دلبستگی

مه 30, 2008

بهانه باران

Filed under: شخصی — سینا ر @ 6:51 ب.ظ.

باران مي بارد هوا هم خنك و مرطوب؛ آنقدر كه اگر بخواهي خودت را جمع نكني مجبوري پنجره را ببندي. اين هوا براي اين فصل رشت كمي عجيب است. خوب چه ايرادي دارد وقتي همه چيز عجيب است بگذار اين هم كمي عجيب باشد. من هميشه باران كه مي بارد حرف زدنم ميگيرد، انگار كه باران مي شنود صدايم را. روزگار امتحانات هم كه نزديك شده و طبق معمول تلبار درسهاي انباشته كه مجبوري با حذف و يا تحويل پروژه هاي نطلبيده اندكي اوضاع را رو به راه كني كسي چه مي داند بشود يا نه… اين هم مثل ساير قصه ها، باد مي وزد كمي سردم شده حوصله بستن پنجره را ندارم اصلا بگذار اينقدر سردم بشود تا… تا بتوانم راحت حرف را عوض كنم.
هميشه آدمهايي كه حسادت مي كنند باعث افزايش اعتماد به نفسم مي شوند اما خوب اين نمود بيروني اش است از درون خسته ات مي كند حسادت و عداوت ديگران. كار نشريه دانشگاه را با هر زحمت و جنگ اعصابي كه بود ادامه دادم شماره بعدي را مهر بيرون مي دهم حالا تا بماند بعدش نزاع بين عقل و احساس. دوستان عزيزي كه بي صبرانه منتظر گرفتن جاي من هستيد كاش مي دانستيد كه اگر نزاع را شروع نكرده بوديد خودم قصد داشتم كنار بروم اما گويا قصد داريد به من انگيزه و انرژي تزريق كنيد انگار شما بيشتر دوست داريد من ادامه بدهم كاري را كه عاشقش هستم.
عشقي كه مانند هر عشق ديگري در اين جامعه قرباني مي شود، له مي شود، پژمرده مي شود نشريه ام را مي گويم.
مگر نه اينكه عشقي كه اجازه رشدش را ندهند ترجيح مي دهي رهايش كني؟ يا اينكه بر خواسته اصرار كني؟ اصلا چه سود كه بخواهي اصرار كني و هزينه بپردازي برايش؟ براي چه كسي اين كار را بكني؟ براي كساني كه بيايند و بگويند چقدر سود ميكني از فروشش؟! آنهايي كه مي پرسند نشريه براي ما چه سودي دارد؟! بله ياران دبستاني ام را مي گويم! من دوست ندارم براي اينها هزينه بپردازم بنابراين نشريه ام مي شود آن چيزي كه خيلي دوستش ندارم. عجب قصه غريبي است هرچقدر دور و برت شلوغ تر مي شود تنها تر مي شوي! چقدر من از اين تنهايي لعنتي متنفرم. هنوز دارد باران مي بارد. من كه صدايش را مي شنوم نميدانم او هم صداي مرا مي شنود يا نه باريدنش بهانه نوشتن من شد نمي دانم چه چيزي بهانه باريدنش بود!
ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد / دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی /حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست/عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش / از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

Advertisements

7 دیدگاه »

  1. خيلي نااميدي؟
    مال ما هم بسته شد ..بين اين همه هياهو ..ولي ادامش ميديم ..حتما!

    دیدگاه توسط خوشه — مه 31, 2008 @ 1:43 ب.ظ. | پاسخ

  2. هنوز دارد باران مي بارد. من كه صدايش را مي شنوم نميدانم او هم صداي مرا مي شندو يا نه باريدنش بهانه نوشتن من شد نمي دانم چه چيزي بهانه باريدنش بود!
    چقدر این تیکه به دلم نشست!بنویس سینا همیشه بنویس
    پایدار باشی

    دیدگاه توسط مهسا — مه 31, 2008 @ 3:07 ب.ظ. | پاسخ

  3. سلام رفیق شفیق .
    باران که می بارد تو در راهی/باران گل باران آیینه
    این ترانه خواجه امیری رو خیلی دوست دارم .
    پسر جان درست رو بخون که مجبور نشی مثل ما با درجه سرباز صفرم! خدمت کنی (راستی خدمت رفتی ؟یادم نیست ازت پرسیده باشم؟)هر وقت سرت خلوت شد و بی کار بودی و هیچ کار دیگه ای نداشتی و انگشت مبارکت هم برای کلیک کردن خسته نبود !!!!!! به ما سر بزن (شوخی کردم .ناراحت نشی ) فدات .سعید

    دیدگاه توسط سعید صادقی — مه 31, 2008 @ 6:03 ب.ظ. | پاسخ

  4. راستی سینا از مامانم که پرسیدم گفت میوه های توی این عکسه گیلاس نرسیده هستن.چیزی به اسم گیلاس زرد وجود خارجی نداره!!(چشمک)

    دیدگاه توسط مهسا — ژوئن 2, 2008 @ 10:03 ق.ظ. | پاسخ

  5. از لحنت خوشم نيامد. هرچند سبكت مثل هميشه قشنگ بود اما لحنت آنجا كه داشتي براي دشمنانت كُري مي خواندي قشنگ نبود. بگذريم .اصلا به من چه ربطي دارد كه تو با دشمنانت چطور حرف مي زني. به هر حال من كه جزء آنها نيستم (چشمك)

    آهان فقط يك چيز خيلي تعجب انگيز اينجا بود! سينا!!!!!!!!!! وبلاگ تو را دشمنانت هم مي خوانند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره!!!!!!!!!!!!!!! تو آدرس دلنوشته هايت را به دشمنانت هم داده اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا شجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!

    راستي يك سئوال علمي:
    ببخشيند جناب سردبير چرا نشريه هاي دانشجويي هر 6 ماه يكبار منتشر مي شود؟( البته منظورم حداقل فاصله زماني بود وگرنه نشريه هاي سالانه و دو سالانه هم هست!) دليلش كمبود زمان است؟ كمبود نيرو؟ كمبود مطلب (بعيد مي دانم) يا همان مشكل معمول هميشگي ، مالي؟

    بعد يك سئوال خيلي مهمتر و علمي تر:
    ببخشيد اونوقت از فروش نشريه چقدر به جيب مي زنيد(نيشخند)

    ولی از شوخی گذشته چقدر بد است که آدم یاد بگیرد برای کارش هزینه نکند. کاملا درک می کنم چه می گویی. همینش تاسف انگیز است. اینکه حق با تو است !

    در ضمن برای آن نقطه نظرت در باب دموکرات سنجی هم نظرم را نوشتم همانجا
    و راستي چقدر دلم گرفت از این شعر.

    دیدگاه توسط منصوره — ژوئن 2, 2008 @ 6:08 ب.ظ. | پاسخ

  6. واسه سومین بار سلام.امشب همین طوری داشتم به دسته بندی نوشته هات توجه می کردم که دیدم که یه قسمت هم به اسم طنز داری!!!!همچین یه کم فکر کردم دچار خطای دید شدم(چشمک) با کنجکاوی روش کلیک کردم و دیدم که دو تا مطلب خوشمزه توی این قسمت داری و جالبش این بود که خودم هم اونجا نظر داده بودم!!!نمی دونم چرا قبلش یادم نمی اومد شاید به خاطر اینه که این روزا اینقدر تلخ شدی!(به قول خودت)
    بابا یه کم شیرین تر شو یه کم این استعداد طنز نویسیت رو دوباره به کار بنداز.میتونم با دوستان هماهنگ کنم یه سری بیایم قلقلکت بدیم تا سر ذوق بیای(چشمک)
    راستی یه مطلب طنز از ارژنگ حاتمی توی قطار هست حتما برو بخونش.گیرای باحالی به جاسبی و دانشگاه آزاد داده

    تا مجبور نشدم دوباره توی این پست نظر بدم لطفا یه پست جدید بذار(نیشخند)

    دیدگاه توسط مهسا — ژوئن 3, 2008 @ 7:57 ب.ظ. | پاسخ

  7. سلام
    مرسي كه مرتب سر ميزني و حواست به جوابهايي كه برايت مي گذارم هست. الان هم پاسخشان را دادم فقط احساس كردم دچار سوء تفاهم شده اي در مورد «هزينه».
    احساس كردم بايد بيايم اينجا و برايت توضيحي بگذارم.
    سينا جان باور كن يك تصادف بود كه من در پاسخ تو ( يا بهتر بگويم تحليل شرايط حكومت ناپلئون) همان واژه را بكار بردم كه تو در اين پستت بكار برده اي. هرچند اينجا هم گفته ام كه نظرت را درك مي كنم.
    كاملا موافقم.هزينه بايد پرداختش متناسب با سودش باشد(سود نه براي فرد براي جامعه) اين را خيلي راحت مي شود از روي وبلاگم فهميد كه حاضر نيستم با وجود حرفهاي نه چندان صريحم، هيچ كدام از مشخصات خود حقيقي ام را روي وبلاگم بگذارم.
    اما لازم مي دانم تاكيد كنم كه اصلا منظورم از آدمهايي كه هزينه نمي كنند تو نبودي. من، تو و امثال ما، تازه در آغاز راهيم. چيز زيادي نداريم براي هزينه كردن. و هزينه كردنمان هم باعث اتفاق خاصي نمي شود.
    منظورم كساني بود كه خمس دانسته هايشان مي تواند تكاني بدهد به جامعه. كه اينجور آدمها هم دو دسته اند: يا حال و حوصله اي برايشان نمانده و فكر مي كنند كه به هر حال چه فايده. اينجور آدمها معمولا، مردم عادي را به چيزي نمي گيرند و نااميدند از اراده عمومي. يك دسته هم كه دمشان به جايي بند است و پر از محافظه كاري اند و … و هردو گروه از نظر من محكومند.

    دیدگاه توسط منصوره — ژوئن 8, 2008 @ 2:14 ب.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: