده اي به اين ديار هدايت نكرده بود

Filed under: ادبیات,جامعه,سیاسی — سینا ر @ 10:52 ب.ظ.
Tags: ,

«مرا پرنده اي به اين ديار هدايت نكرده بود
من خود از اين تيره خاك رسته بودم
چون پونه ي خودروئي
كه بي دخالت جاليزبان
از رطوبت جوباره‌ اي
اين چنين است كه كسان
مرا از آنگونه مي نگرند
كه نان از دسترنج ايشان مي خورم
و آنچه به گند نفس خويش آلوده مي كنم
هواي كلبه ي ايشان است
حال آنكه
چون ايشان به اين ديار فراز آمدند
آنكه چهره و دروازه بر ايشان گشود
من بودم!»
احمد شاملو

اکتبر 6, 2008

Filed under: ادبیات,شخصی — سینا ر @ 11:49 ب.ظ.

گاهي اوقات دوست داري بنويسي و بخواني حتي اگر كليشه باشد…
«در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.»

اکتبر 1, 2008

ايپچه مي لَبلا بيگيرد(يكمي ناز مرا بكشيد)!

Filed under: گيلان,ادبیات — سینا ر @ 1:36 ق.ظ.

متن زير ترانه اي گيلكي است از شاعر پرآوازه گيلان میر احمد فخری نژاد ملقب به «شيون فومني» كه البته بيشتر گيلاني ها او را با همان نام تخلص مي شناسند. ترجمه و زير و زبر گذاشتن برايش كمي سخت بود اما بسيار شيرين. تقديمش مي كنم به همه عاشقان گيلان و البته همه دوستان ديگر كه از خواندن اين ترانه يا ترجمه اش لذت مي برند. در ضمن دوستان گيلك زبان اگر در ترجمه نقصي مي بينند حتما تذكر دهند.

کُو ستاره فان دَرَم تي چو مانَه سويا نَده ؟
کُو زيمينا سربَنَم عطر تي زانويا نده ؟

مي پاتان آپيله، سوغات مي پابراندگي
کُویْتا کوچا دَوارَم می کوچیکی بویا نده

بائيد آي دَس براران ايپچه مي لَبلا بيگيرد
هَچين کولي دِ بدا مي شانه ، چانچويا نده

ولانيد جُغدا زنم پَسکلا پوشان بَمجم
بَدا مي خونا بجار ، آنقده زالويا نده

کوي‌ْ دانه آينه رِ مي ديلِ سفره وا کونم
خُورا زَرخا نُكونه توشكه خو اَبرويا نده

می چومان تیري پیری شِه خورشید سُورما چی بُبُو
بَدا دونيا واويلان مي چشم کم سويا نده

گيلان – اوي گيلان ! مي دَردا نَتانِه چاره کودن
اگه دَس نُخسه حکيم تي گيله دارويا نده

شعر توم بَجارا واش پورا کونه تاچَکَره
اگه قُوت، تي پَلا «شيون» بازويا نده

ترجمه فارسي:
به کدام ستاره نگاه كنم که برق چشمان ترا نداشته باشد ؟
سر بر دامن کدام زمين بگذارم که عطر زانوي تو را ندهد؟

آبله کف پايم سوغات پا برهنگي من است .
از کدام کوچه عبور كنم که بوي کودکيم را ندهد؟

بياييد اي دوستان صميمي يكمي ناز مرا بكشيد!
نگذاريد بيشتر از اين كولي الكي(رايگان) به چانچو بدهم(چانچو چوبي که بر دوش مي گذارند و دوزنبيل از دو سر آن مي آويزند و مركز چوب را بر شانه مي گذارند. در قديم مهمترين راه حمل بار براي روستاييان به شمار مي رفت)

نگذاريد غم و قصه مرا در بر بگيرد و تنها در گذشته ها پرسه بزنم.
نگذاريد در شاليزار خونم را زالو بمكد.

براي كدام آينه سفره دلم را باز كنم…
تا اوقاتش تلخ نشود و گره به ابرويش نيفتد.

چشمان من سياهي مي رود پس سرمه خورشيد چه شده؟
نگذار دنيا براي كم سويي چشمم به من زبان درازي كند!.

گيلان، آي گيلان درد من چاره ندارد…
اگر حكيم نسخه اي از داروهاي محلي گيلان نداشته باشد.

شعرم همچون شاليزاري مي شود كه علف هرز تا زانو آن را پر كرده باشد…
اگر برنج تو(بركت تو) به بازو هاي «شيون» قدرت ندهد.

سپتامبر 22, 2008

من و مشت ابولقاسم

Filed under: ادبیات,داستانك — سینا ر @ 1:39 ب.ظ.

چشمم را كه باز كردم نگاهم افتاد به قيافه و سر و مَچّه اش فكر كنم كه معني مَچّه را نمي دانيد خب در زبان ما(گيلكي) مَچّه يك چيزي تو مايه هاي چانه است، نمي دانم حالا چرا گير دادم به مچه يارو آخه ميداني صورتش را كه ميبيني اولين چيزي كه به چشم مي آيد همين مَچّه صاحاب مرده اش است. واسه همين هربار كه مچه يارو رو مي بينم ياد تمام مصيبتها و غم و غصه هاي عالم مي افتم.
سر و صورتم خيس است فكر كنم آب پاچيدن روم. غلط نكنم يك اتفاقي افتاده اصلا سر من وسط حياط روي پاي اين مرتيكه چي كار مي كنه همينطوري هي ملت مي گن داره به هوش مي آد داره به هوش مي آد! فكر كنم با من هستن. زود سرم را از پاي اين مش ابولقاسم مي كشم كنار الان به تنها چيزي كه فكر مي كنم اين است كه سر من چرا بايد روي پاي نجس اين مرتيكه شكم گنده ي نزول خوار بدقواره با آن لباسهاي پينيك خورده و آن ريش كم پشت اما دراز و تاب خورده اش باشد. بدتر از همه آن مچه درازش كه صاف رفته توش چشمم و از همه عجيب تر اينكه هيچكس يادش نمي آيد مش ابولقاسم تا اين سن به كسي محبت كرده باشد حتي پيرمردهاي محله هم مي توانند اين حرفم را گواهي دهند دوست داريد بياييد بپرسيد. پس چرا سر من را روي پاش گذاشته.
چقدر حياط شلوغ شده چه اتفاقي افتاده كه من اصلا يادم نمي آد، اصلا انگاري يك چيزي شده، سرم هم كه درد مي كند خب اين لامذهب كه هميشه درد مي كرد؛ از روزي كه تو دعوا زدم سر رضا، پسر عباس آقا، بقال محله مان را شكستم و براي دادن ديه اش مجبور شدم از مش ابولقاسم نزول بگيرم هر روز و شب سر درد دارم. عجب فكرهايي مي آيد ها در كله ام انگار همه زندگي پر مصيبتم يادم مي آد غير از الان كه اصلا نمي دانم چي شده.
زن هاي محله يواشكي به هم مي گويند عجب سگ جاني دارد زنده مانده(منظور همان است كه عجب جان سگي داد آخر ما پس و پيش مي گوييم، زبانمان است ديگر، يكجوري شبيه قواعد زبان انگليسي)
يعني اين حرفها را در مورد من مي گويند؟ خب كس ديگري اينجا سوژه نيست و هم زل زده اند به من، درست مثل ميموني كه در باغ وحش به كارهاي خنده دار آدمها زل مي زند.
مش ابولقاسم هم دوباره به عادت هميشگي اش برگشته و دارد زِر مي زند «چرا پولم را نمي دهي، عجب غلطي كردم بهش پول دادما آي ملت ميخواد پول من و بالا بكشه، زورش به من پيرمرد رسيده…» آهان داره ياد مي آد امروز هفتم ماه است و هفت روزه كه نزول پول مش ابولقاسم دير شده فكر كنم همين موضوع اين جار و جنجال و راه انداخته.
خاله بتول مي آيد جلو -خاله بتول را در محل همه دوست دارند و خاله صدايش مي كنند تا جايي كه دستش برسد دست همه را مي گيرد خدا خيرش بده- به من مي گويد «پسر جان، چند بار بهت گفتم از اين مرتيكه بي آبرو پول نزول نكن ديدي چطور حيثيتت را به باد داده. حالا حالت خوبه؟ سرت كه درد نمكيمه؟ نمي خواي ببريمت دكتر؟»
آره خاله خوبم مگر چي شده؟
«يعني يادت نمياد پسرم اين مش ابولقاسم خدا نشناس با بيل زده توي سرت»
جان!؟ توي سر من! آخه براي چي؟
«واي خدا مرگم بده، خاله نكنه حافظت و از دست دادي مگه يادت نيس تو به مش ابولقاسم گفتي نزول پولش آماده نيست و اون شروع كرد به فحش دادن بعدش درگير شدين و اون نامرد با بيل كوفت توي سرت خير نبينه ايشالله»
آهان آهان داره يادم مياد مش ابولقاسم از دور دارد غرولند مي كند نه ما صداي او را مي شنويم نه او صداي مارا.
يكهو گُر مي گيرم… نامرد مي كشمت؛ يك تيكه ميله كه كنار حياط افتاده را بر مي دارم و به سمت مش ابولقاسم حمله مي كنم ملت به سمتم مي آيند و جلويم را مي گيرند نمي دانم چرا آن موقع كه داشت با بيل مي زد توي سر منِ بيچاره اينها پيدايشان نبود!

سپتامبر 19, 2008

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

Filed under: ادبیات,اعتقاد — سینا ر @ 11:37 ق.ظ.

گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
حكيم عمر خيام
راستش هر وقت اشعار خيام را مي بينم ياد ورق پاره هاي هوشنگ معين زاده ميافتم و متني را كه بيشتر مرا به ياد هرزلاگ هايي مي اندازد كه در وبلاگستان مي بينم و بچه هايي كه وقتي دلشان از زندگي مي گيرد به خدا اعتراض مي كنند!
بله كتاب خيام و آن دروغ دلاويز را مي گويم كه چند ماه پيش خواندم و راستش اصلا ارزش نقد كردن نداشت، چون هم فاقد ارزش ادبي بود و نه وجاهت قانوني داشت! يك مشت توهين كور به مسلمانان و اسلام.
فقط يك چيزي بگويم آدمهاي قصه معين زاده خيلي شبيه دور و بري هايش بودند يك نويسنده بزرگ وقتي مي خواهد قصه موفق بنويسد بايد همه آدمهاي جامعه خودش را ببيند نه يكسري از اشخاصي را كه دوست دارد…
البته معين زاده تقصيري ندارد چون آنقدر دل و جرات ندارد كه در كشور خودش زندگي كند و آدمهاي كشور خودش را ببيند.
پس چه اشكالي دارد اگر آبجويش را بخورد و از دنسينگ هاي محل زندگي اش بنويسد؟!
راستش همه دوستان من مي دانند كه نه آنچنان مذهبي هستم و نه آنچنان تعصبي به مناسك مذهبي دارم اما نمي توانم آدمهاي مسلماني را هم كه زيبا زندگي مي كنند و عاشق مي ميرند را نديده بگيرم و باور كنم كه همه آدمهاي مسلمان شبيه آدمهاي قصه معين زاده باشند. با افراطي كه معين زاده در قصه اش انجام داده تنها راه را براي افراط هاي ديگر باز مي كند.
نمي توانم كار معين زاده را درك كنم شايد شهرت ارزشش را داشته باشد!
اصلا قصد نداشتم به جز دو بيتي خيام چيزي در اين پست بنويسم ديدم صفحه خالي است گفتم چيزكي نوشته باشم.

اوت 29, 2008

آقا ببخشيد فكر مي كنم اشتباه گرفتم

Filed under: ادبیات,داستانك — سینا ر @ 5:15 ب.ظ.

هوا گرم است و من حسابي سرم گنگ. دقيق نمي دانم مشكل از كجاست افكار لعنتي به ذهنم مي آيد از هرجايي كه فكرش را بكنيد فكرهاي ناخوشايند مي رود درون ذهنم براي خودش قدم مي زند، رژه مي رود، ترس از آينده ترس از اطرافيانم ترس از خوب شدن اوضاع، حس بي پولي و حس غريب تنهايي احساس بيهودگي هم كه هيچگاه رهايت نمي كند، آهان راستي كمي احساس گشنگي هم مي كنم، تشنگي هم كه چاشني هميشگي تابستان است!
سعي مي كنم ذهنم را از اينها خالي كنم بهتر است بروم سراغ قلم و كاغذ و روي نوشتن تمركز كنم همينجوري خودم را ول مي كنم روي زمين به فكر اينكه چه بنويسم جالب است كه چيزي به ذهنم نمي آيد. كاش بزنم بيرون، به دشتي دمني جايي بروم يك جاي دور و ساكت.
سرم هنوز گنگ است صدايي هم به گوشم مي آيد يعني گوشي ام دارد زنگ مي خورد؟ نه صداي گوشيم كه اينهمه گنگ و نا مفهوم نبايد باشد تازه غير از اين، هميشه موقع نوشتن گوشي را Silent مي كنم. توجهي به صدا نمي كنم كسي چه مي داند اصلا شايد مغزم دارد سوت مي كشد.
نه! ديگر بهتر است نمانم هرطوري شده خودم را به يك جايي مي رسانم جايي شبيه بهشت همه چيز دارد.. كوه، جنگل، چشمه. اينجا را از كجا پيدا كردم؟! اصلا اينجا كجا هست؟!
چه اهميتي دارد كه كجا باشد مهم است كه اينجا مي توانم نفس بكشم. شل و ول خودم را روي چمن رها مي كنم جنگل سبز كنار چشمه اي بزرگ و نسيمي خنك عجب بهشتي در اين جهنم تابستاني! اينجا حتي افكار مزاحم هم رهايم كرده اند. هارموني رنگها و رقص چمنها اينقدر مرا از احساس خوب پر مي كند كه اصلا به چيزي فكر نمي كنم نه به گرسنگي و نه به آن صداي مسخره كه هنوز در گوشم مي پيچد و نه افكار مزاحم كه همه چيز را از آدم مي گيرد. هي دارم چشم مي چرخانم تا همه زيبايي ها را يكجا ببينم موج هاي كوچكي كه روي چشمه جاري شكل مي گيرد، هم آغوشي پرستوها، درختي كه سايه اش را روي من پهن كرده و صداي پرندگان طوري در هم آميخته كه فكر ميكني بتهوون دارد برايت موسيقي زنده اجرا مي كند. همينطور كه چشم مي چرخانم چشمم به دختر جواني مي افتد كه از دور به سمتم مي آيد هنوز آنقدر نزديك نشده كه چهره اش را ببينم.
نزديك تر مي شود. مي بينيم دختركي سياه چشم با اندامي موزون و موهايي كه در باد روي صورتش مي چرخاند و پوست سفيدش كه زير تلالو خورشيد مي درخشد دماغ كشيده و لبهاي برجسته.. لباس مشكي يكدست به تن دارد چيزهاي هم روي لباسش هست كه زير نور خورشيد حسابي برق مي زند وجلب توجه مي كند، راستش نمي دانم جنسش از چي است. دوباره نگاهم را به صورتش برمي گردانم.
اين ديگر از كجا سر و كله اش پيدا شده مگر نبايد مانتو شلوار پوشيده باشد؟! خوب حتما از بومي هاي همينجاست روستايي ها معمولا در روستا لباس محلي به تن مي كنند آره آره حتما همين است.
اما اينجا كه آبادي نيست تا بومي داشته باشد.
چه اهميتي دارد مهم اين است كه او الان اينجاست!
صبر مي كنم نزديكتر بيايد تا سر و ته قضيه را بيرون بياورم، نزديك تر كه شد لبخندش توجهم را جلب مي كند، تبسمي مليح بر روي صورتش است صداقت و نجابت در چشمهايش موج مي زند به چهره اش هم نمي خورد كه اهل اين طرفها باشد. اصلا مگر من مي دانم اينطرفي ها چه شكلي هستند؟! سلام و احوالپرسي ميكنم و جوابم را با خوشرويي و با صداي زيبايش مي دهد. فقط…
مثل اينكه او هم مثل من از اينكه كسي را در اينجا ديده حسابي تعجب كرده است. سعي مي كنم با او صحبت كنم مي پرسم: ببخشيد ميتونم بدون اسم شما چيه؟ و اينجا چي كار مي كنيد؟
اما اين صداي زنگ مسخره هنوز توي كله ام هست و اصلا نمي گذارد صداي او را مفهوم بشنوم اما تن صدايش اينقدر آرام بخش است كه ديگر به محتواي حرفهايش فكر نكنم. يك لحظه ذهنم مي رود به اينكه كاش مي شد هميشه اينجا بمانم كلبه اي بسازم و از اين دخترك هم بخواهم در كنارم بماند دور از آن زندگي روزمره و تكراري و پرتنش و تلخ كه اصلا دلم نمي خواهد به آن برگردم روزگار بسر كنم. اينجا بمانم و از زندگي لذت ببرم. دور از اينترنت موبايل و هر چيز ديگري شبيه اينها!
همينطور كه در روياهاي شيرينم غرق يودم و به لبخند شيريني كه بر لبهاي خوشگل دخترك نقش بسته بود چشم دوخته بودم صداي زنگ توي كله ام هي شديدتر مي شد. شديد و شديتر.. يك آن به خودم آمدم و ديدم انگار راستي راستي گوشي ام دارد زنگ مي خورد تا گوشي را بر مي دارم قطع مي شود يكمي به خودم تكان مي دهم و هوشيارتر مي شوم به گوشي ام دقيق نگاه مي كنم از يك شماره ناشناس 11 ميسكال دارم!
آهان الان در عالم بيداري راحت تر مي توانم منبع آن صداي زنگ مبهم و لعنتي را درك كنم!
با شماره تماس مي گيرم.
الو سلام
-سلام
كاري داشتيد تماس گرفتيد؟
صدايي شبيه صداي آن دخترك پاسخ مي دهد:
-آقا ببخشيد فكر مي كنم اشتباه گرفتم واقعا معذرت ميخوام!
يعني چي خانوم معذرت مي خوام… شما كي هستيد؟
گوشي را قطع مي كند.
دوباره با آن شماره تماس مي گيرم و فقط يك جمله تكرار مي شود.
-دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد!

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.