هوا گرم است و من حسابي سرم گنگ. دقيق نمي دانم مشكل از كجاست افكار لعنتي به ذهنم مي آيد از هرجايي كه فكرش را بكنيد فكرهاي ناخوشايند مي رود درون ذهنم براي خودش قدم مي زند، رژه مي رود، ترس از آينده ترس از اطرافيانم ترس از خوب شدن اوضاع، حس بي پولي و حس غريب تنهايي احساس بيهودگي هم كه هيچگاه رهايت نمي كند، آهان راستي كمي احساس گشنگي هم مي كنم، تشنگي هم كه چاشني هميشگي تابستان است!
سعي مي كنم ذهنم را از اينها خالي كنم بهتر است بروم سراغ قلم و كاغذ و روي نوشتن تمركز كنم همينجوري خودم را ول مي كنم روي زمين به فكر اينكه چه بنويسم جالب است كه چيزي به ذهنم نمي آيد. كاش بزنم بيرون، به دشتي دمني جايي بروم يك جاي دور و ساكت.
سرم هنوز گنگ است صدايي هم به گوشم مي آيد يعني گوشي ام دارد زنگ مي خورد؟ نه صداي گوشيم كه اينهمه گنگ و نا مفهوم نبايد باشد تازه غير از اين، هميشه موقع نوشتن گوشي را Silent مي كنم. توجهي به صدا نمي كنم كسي چه مي داند اصلا شايد مغزم دارد سوت مي كشد.
نه! ديگر بهتر است نمانم هرطوري شده خودم را به يك جايي مي رسانم جايي شبيه بهشت همه چيز دارد.. كوه، جنگل، چشمه. اينجا را از كجا پيدا كردم؟! اصلا اينجا كجا هست؟!
چه اهميتي دارد كه كجا باشد مهم است كه اينجا مي توانم نفس بكشم. شل و ول خودم را روي چمن رها مي كنم جنگل سبز كنار چشمه اي بزرگ و نسيمي خنك عجب بهشتي در اين جهنم تابستاني! اينجا حتي افكار مزاحم هم رهايم كرده اند. هارموني رنگها و رقص چمنها اينقدر مرا از احساس خوب پر مي كند كه اصلا به چيزي فكر نمي كنم نه به گرسنگي و نه به آن صداي مسخره كه هنوز در گوشم مي پيچد و نه افكار مزاحم كه همه چيز را از آدم مي گيرد. هي دارم چشم مي چرخانم تا همه زيبايي ها را يكجا ببينم موج هاي كوچكي كه روي چشمه جاري شكل مي گيرد، هم آغوشي پرستوها، درختي كه سايه اش را روي من پهن كرده و صداي پرندگان طوري در هم آميخته كه فكر ميكني بتهوون دارد برايت موسيقي زنده اجرا مي كند. همينطور كه چشم مي چرخانم چشمم به دختر جواني مي افتد كه از دور به سمتم مي آيد هنوز آنقدر نزديك نشده كه چهره اش را ببينم.
نزديك تر مي شود. مي بينيم دختركي سياه چشم با اندامي موزون و موهايي كه در باد روي صورتش مي چرخاند و پوست سفيدش كه زير تلالو خورشيد مي درخشد دماغ كشيده و لبهاي برجسته.. لباس مشكي يكدست به تن دارد چيزهاي هم روي لباسش هست كه زير نور خورشيد حسابي برق مي زند وجلب توجه مي كند، راستش نمي دانم جنسش از چي است. دوباره نگاهم را به صورتش برمي گردانم.
اين ديگر از كجا سر و كله اش پيدا شده مگر نبايد مانتو شلوار پوشيده باشد؟! خوب حتما از بومي هاي همينجاست روستايي ها معمولا در روستا لباس محلي به تن مي كنند آره آره حتما همين است.
اما اينجا كه آبادي نيست تا بومي داشته باشد.
چه اهميتي دارد مهم اين است كه او الان اينجاست!
صبر مي كنم نزديكتر بيايد تا سر و ته قضيه را بيرون بياورم، نزديك تر كه شد لبخندش توجهم را جلب مي كند، تبسمي مليح بر روي صورتش است صداقت و نجابت در چشمهايش موج مي زند به چهره اش هم نمي خورد كه اهل اين طرفها باشد. اصلا مگر من مي دانم اينطرفي ها چه شكلي هستند؟! سلام و احوالپرسي ميكنم و جوابم را با خوشرويي و با صداي زيبايش مي دهد. فقط…
مثل اينكه او هم مثل من از اينكه كسي را در اينجا ديده حسابي تعجب كرده است. سعي مي كنم با او صحبت كنم مي پرسم: ببخشيد ميتونم بدون اسم شما چيه؟ و اينجا چي كار مي كنيد؟
اما اين صداي زنگ مسخره هنوز توي كله ام هست و اصلا نمي گذارد صداي او را مفهوم بشنوم اما تن صدايش اينقدر آرام بخش است كه ديگر به محتواي حرفهايش فكر نكنم. يك لحظه ذهنم مي رود به اينكه كاش مي شد هميشه اينجا بمانم كلبه اي بسازم و از اين دخترك هم بخواهم در كنارم بماند دور از آن زندگي روزمره و تكراري و پرتنش و تلخ كه اصلا دلم نمي خواهد به آن برگردم روزگار بسر كنم. اينجا بمانم و از زندگي لذت ببرم. دور از اينترنت موبايل و هر چيز ديگري شبيه اينها!
همينطور كه در روياهاي شيرينم غرق يودم و به لبخند شيريني كه بر لبهاي خوشگل دخترك نقش بسته بود چشم دوخته بودم صداي زنگ توي كله ام هي شديدتر مي شد. شديد و شديتر.. يك آن به خودم آمدم و ديدم انگار راستي راستي گوشي ام دارد زنگ مي خورد تا گوشي را بر مي دارم قطع مي شود يكمي به خودم تكان مي دهم و هوشيارتر مي شوم به گوشي ام دقيق نگاه مي كنم از يك شماره ناشناس 11 ميسكال دارم!
آهان الان در عالم بيداري راحت تر مي توانم منبع آن صداي زنگ مبهم و لعنتي را درك كنم!
با شماره تماس مي گيرم.
الو سلام
-سلام
كاري داشتيد تماس گرفتيد؟
صدايي شبيه صداي آن دخترك پاسخ مي دهد:
-آقا ببخشيد فكر مي كنم اشتباه گرفتم واقعا معذرت ميخوام!
يعني چي خانوم معذرت مي خوام… شما كي هستيد؟
گوشي را قطع مي كند.
دوباره با آن شماره تماس مي گيرم و فقط يك جمله تكرار مي شود.
-دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد!
آگوست 29, 2008
آقا ببخشيد فكر مي كنم اشتباه گرفتم
آگوست 27, 2008
My Weblog
يك مقداري شايد تغيير دادم! محتواي وبلاگم را مي گويم
به نظرم خيلي سياسي شده اين را تقريبا همه دوستانم مي گويند مشكل دوم هم دير به روز شدن وبلاگم هست به زودي اين مشكل را هم حل خواهم كردم. و شايد مشكل بعدي هم كه هميشه از آن مي ترسم كليشه شدن مطالبم و كلمه كم آوردن است!
راستش تصميم گرفتم اندكي داستان و نثر كار كنم، بيشتر داستان كوتاه. بهتر يگويم داستانك.
اصلا لازم است وقتي زندگي ات را تغيير مي دهي وبلاگت را هم تغيير بدهي! فعلا كه ظاهر بلاگم را تغيير دادم هرچند كه خوشايند عده اي بود و ناخوشايند عده اي ديگر. نمي دانم تغيير مطالبم هم همين حس را ايجاد مي كند يا نه…
پ ن: فعلا تا نزديك شدن انتخابات رياست جمهوري فرصت دارم اندكي از دوز سياسي وبلاگم بكاهم
آگوست 26, 2008
delete
پست قبلي ام را حذف كردم چون داشت مي رفت روي اعصابم! چون اصلا نتوانسته بودم آنچه را كه مي خواهم بگويم، درست بگويم!
راستش مي گويند بعضي آدمها زودتر از عصرشان هستند و بعضي آدمها ديرتر از عصرشان…
اين كه فقط شامل آدمها نمي شود گاهي نوشتن ها را هم در مي گيرد.
فكر مي كنم نوشته من هم يكجورايي شامل همين قاعده شده بود!!
نقطه سرخط
آگوست 17, 2008
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
من غلام قمرم ، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ،هيچ مگو
گفتم :اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت : آن چيز دگر نيست دگر ، هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ، جز كه به سر هيچ مگو
قمري ، جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم : اي دل چه مه است اين ؟ دل اشارت مي كرد
كه نه اندازه توست اين بگذر هيچ مگو
گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است ؟
گفت : اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو
گفتم : اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گفت : مي باش چنين زيرو زبر هيچ مگو
اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو ، رخت ببر، هيچ مگو
گفتم : اي دل پدري كن ، نه كه اين وصف خداست ؟
گفت : اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
گاهي حرفت نمي آيد با اينكه حرفها در سينه داري و سوژه ها براي نوشتن و فقط دلت شادي و انرژي و اميد و انگيزه مي خواهد پس چرا مولانا نه…
آگوست 5, 2008
ستم بر زن چگونه متوقف مي شود؟
ظاهرا روز همبستگي وبلاگ نويسان با كمپين يك ميليون امضا است و من مي دانم كه آزادي اين مرز و بوم يك راهش آزادي زن است بنابراين بايد از آزادي زن نوشت، البته آزادي از قيد و بند افكار دربند كننده نه آزادي از… . لازم است اعضاي كمپين «زن ايده آل» خود را معرفي كنند تا دقيقا معلوم شود چه مي خواهند. اين را همگان مي دانيم كه عده اي از كساني كه پشت اين حركت هستند ايده آزادي مطلق زن را در كنار آزادي مطلق مرد از هرگونه محدوديتي مطرح مي كنند كه براي خيلي ها در اين مملكت و با اين فرهنگ و با اين مذهب پذيرفتني نيست(درست يا غلط) هرچند براي گروهي پذيرفتني باشد. بنابراين براي گروهي كه نتواند با اين افكار كنار بيايد قطعا نبايد انتظار داشت كه مدافع كمپيني ها باشد تا زماني كه كمپين تكليفش را با اين آدمها مشخص نكرده است. و نمي دانم اصلا دوست دارد مشخص كند يا نه.
راستش هيچ انسان آزاده اي نمي تواند با قوانيني كه بر زنان ستم روا مي دارد مخالف نباشد. اكثريت درخواستهاي كمپين هم منطقي است و كاملا انساني. اما باز هم مثل هر حركت ديگري كه در اين مملكت شكل مي گيرد مشكل از آدمهايش است.
خيلي از آدمهايي كه اين كار را آغاز كرده اند حتما ايده مثبتي دارند اما متاسفانه مثل همه حركتهاي شكست خورده اين مرز و بوم كه شروعي غلط دارد اين ايده هم گويا از پيش شكست خورده آغاز شد تا جايي كه بعد از اين مدت هنوز نتوانسته يك ميليون امضاي مجازي هم كسب كند! و براستي چرا نتوانسته؟ نه اينكه نتوانست صدايش را به بدنه اجتماع منتقل كند و نه اينكه بدنه اجتماع با صدايش موافق نبود؟ كه پاسخ هر دوي اينها مي شود شكست كمپين و اعضايش.
و اصلا امضاي خشك و خالي چه سود وقتي در تار و پود اين مملكت پدرسالاري و مرد سالاري رخنه كرده است. شما مي خواهيد در اين كمپين امتياز هايي به زن مظلوم ايراني بدهيد كه اصلا آنها را نمي شناسد زن ايراني كه بدون شك نيك سرشت ترين زنان عالم است هنوز به خيلي از حقوق خودش آشنا نيست. درست مثل زماني كه مصدق شعار آزادي مطبوعات را مي داد و مردم ما هنوز معني مطبوعه را نمي دانستند درست مثل وقتي كه خاتمي و جريان دوم خرداد شعار جامعه مدني را سر داد و مردم ما معني جامعه مدني را نمي دانستند و فقط مدينةالنبي را مي شناختند! جامعه ما آنچنان در جهل گير افتاده كه فرصت نفس كشيدن ندارد و به اين جامعه هيچ توسعه اي نمي توان داد جزء اينكه به آنها بگويي «اگر مي خواهي اسير هيچ ديكتاتوري نشوي فقط بخوان و بخوان و بخوان»
شما فكر ميكنيد چند نفر از زنان و قتي به تن مجرمان لباس زنانه مي پوشند احساس تحقير شدن مي كنند؟ شما فكر مي كنيد چند نفر از زنان هستند كه به ارث زن نصف مرد معترض باشند؟ شما فكر ميكنيد چند درصد زنان هستند كه معتقدند مرد بايد مثل زن در انتخاب شريك جنسي حساس و محدود باشد؟ شما فكر ميكنيد چند درصد زنان با اين قانون كه براي بيرون رفتن از خانه بايد از شوهر اجازه گرفت اما شوهر نيازي به اجازه گرفتن ندارد اعتراض دارند؟ شما فكر مي كنيد چند درصد زنان هستند كه مي گويند آشپزي و كار خانه فقط كار زن نيست و مرد بايد همكاري كنند؟ شما فكر مي كنيد كه چند درصد زنان هستند كه معتقدند مرد در خانه يعني نفر اول و آخر؟ و شما فكر مي كنيد چند نفر ناراحت مي شوند و قتي كلمه نامرد مي شود فحش!؟ و چند نفر ناراحت م شوند وقتي مي خواهي به كسي بگويي قوي باش مي گويند مرد باش؟ حتي اگر زن باشد! و فكر مي كنيد چند نفر اين جمله را توهين مي دانند وقتي به زني قوي مي گويند مثل يك مرد از پس هم مشكلاتش بر آمده است!؟ و هزاران هرار ديگر….
روشنفكر ايراني بايد چشمش را باز كند و همين چهار تا و نصفي وبلاگ نصفه نيمه به ظاهر فمينيستي را نبيند كه همه آزادي زن را در آزادي جنسي و برهنگي مي داند! و مشكل اصلي زن ايراني را اين مي داند كه چطور با پارتنر هايش سكس كند كه ضرر نبيند! البته كه وبلاگهايشان روزي 20 تا ويزيتور هم ندارند.
به خدا كه جامعه ايران خيلي پيچيده تر از اين حرفها است و خيلي بزرگتر.
براي موفقيت ايده هاي كمپين اول بايد با جهل مبارزه كرد.
ابنروزها كه لايحه موسوم به حمايت از خانواده كه نام اصلي اش بايد مي شد حمايت از ستم بر خانواده هم تصويب شده و اجازه داده است كه مرد بتواند بدون اجازه از همسر و تنها در صورت داشتن تمكن مالي و تعهد به اجراي عدالت همسرهاي ديگر برگزيند. و چند روز پيش هم كه در خبري خواندم نشستن زنان در سه رديف اول صندلي تالار وحدت ممنوع شده و عملا تبعيض جنسيتي در پذيرش دانشجو هم اعمال مي شود و من از خبرها گريه ام مي گيرد در حالي كه كمپين همچنان دوست دارد يك ميليون امضا جمع كند تا همه مشكلات زنان حل شود!!
نمي دانم اين امضا بازي چرا اينقدر مرا به ياد بوروكراسي حاكم بر ادارات ايران مي اندازد.
انگيزه نوشتن اين پست مقاله زير از هم صحبت خاك است و نقدي نسبي كه بر مقاله اش داشتم.
براي كمپين يك ميليون امضا
بازتاب ها:
نقدي بر نقدي