دلبستگی

نوامبر 17, 2009

نوشته‌های پراکنده

Filed under: شخصی — سینا ر @ 1:14 ب.ظ.

خیلی سوژه داغی برای نوشتن پیدا نمی‌کنم راستش را بخواهید سوژه که زیاد است خودم حوصله بستن جمله‌ها را ندارم!
این اواخر خبر وحشتناک حسابی اعصابم را به هم ریخت و خیلی سعی کردم که بنویسم. اما همیشه وقتی سعی می‌کنم که بنویسم نمی‌توانم. فقط یک جمله به برادران ارزشی ومی‌گویم، شما که این همه ادعای دفاع از مردم و ناموس و این جور چیزها را دارید. کمی فکر کنید به جای اینکه در خیابان‌ها بزنید به فکر امنیت شهر می‌بودید شاید آن اتفاق وحشتناک در آن روز رخ نمی‌داد، وجدانتان ناراحت نیست؟ شما توجیه برخورد خود با مردم را همیشه حفظ امینت شهروندان می‌دانید سوال من این است، اینکه در این مملکت روز روشن چند نفری به یک زن تجاوز می‌شود نشانه امنینت ماست؟! نکند مقصر این ماجرا هم موسوی است و بی‌بی‌سی جهان‌خوار؟!
این خبرها همیشه نگرانم می‌کند و دلواپس و این حس بد که همش به عزیزانت بگویی مواظب باش، فلان ماشین را نشین سعی کن شب نشده خونه باشی! و هزاران چیز دیگر و اینکه کلا امنیت نیست آزار می‌دهد انسان را.
.
حسابی خودم را درگیر کار کرده‌ام از این جهت کم می‌نویسم و بیشتر وقتم در اینترنت-اگر بیایم- به مرور اخبار می‌گذرد.
دعا کنید این ترم آخری 12 واحد باقی مانده را به خیر خوشی بگذرانیم و از شر این دانشگاه مسخره و این رشته بی‌مزه رها شویم!
.
فعلا تصمیمی برای ارشد خواندن ندارم فقط یک فکرهایی در سرم است برای خواندن تاریخ یا علوم اجتماعی برای ارشد. البته تاریخ در اولویت است و منحصرا دانشگاه تهران و دیگر هیچ!
فعلا همه چیز در حد تئوری است و اگر قرار به شرکت در کنکور باشد کنکور سال بعد است.

Advertisements

4 دیدگاه »

  1. چند روز پیش بود ، حول و حوش ساعت 8 شب از یکی از کوچه های خلوت شهرم داشتم رد می شدم ،از خونه ی خواهرم داشتم بر می گردشتم خیلی خسته و کوفته بودم به خاطر اسباب کشی ،از کنار یه بن بست که داشتم رد می شدم یهو دیدم یه پسر جوونی جلوم سبز شد نگام به دستاش افتاد ، یه یک سرنگ که رو دستش گرفته بود ،سلامی بهم کرد و من همین جور بهتم زده بود ،چند ثانیه هیچ حرکتی نتونستم بکنم تا به خودم اومدم دیدم دارم بدو بدو می کنم از محل جرم …! خیلی حالم بد شد ..خیلی ….اوغم گرفت ..ازین زندگی…ازین جامعه … به قول خواهرم من فک می کردم محیطی که توش زندگی می کنم مدینه ی فاضله است 😕 !!! من شهرمو بی اندازه دوست دارم و دیدن این صحنه های زشت بی حد آزار دهنده است … تا چند روز حالم ازهر چی زندگیه بهم می خورد! 😯

    دیدگاه توسط سارا — نوامبر 24, 2009 @ 5:48 ب.ظ. | پاسخ

  2. ازتون چندی پیش پرسیدم که این اتفاق کجا و کی رخ داده ولی پاسـخ نـدادید؟!!!! 😡

    دیدگاه توسط سارا — نوامبر 24, 2009 @ 5:49 ب.ظ. | پاسخ

  3. 😳 مثه اینکه تازه این لینک خبری norooznews رو گذاشتین! واقعا معذرت می خوام تازه چشمم افتاد که لینک شده است 😳
    mersi babate link

    دیدگاه توسط سارا — نوامبر 24, 2009 @ 5:59 ب.ظ. | پاسخ

    • سارا جان همون روزی که از من پرسیدی لینک رو گذاشته بودم اما دقت نکردی(چشمک) در ضمن خواهش میکنم وظیفه بود

      دیدگاه توسط سینا ر — نوامبر 24, 2009 @ 7:45 ب.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: