دلبستگی

دسامبر 6, 2008

زمستان

Filed under: ادبیات,اعتقاد,سیاسی — سینا ر @ 12:24 ب.ظ.

در ظاهر امروز روز ما بود، روز دانشجو! چند پیامکی تبریک گرفتیم، حرفی ندارم که در این مورد بزنم، زخمهایی خورده‌ام اینروزها از این زمستان سرد و شب تیره که نای قلمم را گرفته است. شعر زمستان اخوان‌ثالث را زمزمه می‌کنم شاید تسکینی باشد…
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پس آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دل‌ها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

Advertisements

10 دیدگاه »

  1. دوست داشتم این مطلبت رو با یه شعر جواب بدم تفالی به حافظ زدم و این غزل آمد.تعبیرش با خودت:
    دلم رمیده‌ی لولی وشیست شورانگیز/دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
    فدای پیرهن چاک ماه‌رویان باد/هزار جامه‌ی تقوی و خرقه‌ی پرهیز
    خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد/که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
    فرشته‌ی عشق نداند که چیست ایساقی/بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
    پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر/به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
    فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی/که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
    بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت/که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
    میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست/تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

    فقط خودم دوست دارم اضافه کنم که:هر چند در دل زمستن به دنیا آمده‌ای ولی هیچ‌گاه نگذار دلت زمستانی شود..

    دیدگاه توسط مهسا — دسامبر 7, 2008 @ 7:29 ب.ظ. | پاسخ

  2. سلام و درود بر شما
    خوش باشین

    دیدگاه توسط رهنما — دسامبر 10, 2008 @ 7:34 ق.ظ. | پاسخ

  3. و چه جالب ….فكر ميكردم تنها منم كه اين چند روزه به سرم زده و همه اش زمستان اخوان را مزمزه ميكنم ..نگو كه اين شعر همدرد خيلي ها شده است

    دیدگاه توسط خوشه — دسامبر 12, 2008 @ 12:21 ق.ظ. | پاسخ

  4. حريفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است…….شب با روز يكسان است
    ديگر يادي از ما نميكني هم قطاري!

    دیدگاه توسط خوشه — دسامبر 12, 2008 @ 12:23 ق.ظ. | پاسخ

  5. تو این کشور تنها چیز و تنها کسی که هر کاری می کنه و میخوا انجام بده به جوونیش و خامیش می زارن این دانشجوها هستن…نمی دونم تو محل شما برا روز دانشجو اعتصاب بوده یا نه اما اینجا فقط اعتصابه……….

    دیدگاه توسط amin — دسامبر 16, 2008 @ 5:38 ب.ظ. | پاسخ

  6. تو این کشور تنها چیز و تنها کسی که هر کاری می کنه و میخوا انجام بده به جوونیش و خامیش می زارن این دانشجوها هستن…نمی دونم تو محل شما برا روز دانشجو اعتصاب بوده یا نه اما اینجا فقط اعتصابه……..

    دیدگاه توسط amin — دسامبر 16, 2008 @ 5:43 ب.ظ. | پاسخ

  7. زمستان است آري ميم اميد
    ولي ديگر نبايد بود نوميد
    كه تنها «انتظار» است آيه ي عشق
    بهاران مي رسد بي شك و ترديد

    دیدگاه توسط آزاد — دسامبر 20, 2008 @ 1:51 ب.ظ. | پاسخ

  8. سلام شاد و سر بلند باشین
    یه سری به من بزنین!
    یلدا مبارک!!![گل][گل][گل]

    دیدگاه توسط همنفس — دسامبر 21, 2008 @ 4:01 ب.ظ. | پاسخ

  9. سلام .
    مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیر هن چرکین
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است
    آی !
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوی
    در بگشای

    یادش به خیر .نوار زمستان را با صدای شهرام ناظری و دکلمه استاد گوش میکردم و تا عمق وجودمان زمستان را احساس میکردیم .دوران خوشی بود که با دوست به سر رفت .باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.به من هم سری بزن.قربانت.سعید

    دیدگاه توسط سعید صادقی — دسامبر 21, 2008 @ 6:17 ب.ظ. | پاسخ


  10. شب در تمام پنجره های پریده رنگ

    مانند یک تصور مشکوک

    پیوسته در تراکم و طغیان بود

    و راهها ادامهء خود را

    در تیرگی رها کردند

    دیگر کسی به عشق نیندیشید

    دیگر کسی به فتح میندیشید

    و هیچکس

    دیگر به هیچ چیز نیندیشید…

    و بر فراز سر دلقکان پست

    وچهرهء وقیح فواحش

    یک هالهء مقدس نورانی

    مانند چتر مشعلی می سوخت…

    مردم،

    گروه ساقط مردم

    دلمرده و تکیده و مبهوت

    درزیر بار شوم جسد ها شان

    از غربتی به غربت دیگر می رفتند

    و میل درد ناک جنایت

    در دستهایشان متورم می شد

    دیدگاه توسط واحد — فوریه 11, 2009 @ 3:37 ب.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: