در سال جديد همينطور از زمين و زمان برايمان مي رسد! فكر نكنيد منظورمان بدي است، از قضا خيلي خوبي هم مي رسد از آنجمله كه موفق شدم نشريه ام در دانشگاه را ببندم و اولين تجربه سردبيري ام را پشت سر گذاشتم و البته شايد با توجه به شرايط سخت دانشگاه ديگر نتوانم ادامه بدهم اما هر چه كه بود تجربه خوبي بود با همه سختي هايش… و اما دومين خوبي سال 87 كه نصيبم شد دعوت دوست عزيزم فرزاد باقرزاده از وبلاگ فرياد است كه مرا به يك بازي ادبي فرهنگي دعوت كرد. بازي با شعر! قرار است يك مشاعره بامزه در وبلاگستان راه بيندازيم، بايد از يكي از كلمات كليدي شعر وبلاگ نويسي كه شما را دعوت كرده استفاده كنيم و شعر جديدي را بياوريم فرزاد عزيزم درخواست كرده كه برای ادامه بازی با يکي از كلمات «دلبر»، «مطرب»، «دریا» و «دل دیوانه» از شعر زيبايش بازي را ادامه بدهيم
از آنجايي كه ما كمي منحرف هستيم از بين اين همه كلمه خوب و فرهنگي كلمه بي تربيتي و منحرف «دلبر» را انتخاب كرديم! و اين غزل را برايتان گذاشتم…
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد/یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت/یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم/چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من/سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من/کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع/او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
كلك زبان بريده ي حافظ در انجمن/با كس نگفت راز تو تا ترك سر نكرد
من هم از دوستان زير براي ادامه بازي با يكي از كلمات «طريقت»، «شوخي»، «سودا» و«عاشقي» دعوت ميكنم هرگونه ابتكار و استفاده از كلمه اي ديگر از شعر يه غير از كلمات موجود باعث بسي خرسندي ما خواهد شد…
هم صحبت خاك ، هنر آزاد ، كوچه باغ ، حصار ترديد ، تلايه
پ ن: محراب عزيز چه خوش سليقه پاسخ مرا داده است… بخوانيدش
واقعا كه دوستانمان عجب شكسته نفسي مي كنند! هم صحبت خاك هم به سبك دلنشيني پاسخ داده اگرچه بازي را هم ادامه داده است
[...] سینا دعوتم کرده به مشاعره. سینا جان شوخی میکنی؟ من و شعر؟ ما اهل این طریقت شعر و شاعری نیستیم. حتی سودایش را هم نداریم. عاشقی هم بخوره توی سرم. اصلا غلط بکنم از این شکرها بخورم. آقا یه جواتبازی (از همینا که الان تو وبلاگستان راه افتاده) چیزی ما رو دعوت کن دلمون وا شه. ولی جدا اگه میخواستم یه شعری چیزی بنویسم باید میرفتم از تو یه دیوانی یا کتابی یکی پیدا میکردم. ترجیح دادم این کارو نکنم. نه شعر زیاد میخونم و نه حافظه شعری خوبی دارم. [...]
باور کن قبل از اینکه کامنتت رو بخونم، همین پستت رو خونده بودم و در بازی هم شرکت کردم. البته بدون توجه به قواعد بازی.
دراومدن مجله هم مبارک.
راستی از نشریه گیلانیان که خبر داری؟ اولین شماره منتشر شد : gilanianmag.com
خب حالا که خودت رخصت دادی من با “سحر” شعر میارم که البته “نسیم” هم داره:
سحر با من در آمیزد که برخیز
نسیمم گل به سر ریزد که برخیز
زرافشان دختر زیبای خورشید
سرودی خوش برانگیزد که برخیز
سبو، چشمک زنان، از گوشه ی طاق
به دامانم در آویزد که برخیز
زمان گوید که هان، گر برنخیزی
غریو مرگ برخیزد که برخیز!
……………………….فریدون مشیری
و چه شعري!دو حالت وجود داره ..يا تو خيلي منحرفي و يا خيلي دل پر!(البته مورد اول مقبولتر ميباشد!)…شعر خيلي خوشگلي رو تايپينپييدي(نكش.!…تايپوندي!)
من از شاهراه خوشم امده ..اين چند روزا كلمات خوشمزه ميايد زير زبانم. ..البته هيشكس درك نميكند!..مثل كج خيال!نيست؟!
و اما شعر، من چون دوزاريم يا همان دوهزاري يا چه ميدانم دو قرانيم دير مي افتد نفهميدم اينجا بتايپونم يا تو اون وبلاگ …
فكر كنم.(؟) تو خماريش بمون!
دوستان عزيزم رسم طريقت اين بود كه جواب بازي را در وبلاگ خودتان بدهيد، توضيح ندادم چون اين رسم از همان اولين بازي هاي وبلاگي به همين سبك بود!
سلام
ببخش! همین امروز کامنتت را دیدم.
بازی را ادامه دادم
حالا نزن تو ذقمون ..گناه داريم!
ممنون که شرکت کردی.
باز كن پنجره ها را كه (نسيم)
روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد/وبهار /روي هر شاخه /كنار هر برگ (شمع )روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند /و طراوت را فرياد زدند /كوچه يكپارچه اواز شده است/ودرخت گيلاس /هديه چشن اقاقي ها را /گل به دامن كرده است
باز كن پنجرا ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت ؟
برگ ها پژمردند/
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
توي تاريكي شبهاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد؟
با سرو سينه ي گل هاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه ي باران را باور كن /وسخاوت را در(چشم)چمن زار ببين
و محبت را در روح (نسيم)/كه در اين كوچه تنگ/با همين دست تهي /
روز ميلاد اقاقي ها را چشن ميگيرد!
خاك جان يافته است
تو چرا (سنگ)شدي؟
تو چرا اينهمه (دل)تنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن.
(زنده ياد فريدون مشيري)
به خاطر اينكه بد قولي نشه نوشتم برات..
یک بار دیگر گه بادقت بیشتری! پستت را می خوانم باید بگویم:
اینکه نشریه ات را بستی یعنی تعطیلش کردی؟
پس چرا خودت و آن دوست ظاهرا هم شهری ات برای هم تبریک می فرستید؟
من فکر می کنم بسته شدن یک نشریه مثل این است که بچه آدم بمیرد. توی شهر ما مردن بچه ها برای پدر و مادرشان عزاداری در پی دارد نه اینقدر تبریک!
حالا یا ما دچار افتراق فرهنگی شده ایم؟ یا تو بد گفته ای؟ یا ان دوستت بد فهمیده؟ یا من اصلا نفهمیدم؟!!!!
پس یک تبریک بدهکارم.
شک نکن خیلی بد خبر خوش داده ای! پر از فعل های گذشته است”تجربه خوبي بود با همه سختي هايش” وگرنه ما هم از این اصطلاحات سر در می اوریم جناب سر دبیر.
خیلی خوشحال شدم و امیدوارم به جای آیه یاس خواندن تمام توانت را به کار بگیری که حفظش کنی و بزرگ.
پایدار باشی