دلبستگی

اوت 12, 2009

از خودم برای خودم، فقط!

Filed under: شخصی — سینا ر @ 4:24 ب.ظ.

مدتی است با خودم ننوشته‌ام، برای خودم، برای دلم، برای ترسهایم، برای زندگی‌ام.
از ابتدا نمی‌خواستم وبلاگم فقط سیاسی باشد. اما خب زندگی سیاسی است اینروزها، و خیلی سخت است از سیاست کندن. اما خواستم که این نوشته را برای خودم بگذارم.
می‌دانی… گاهی دلم برای «خودم» چند سال پیش تنگ می‌شود!
برای «خودمی» که خیلی وقت پیش خیلی شادتر بود! شادی که شاید دلیلی خاصی نداشت.
بیشتر… بیشتر یک حس با جمع بودن یک حس در همه جا سرک کشیدن بود. یک فضولی دائمی!‌ یک گستاخی قیصری! با چاشنی یک نعمت خدادادی بسیار نیک و خطرناک!
خوب حرف زدن.
همیشه این جمله شریعتی معلم در گوشم است. آنها که خوب حرف می‌زنند تصور می‌کنند بهتر از همه فکر می‌کنند و این خطر بزرگی است.
از انجمن فرهنگی دانشگاه پیشتر از یک سال پیش شروع کردم، شروع کردم به رشد دادنش. دانشگاهی که تازه دو سالش بود و رشد کردن در آنجا خیلی سخت نبود. یک آدم بیکار می‌خواست و پرانرژی که انجمنش را داغ کند! که بچه‌ها را جمع کند.‌ و من خیلی زود رفتم بالا!‌ بین محبوبیت و نفرت اطرافیان. نشریه را دست گرفتم. رشدش دادم باز هم بین محبوبیت و نفرت! و چقدر لذت می‌بردم از دعواها!!
با همه درگیر شدم. با همه بحث می‌کردم. ساعت‌ها. و چقدر انرژی داشتم. گاهی نهار هم نمی‌خوردیم!‌ می‌نشستیم حرف می‌زدیم. حرف که نه بیشتر شبیه مبارزه بود! از چیزهایی که برای دانشگاهمان خیلی گنده بود می‌گفتیم! و از چیزهایی که برایمان خیلی کوچک. دو گروه می‌شدیم و جنگ گلادیاتورها آغاز می‌شد. هرکس سوتی می‌داد اوت می‌شد! اما من کم کم خسته شدم. از شلوغی‌های دور و برم تنها شدم! مثل همیشه!
مثل همیشه خوب شعار می‌دادم، خوب حرف می‌زدم، دور و برم شلوغ بود. نشریه را که گرفتند انجمن فرهنگی را ول کردم. گفتم خودم می‌شوم و خودم. مثل بقیه! مثل آنها که سرشان در لاک خودشان است. انگار آنها بیشتر خوشحالند. همیشه با خودم فکر می‌کنم کاش از اول مثل همان‌ها بودم، همان‌ها که سرشان در لاک خودشان است. آنها که دوست ندارند متفاوت باشند‌! آنها که به دنبال عشق‌های رویایی نیستند! آنها که روابط را مثل بقیه تعریف می‌کنند! آنها که وقتی کم میاورند به همه می‌گویند!‌ آنها که دوست ندارند قوی‌تر از آنچه که هستند نشان دهند! آنها که همیشه راضی‌اند. آنها که بزرگترین دغدغه‌اشان بالا رفتن معدلشان بود! آنها که وقتی باران می‌بارد چتر دست می‌گیرند. آنها که حتی در کلاس گاهی چرت می‌زنند اما کلاس را بهم نمی‌ریزند! آنها که کمال‌گرا نیستند، آنها که شعار یا همه‌چیز یا هیچ چیز را نمي‌دهند، آنها که اگر گاهی اقتضا کند همرنگ جماعت هم می‌شوند و هیچ ترسی ندارند، آنها که از اشتباه کردن نمی‌ترسند، آنها که…
نمی‌دانم چرا آنها خوشحال‌ترند.
اگر زمان به عقب بر‌ می‌گشت چه کار می‌کردم؟ یعنی مسیر رفته را می‌رفتم؟ من که عادت دارم حماقت‌ها را تکرار کردن! اصلا می‌توانم نوع دیگری باشم؟! یا اینکه اصلا باید باشم؟!
حالا فکر می‌کنم یکهو کلی بزرگ شده‌ام و این احساس را دوست ندارم!! نمی‌دانم چرا! شاید برای اینکه می‌خواهم از نو شروع کنم و می‌ترسم دیر باشد.
شاید آنها که سرشان در لاک خودشان است قابل اطمینان‌تر باشند! و من بیشتر از هر چیز این‌روزها تشنه اطمینانم. اطمینان به خود و اطمینان به آینده. چیزی که می‌خواهمش.
می‌توانم؟!
پ‌ن1: آخی
پ‌ن2:اگر کسی حرفی برای گفتن ندارد اصلا عجیب نیست
پ‌ن3:تعجب نکنید
پ‌ن4:از شعارها خیلی خیلی خسته‌ام!
پ‌ن5:اگر خواستید نظر بدهید به پ‌ن ها توجه کنید
پ‌ن6:چه لذتی دارد تایپ کردن و صدای کیبورد!

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. سلام.
    منم دلم برای خود گذشتم تنگ میشه و از اینکه دیگه باید بزرگ شم مثل بزرگترا حرف بزنم مثل بزرگا لباس بپوشم و از اینکه مواظب خنده ها و حرفام و رفتارام باشام دلم میگیره…ولی یه خوبی داره اونم این که الان آرامش بیشتری دارم و اطرافم خلوت تره…

    دیدگاه توسط sahra — اوت 13, 2009 @ 10:48 ق.ظ. | پاسخ

  2. سلام!
    به نظر من مهم اینه که آدم وقتی سرشو رو بالشش می ذاره راضی باشه از اینکه لحظات بودنشو جوری خرج کرده که خودش در لحظه می خواسته… اینکه روش خودش رو تو زندگیش پیش گرفته ، روشی که از اعماق روح و وجود آدمی بر خاسته شده و ته ته ته دلش از استراتژی خودش راضی و خرسند باشه با وجود همه ی کاستی ها و نقص ها ! ما یه بار زندگی می کنیم پس چرا با تقلید کورکورانه ! ضمنا به نظر من کسی که سرشو مثه کبک فرو می کنه آرامش و خوشحالیش کاذب و مقطعیه !
    راستی بروزم !

    دیدگاه توسط سارا — اوت 13, 2009 @ 9:30 ب.ظ. | پاسخ

  3. سلام
    من بشخصه بر اساس عقایدم عمل می کنم و هیچ وقت هم در هیچ انجمن و گروهی نبودم چون در شرایط خاص و حساس باید هماهنگ عمل کنند و اگر عقایدشان غلط باشد آنوقت چه ؟ پس مستقل بودن بهترین کار است ولی یه سوال برام پیش اومده مگه توی انجمن فرهنگی چه خبر بود که نفرت هم وجود داشت و چرا دعوا و این حرفها ؟! …. متاسفانه امروزه آدمها در صدم ثانیه رنگ عوض می کنند و همرنگ جماعت میشوند … از حضورتون توی وبلاگم ممنونم و امیدوارم همیشه موفق باشید.

    دیدگاه توسط عذرا — اوت 14, 2009 @ 11:26 ق.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: