من غلام قمرم ، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ،هيچ مگو
گفتم :اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت : آن چيز دگر نيست دگر ، هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ، جز كه به سر هيچ مگو
قمري ، جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم : اي دل چه مه است اين ؟ دل اشارت مي كرد
كه نه اندازه توست اين بگذر هيچ مگو
گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است ؟
گفت : اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو
گفتم : اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گفت : مي باش چنين زيرو زبر هيچ مگو
اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو ، رخت ببر، هيچ مگو
گفتم : اي دل پدري كن ، نه كه اين وصف خداست ؟
گفت : اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
گاهي حرفت نمي آيد با اينكه حرفها در سينه داري و سوژه ها براي نوشتن و فقط دلت شادي و انرژي و اميد و انگيزه مي خواهد پس چرا مولانا نه…
اگر منظورت از ادبیات فقط شعر است. نه. من چیز زیادی از شعر سر در نمی آورم. قبلا هم گفته بودم. همان موقع که بازی مشاعره راه انداخته بودی. گفته بودم که مرا چه به شعر و تو فکر کرده بودی که دارم شکسته نفسی می کنم یا همان اصطلاح خودت، خودزنی!
اما ادبیات فقط شعر نیست. بخش بزرگی از آن نثر است و من بهترین لحظات زندگی ام اوقاتی است که دارم متنی می خوانم که از سبک آن لذت می برم. اما سواد شعری ام زیاد نیست. مگر آنکه آنقدر ساده باشد که من بفهمم! یعنی کلا با شعر حال نمی کنم زیاد. نویسنده ها را ترجیح می دهم به شعرا!
Comment با منصوره — آگوست 18, 2008 @ 7:16 ب.ظ |
هیچ مگو
خلاصه دیدگاه های عرفانی مولانا همینه. درباره ایمان باید سکوت کرد. به قول شکسپیر: و دیگر خاموشی است.
Comment با آزاد — آگوست 18, 2008 @ 10:14 ب.ظ |
سیناخان. من ذاکری هستم از نشریهی سنگ پا. برای خسرو شکیبایی چه کردید؟ فردا روز آخر هست ها! اگر کاری کردهای بفرست برایم.
farare84@gmail.com
farare84@yahoo.com
Comment با راوی دختردايی گمشده — آگوست 19, 2008 @ 12:20 ب.ظ |
بدمستی های حضرت مولانا چه شوری دارد!
Comment با هوپا — آگوست 19, 2008 @ 1:06 ب.ظ |
شما هم که ترکوندی…
با نامه ای در باب پیروزی های المپیک ایران بروزم.
Comment با دن کیشوت هزاره سوم — آگوست 19, 2008 @ 3:12 ب.ظ |
وقتی این پست رو خوندم هیچ نظری واسش نذاشته بودن.اون موقع نظر ندادم ولی الان دلم نمیاد نظر ندم.هر چند چیزی نیست که بشه راجع بهش نظر داد ولی خب خیلی به موقع بود این شعری که گذاشتی…هر چند به نظر من همه چیز و هر اتفاقی به موقع خودش اتفاق می افته…
شاد باشی
Comment با ناشناس — آگوست 19, 2008 @ 6:31 ب.ظ |
و باز پستي و خواندني ونظري..باز خواندني و نظري و سكوتي ..
Comment با خوشه — آگوست 19, 2008 @ 11:07 ب.ظ |
ااا! چرا نظر من به اسم نا شناس ثبت شده؟!! اسم خودم و وبلاگم رو وارد کرده بودم..الان هم وارد کردم.جهت محکم کاری همینجا معرفی میکنم!مهسا/کوچه باغ…اون نظر ناشناسه هم مال منه!
Comment با ناشناس — آگوست 20, 2008 @ 8:42 ق.ظ |
ها فهمیدم چی شده.شکل وترکیب نمایش وبلاگت چند روزه عجیب غریب شده.اسم و آدرس رو اشتباهی تایپ میکردم!ایشاللا که این یکی درست باشه..
Comment با مهسا — آگوست 20, 2008 @ 8:47 ق.ظ |
شناختمت اسم و آدرست اومده از جابجا..
راستي چرا گفتي اين پست به موقع بود؟!
Comment با دلبستگي — آگوست 20, 2008 @ 10:13 ق.ظ |
تم جديد مبارك ..بوي زندگي گرفته
Comment با خوشه — آگوست 22, 2008 @ 11:31 ق.ظ |
wow!what a beautiful picture!..congratulation
Comment با مهسا — آگوست 22, 2008 @ 7:20 ب.ظ |
راجع به اون سوالی که پرسیده بودی در مورد به موقع بودن پستت..یه تغییر حال و هوا بود توی وبلاگت..زیادی بوی سیاست ازش به مشام میرسید..یه کم آزار دهنده شده بود مخصوصا اینکه کلا خبرهای خوشی از دنیای سیاست نمیشنویم…شعر زیبا و پر مضمونی رو هم انتخاب کرده بودی..نتیجتا از نظر من به موقع بود:)
Comment با مهسا — آگوست 22, 2008 @ 10:44 ب.ظ |
خوب…….. من قالب قبل را خيلي بيشتر مي پسنديدم. البته قطعا تو اين يكي را دوست تر داري. چهار ديوراي، اختياري!
فقط يك چيز
چرا فونت اينجا اينقدر ريز شده؟
يا نه. قبلا هم اندازه اش همين بود و من بيخودي دارم با قالب جديد دشمني مي كنم؟!
نمي دانم
ولي نه. به گمانم ريز شده.
پس بي زحمت. مي نويسي به فكر چشمهاي ما هم باش مادر جان(چشمك)
Comment با منصوره — آگوست 23, 2008 @ 7:55 ق.ظ |
آهان. ببخشيد. حواس نيست كه!
عوض شدن رنگ و بوي خانه ات مبارك باشد
و راستي سينا! ستاره دار شده ام(چشمك) و دروغ چرا؟ اين ستاره ها آدم را كنجكاو مي كند نسبت به وبلاگي كه ستاره خورده.
Comment با منصوره — آگوست 23, 2008 @ 8:02 ق.ظ |
سلام
تازه ام کردی با این شعر زیبا .
از مخالفین ما چه خبر ؟
من که در طی این چند روزه ازبس لنگه کفش خورده ام دیگه تاب و توانی ندارم!!!!
قربانت.سعید
Comment با سعید صادقی — آگوست 24, 2008 @ 4:55 ب.ظ |