دلبستگی

فوریه 15, 2009

چرا اینقدر می‌گویم؟!

Filed under: اعتقاد,شخصی — سینا ر @ 12:09 ق.ظ.

همینطوری عقربه‌ها را دنبال می‌کنم تا مرگ ثانیه‌ها را جشن بگیرم. به ورق‌ پاره‌هایم زل می‌زنم، به کتاب‌هایم،‌ سری هم به کامنتهای قدیمی وبلاگم… یکجوری زندگی با همه‌ي دروغ‌های قشنگش دور و برم رژه می‌رود. می‌توانی از دروغ‌های زندگی‌ رها شوی؟ مگر این چارچوب‌ها می‌گذارند؟
دروغ‌هایی که اسمش دروغ نیست،‌ دزدی‌هایی که اسمش دزدی نیست، خیانت‌هایی که اسمش خیانت نیست، بوسه‌هایی که اسمش بوسه نیست.
و روابطی که اسمش دوستی است! همه‌ی اینها جزئی از قاعده بازی ماست،‌ جزئی از مدرن شدن ما. کسی هم اعتراض نمی‌کند چون ظاهر ماجرا همیشه حفظ می‌شود تا صدای جامعه بلند نشود. و جامعه به بازی ما رونق می‌دهد به عشق‌هایی که بعد از دو، سه باری هم آغوشی خاموش می‌شود،‌ سیگاری که دودش تلخی است و اسارت، عشق‌هایی که پایانش یا حسرت است یا سکس. نوشته‌هایی که سرو ته ندارد اینچنین. و ترانه‌ای که در گلویت گیر کرده و روزهایی کی طی می‌شود در جامعه‌ای که حق مرا نداد!
و من نه رنگ جماعت شدم و نه ضد جماعت تنها رنج دیدم تا از جامعه طرد نشوم.
مذهبی که مرا درک نکرد و روشنفکری که حرفش را نمیفهمم.
و مدرنیته‌ بدون مدرنیسمی که تنهایی برایم به ارمغان آورد و فلسفه‌ای که بیشتر به فکر خودش بود تا من، و نشریه‌ای که توقیف شد!‌ و سیاستی که نا امیدی را برایم معنا کرد. و عروسک‌های خوش رنگ و لعابی که صبح تا شب به این فکر می‌کنند چطور سکسی‌تر به نظر آیند! و ترانه‌هایی که تکرارش ملال آور شده! و پست‌مدرنی که تنها یک اسم احمقانه بود و چند مقاله کذایی روزنامه‌ها. و لذت‌هایی که در جستجوی لذت گم می‌شد. و منی که در جستجوی هر دو گم می شد.
(پایان)
و آزادی…
که نبودنش همه چیزم را گرفت…
جوانی‌ام، فرهنگم، مذهبم، زندگی‌ام، شورم، شوقم، عشقم،‌ امیدم، صدایم و شاید چیزهای دیگر را اکنون نمی‌فهمم.
و من باز هم در حسرت سکوت، اما مگر می‌شود؟
«لحظه‌ای سکوت»ام را، هیاهوها می‌شکنند و من در فکر تلخ گفته‌هایی که کاش نمی‌گفتم و در خیال زجرآور اینکه چرا اینقدر می‌گویم؟!
(پایان)
دهانم تلخ است، چقدر دلم شکلات می‌خواهد!
(پایان)

Advertisements

2 دیدگاه »

  1. سلام

    لطف می کنی و منم تشکر!

    دوست خوبی هستی و منم شکرگزار!

    ممنونم و منتظر

    در نور باشید

    دیدگاه توسط شهروز — فوریه 15, 2009 @ 3:24 ق.ظ. | پاسخ

  2. این نوشته خیلی به دلم نشست شاید چون، من هنوز از بارها و بارها گفتن خسته نشدم. ولی دیگه دلم برای مدرنیته و فلسفه و فرهنگ و … نمی سوزه. دلم برای انسانهایی می سوزه که می گفتند و یکی یکی دارن از گفتن خسته می شن…

    دیدگاه توسط آرزو — فوریه 24, 2009 @ 11:12 ق.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: