دلبستگی —— (هر ايرانی يك رسانه)

اکتبر 22, 2008

چرا از خاتمي دفاع ﻣﯽكنم؟

شايد خيلي سخت باشد كه شما تنها به اين جهت كه نگران آينده كشورتان هستيد و به اين جهت كه فكر مي كنيد تنها راه نجات ميهنتان از راه اصلاحات مي گذرد و براي اين خواسته تان از آرمان و ايده ال خود كه همانا آزادي كامل است نه آزادي “نيم بند اصلاح طلبان” عبور كرده ايد و اما… باز هم با همه اين اوصاف مجبور باشيد مشكلات و ضعف هاي خيلي هاي ديگر را هم پاسخگو باشيد ضعفهايي كه يك زماني خود منتقد سرسختش بوديد.
خاتمي را مي گويم و در كل اصلاح طلبان را…
اينكه امروز در زمره حاميان خاتمي قرار گرفته ام و مجبورم در مقابل هر كس ناكسي پاسخگوي ضعف هاي خاتمي و مجموعه اصلاح طلبان در قدرت در آن دوره باشم را مي گويم. تجربه اي كه البته در زمان حمايت از معين هم بهايش را پرداختيم و به هركس كه مي گفتيم معين؛ توهين ها و كنايه ها نبود كه نثارمان نكند، كه مگر خاتمي چه گلي به سرمان زد كه حالا معين. و ما افسوس مي خورديم كه به خدا كار سياست با گرو كشي و انتقام گيري رو راست نمي شود و اگر مي شود وقت انتقام گيري الان نيست، بايد كمي حوصله كرد. بگذريم، حديث مكرر است. حرف دل روز را بگويم بهتر. اما امروز چه فرق با آن روز وقتي شعور توده يخ زده است.
خيلي سخت است وقتي انگار “من” بايد پاسخگوي همه نارسايي هاي دوران اصلاحات باشم. كژي هايي كه خود به آن نقد جدي دارم اما امروز بنا به مصلحت ميهنم و بنا به اينكه دشمنان از هر جهت به كشورم چشم طمع دوخته اند -چه از كيسه هايي كه چين و روسيه دوخته اند و چه از دندانهايي كه اسرائيل و آمريكا تيز كرده اند و چه خزعبلاتي كه اعراب سر هم مي كنند- و بنا به اينكه اوضاع از دوران خاتمي بسيار “بدتر” شده(نه اينكه اوضاع آن زمان بي عيب بوده باشد) و بنا به هزاران ديگر كه خود بهتر مي داني. اكنون دوباره شده ام حامي سرسخت اصلاح طلبان و خاتمي و تو اي رفيق كه مي گويي عبدالله نوري بهتر از خاتمي است، فكر مي كني من اين شعور سياسي را ندارم؟!
من كاري به رد صلاحيت نوري ندارم اما واقعا فكر مي كنيد با اين موج عوام فريبي و با اين صدا و سيما(!) عبدالله نوري كه به حق او شايسته شيخ اصلاحات لقب گرفتن است شانسي براي راي آوردن دارد؟ ساده لوحانه است اگر بگوييم آري.
بار ديگر تكرار مي كنم با اين اوضاع بي رسانه اي و با اين شعور يخ زده توده تنها راه خاتمي است تا مردم نا آگاهانه او را انتخاب كنند!!
با اين اوضاع اسفبار رسانه اي اصلاح طلبان، كه هيچ صدايي از آنان به گوش نمي رسد و از طرفي هم كه صدا و سيما 24 ساعته دست به تخريب بي رحمانه آنان مي زند و راديو ها و شبكه هاي خارج از كشور هم با تما قوا به اهانت به اصلاح طلبان مشغولند، تنها را پيروزي اصلاح طلبان كه همانا تنها راه نجات ميهن است از راه خاتمي ميگذرد. تا شايد به مدد سيٌد بودن و به مدد خوش سيما بودن و به مدد مرتب بودن و البته به مدد اينكه عده اي هم اوضاع زمان او را بهتر از اكنون مي دانند و البته به همراه حداقل 6-5 ميليون راي ارزشمند آگاهانه اصلاح طلبان كه وجود دارد(مجموع راي دكتر معين و عده اي از تحريمي ها كه راه شركت در انتخابات را بر مي گزينند) بتواند رقابت را با احمدي نژاد به دور دوم بكشاند و در آنجا به لطف خداوند و بيداري مردم پيروز شود. و چه بسا كه با اندكي خوش خيالي اميد پيروزي در دور اول را داشته باشيم.
و اما سخني هم با سيد محمد خاتمي…
سيد بزرگوار اينروزها و در زمان انتخابات رياست جمهوري نهم به دليل حمايت از معين و شما كم حرف نخورديم و كم تاوان كوتاهي هاي اصلاح طلبان را پس نداديم اما يقين بدان ذره اي ناراضي نيستيم به شرطي كه بيايي… و با تمام توان براي پيروزي ات تلاش خواهيم كرد به شرطي كه بيايي…

اکتبر 6, 2008

دسته: ادبیات, شخصی — سینا ر @ 11:49 ب.ظ

گاهي اوقات دوست داري بنويسي و بخواني حتي اگر كليشه باشد…
«در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.»

اکتبر 1, 2008

ايپچه مي لَبلا بيگيرد(يكمي ناز مرا بكشيد)!

دسته: ادبیات, گيلان — سینا ر @ 1:36 ق.ظ

متن زير ترانه اي گيلكي است از شاعر پرآوازه گيلان میر احمد فخری نژاد ملقب به «شيون فومني» كه البته بيشتر گيلاني ها او را با همان نام تخلص مي شناسند. ترجمه و زير و زبر گذاشتن برايش كمي سخت بود اما بسيار شيرين. تقديمش مي كنم به همه عاشقان گيلان و البته همه دوستان ديگر كه از خواندن اين ترانه يا ترجمه اش لذت مي برند. در ضمن دوستان گيلك زبان اگر در ترجمه نقصي مي بينند حتما تذكر دهند.

کُو ستاره فان دَرَم تي چو مانَه سويا نَده ؟
کُو زيمينا سربَنَم عطر تي زانويا نده ؟

مي پاتان آپيله، سوغات مي پابراندگي
کُویْتا کوچا دَوارَم می کوچیکی بویا نده

بائيد آي دَس براران ايپچه مي لَبلا بيگيرد
هَچين کولي دِ بدا مي شانه ، چانچويا نده

ولانيد جُغدا زنم پَسکلا پوشان بَمجم
بَدا مي خونا بجار ، آنقده زالويا نده

کوي‌ْ دانه آينه رِ مي ديلِ سفره وا کونم
خُورا زَرخا نُكونه توشكه خو اَبرويا نده

می چومان تیري پیری شِه خورشید سُورما چی بُبُو
بَدا دونيا واويلان مي چشم کم سويا نده

گيلان – اوي گيلان ! مي دَردا نَتانِه چاره کودن
اگه دَس نُخسه حکيم تي گيله دارويا نده

شعر توم بَجارا واش پورا کونه تاچَکَره
اگه قُوت، تي پَلا «شيون» بازويا نده

ترجمه فارسي:
به کدام ستاره نگاه كنم که برق چشمان ترا نداشته باشد ؟
سر بر دامن کدام زمين بگذارم که عطر زانوي تو را ندهد؟

آبله کف پايم سوغات پا برهنگي من است .
از کدام کوچه عبور كنم که بوي کودکيم را ندهد؟

بياييد اي دوستان صميمي يكمي ناز مرا بكشيد!
نگذاريد بيشتر از اين كولي الكي(رايگان) به چانچو بدهم(چانچو چوبي که بر دوش مي گذارند و دوزنبيل از دو سر آن مي آويزند و مركز چوب را بر شانه مي گذارند. در قديم مهمترين راه حمل بار براي روستاييان به شمار مي رفت)

نگذاريد غم و قصه مرا در بر بگيرد و تنها در گذشته ها پرسه بزنم.
نگذاريد در شاليزار خونم را زالو بمكد.

براي كدام آينه سفره دلم را باز كنم…
تا اوقاتش تلخ نشود و گره به ابرويش نيفتد.

چشمان من سياهي مي رود پس سرمه خورشيد چه شده؟
نگذار دنيا براي كم سويي چشمم به من زبان درازي كند!.

گيلان، آي گيلان درد من چاره ندارد…
اگر حكيم نسخه اي از داروهاي محلي گيلان نداشته باشد.

شعرم همچون شاليزاري مي شود كه علف هرز تا زانو آن را پر كرده باشد…
اگر برنج تو(بركت تو) به بازو هاي «شيون» قدرت ندهد.

وبلاگ روی وردپرس.کام.