دلبستگی

ژانویه 16, 2008

چه بگویم..

Filed under: شخصی — سینا ر @ 3:22 ب.ظ.

نمیدانم کیستی! شادی را به من پس بده من دلم دوباره آن قهقه های دوران کودکی ام را میخواهد.. دلم برای آن لحظه های گرم پر از شادی و قهقهه تنگ شده، چرا برف اینروزها به دلم شادی نداد، من شادی ام را می خواهم میفهمی؟ دلم آن بی قیدی دوران…. یادم نیست کی همین چند وقت پیش بود که دلنگران چیزی نبودم داشتم محکم گامهایم را بر میداشتم و حساب همه چیز را هم می کردم تا اشتباه نکنم به خیلی باورها و کردارها تن نمی دادم تا شاید… و چه نیک مزدم را از روزگار گرفتم!! میبینی حرف زدن هم سخت شده فقط این را می دانم که اینروزها از همه طلب دارم! حقم را میخواهم، حق زندگی آزاد، حق شادی حق عشق حق دوست داشتن بدون دغدغه، حق بوسیدن، حق لذت بردن از زندگی به سبکی که می پسندم.. حقم را بدهید!
هوس محرمهای چند سال پبش را کرده ام وقتی که بچه بودم و با خانواده بیرون می رفتیم و کلی عشق می کردم که گلاب بخرم و بر سر عزاداران بریزم! تازه وقتی گلابم ته میکشید آب قاطی اش میکردم که زیاد شود. یادش بخیر هیچی نمیفهمیدم! نه از اینکه مرده ها دارند برای حسین زنده عزا میگیرند دلم می گرفت نه از عشق فروشانی که در خیابان بدنبال مشتری هستند، دردم میگرفت!
چند سالی دغدغه امان این شده که فریاد بزنیم، به خدا این رسم بزرگداشت حسین نیست حسین را رها کنید آخر حسین آنقدر بیچاره نیست که «ما» برایش عزا بگیریم. آری این شد صدای ما برای فریاد، که آن لذتهای کودکی را از ما جدا کرد و هیچکس به ما نگفت اینچیزها به شما چه ربطی دارد، شما گلابت را بپاش و لذت ببر و اگر بزرگتری شدی دختر بازی ات را بچسب!
دیدم شرکت در این نماشهای سوگواری آزارم میدهد رهایش کردم و به خیابان آمدم آری خیابان تنها تفریح جوان ایرانی! دیدم در اینروزها دخترها و پسرها لباس نو پوشیده اند و کلی وقت برای آرایش که شاید هرکدامشان مشتری های بیشتری پیدا کنند و یا در این ازدحام جمعیت بتوانند از فرصت استفاده کرده وتن یکدگر را لمس کنند! آمدیم فریاد زدیم که وای به حال ملت ما و نسل ما که چه بروز ما آمده چقدر بیچاره شده ایم که… و من همچنان سعی کردم که به افکارم وفادار بمانم به امید روزی که آرامش را هدیه بگیرم.. و باز هم هیچکس به ما نگفت بچه جان اینچیزها به شما چه ربطی دارد! شما هم 10 تا شماره بنویس در جیبت بگذار و برو خیابان و به هرکس که دوست داشتی خیرات کن! و با دوستهایت بخند و با چهار تا دختر لاس بزن که اینروزها روزهای خیرات و است صدقه! اصلا یعنی چه که میگویی این سبک زندگی را نمی پسندی؟! مگر کم مزد زندگی امروزت را گرفته ای که می خواهی وفادار باشی؟! وفادار به چه کسی و چه چیزی؟ به فکرت؟ کدام فکر برادر که اینروزها جای فکر در زبله دان است. این حرفها را همینجا گفته همینجا خاکش کن و دیگر به کسی نگو که برایت میخندند!
مانده ام چه کنم با حال خرابم، درجا زدن یا رها کردن.. رها کردن آنچه که طی این سالیان بافته ای با این همه انرژی و فریاد و توان واگر حفظش کنم چرا؟! چرا که روزگار حق هیچکس را نمی دهد.
پ ن: بعد از چند ساعتی که بخش نظرات را غیر فعال کرده بودم دوباره فعال کردم.. ترسم از این بود که چیزی بشنوم که اوضاع ام ویرانتر شود اما چه ترس از ویرانی!

Advertisements

11 دیدگاه »

  1. سلام
    يه سر بزن

    دیدگاه توسط حصار ترديد — ژانویه 19, 2008 @ 10:30 ب.ظ. | پاسخ

  2. من گاهي شديدا دلم براي نفهم بودن تنگ مي شود . باور مي كني.
    دلم براي سطحي و مبتذل انديشيدن تنگ مي شود.
    هر چه كمتر بداني ، زندگي ات ساده تر است. گاهي مي انديشم كه چقدر ابله بودم كه آسودگي ام را خيلي ساده و با دستهاي خودم به باد دادم.
    بزرگ شدن سخت است…. بزرگ شدن هم نوعي تولد است….. ما هرلحظه در حال متولد شدنيم….. متولد شدن و دنياي تازه را ديدن دردناك است و گريه دار…….. متولد هم كه شدي ديگر نمي تواني برگردي به همان دنيايي كه بودي. خيلي شانس بياوري ممكن است بروي به يك دنياي ديگر!

    تو حق داري دلتنگ شوي، ولي حق نداري نااميد شوي . حق داري گاهي سكوت كني، ولي حق خفه كردن خودت را نداري. حق داري گاهي خسته شوي ، ولي حق در جا زدن نداري. حق داري گاهي خسته از بالارفتن، اندكي بياسايي ، ولي حق عقب گرد زدن و سقوط كردن را نداري.
    آدم وقتي فهميد ديگر نمي تواند و حق ندارد خودش را به نفهمي بزند.

    چقدر اين دعاي دكتر را دوست دارم :

    خدايا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ, غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.

    دیدگاه توسط منصوره — ژانویه 20, 2008 @ 10:22 ق.ظ. | پاسخ

  3. يك اعتراف
    اين روزها بيشتر همون 2،3 سطر اولم!
    بقيه اش حرفهايي است كه هميشه من ِ خوب و خستگي ناپذيرم به من ِ بد و تنبلم مي گه.
    حرفهاش بد نيست ولي من ِ بدم ، تنبل تر و اين روزها بي حوصله تر از اونه كه اين حرفها را تحويل بگيره! تو هم اگه حوصله نداري كه فكر كنم نداري، زياد به حرفهاش توجه نكن!
    پايدار باشي

    دیدگاه توسط منصوره — ژانویه 20, 2008 @ 10:29 ق.ظ. | پاسخ

  4. سلام….چه طوري دعوتت كنم خوبه؟
    سينا از متنت خيلي خوشم اومد..نميدانكم من چرا از متن هاي تو خيلي خوشم ميايد!!1شايد به خاطر اينه كه احساس ميكنم حرفهاي مرا هم مينويسي ..در واقع تنبلي هاي نانوشتن من و تو جبران ميكني ……..اين لحظات رخوتناك لحظه ها گريبان گير همه مون شده …بايد كاري كرد..خيلي حرف دارم ..خيلي ….راست ميگويي يك عمر خودت را ميسازي ..به خودت قانون ياد ميدهي ..براي خودت انديشه ايي ميشويي! ايده پيدا ميكني ..بدتر از همه باور ميكني ..و ياد ميگيري كه خودت را باور داشته باشي ولي…بعدش ميفهمي كه اين احمق ترين كار موجود بوئد كه تو ميتوانستي بكني ..چون تو به چيزهايي فكر ميكني كه ديگران حتي يك لحظه هم بدان نمي انديشند..باورهايي برايت بتور ميشود كه ديگران يك پشيزي هم برايش ارزش قائل نميشوند انوقط تو ميماني با باورهاي لانه كرده در روحت ..چه تلخ است سينا ..اينكه هيچكس باتورت را قبول نداشته باشد ..باورهايي رص و محكمي كه تو حاضري به خاطرشان قسم ياد كني ….نميدانم اين دور و زمونه بايد به ساز باورهاي خود رقصيد يا ديگران ..نميدانم..نميدانم..سالهاست كه ……
    ببخشيد…..حذفش كن.

    دیدگاه توسط حصار ترديد — ژانویه 20, 2008 @ 1:58 ب.ظ. | پاسخ

  5. سينا تو چرا هرچي من مي نويسم ميگي خودت نوشتي؟
    اصلا خوشم نمياد
    تو چرا اصلا من و در نميابي!!!!!

    دیدگاه توسط حصار ترديد — ژانویه 21, 2008 @ 10:05 ق.ظ. | پاسخ

  6. راستي چشماتون منو بزرگ ميبينه!!
    ما بزرگ بيديم ولي ديدنش چشم بصيرت ميخواست
    شما هم تازگي ها چشم بصيرت دار شدي هاااا اينو جدي ميگم!!!!

    دیدگاه توسط حصار ترديد — ژانویه 21, 2008 @ 10:06 ق.ظ. | پاسخ

  7. نه نه اصلا ناراحت نشدم..باور كن ..ميدونم

    دیدگاه توسط حصار ترديد — ژانویه 21, 2008 @ 9:43 ب.ظ. | پاسخ

  8. خداي من من دارم يك صداي محشر را ميشنوم ولي دريغ اصلا نمي توانم بفهمم كه از كجا ست..كجا؟

    دیدگاه توسط حصار ترديد — ژانویه 26, 2008 @ 1:46 ب.ظ. | پاسخ

  9. تولدت و تبريك ميگم

    دیدگاه توسط حصار ترديد — ژانویه 29, 2008 @ 11:43 ب.ظ. | پاسخ

  10. چرا ما نفهم نیستیم؟
    چرا بی انکه بچگی کنیم باید بزرگ بشیم؟
    چرا ک کودکی و سادگی مرده؟ حتی بچه های امروزی هم کودک نیستند!
    چرا حسین و ملت و دختر و پسر و جماعت باید همه روی آدم سنگینی کنند؟
    چرا خسته ام من اینقدر؟
    چرا باید دو دفعه کامنت بدم و بپره؟

    دیدگاه توسط الینا — ژانویه 31, 2008 @ 4:43 ق.ظ. | پاسخ

  11. تنوع نوشته های تو که ناشی از چند وجهی بود شخصیت و دغدغه هایت است ، بعلاوه قلم متعادل و بی طرف ات من را که این روز ها عجیب از رویارویی مستقیم با مسئله سیاست گریزانم رو وادار کرد متن هایت را بخوانم.
    راستی آن پستی که دلت تنگ می شود اما از عاشقی خبری نیست ، حس غریبی رو در من بیدار کرد.

    دیدگاه توسط خانم ثابتی — فوریه 7, 2008 @ 10:00 ق.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: