دلبستگی —— (هر ايرانی يك رسانه)

فوریه 29, 2008

دريا

دسته: تصويري — سینا ر @ 11:53 ب.ظ

شايد عجيب باشد اما با اينكه فقط نيم ساعت با ساحل انزلي فاصله داريم اما گاهي شديدا دلم براي دريا تنگ ميشود.. گفتم حيف است اين تصاوير را تنها ببينم! تصاوير مربوط به تابستان است و همه اش را هم در دهكده ساحلي انزلي انداخته ام… با دوربين 2 مگاپيكسل k750!

فكر ميكنم بايد دم غروب باشد
غروب

و اين هم يك غروب نصفه و نيمه از نمايي ديگر
توضيؠندارم

اين البته حدود ساعت 1 بعد از ظهر است از طبقه سوم!
عجب گيري دادي به توضيات

حالا چكار به ساعتش دارم درياي خوشمزه اي به نظر مي آيد!
شنا

باور كنيد اينجا بيشتر هدف شكار پرنده بود تا دريا
پرنده را ببين

دلم براي درد و دل كردن با دريا تنگ شده، عظمت دريا را كه ميبيني همه چيز يادت مي رود، حالا بگذريم كه شبها كنار ساحلش چقدر طاقت شنيدن فريادهايت را دارد بدون آنكه خم به ابرو بيآورد. همين روزها مي روم جاي همه اتان خالي، نوروز شمال را فراموش نكنيد، علي الخصوص گيلان! اگر هم آمديد مارا فراموش نكنيد..

فوریه 22, 2008

چون ايراني هستيم

دسته: اعتقاد, جامعه, سیاسی — سینا ر @ 6:13 ب.ظ

اين جملات نقد به جايي است كه آزاد عزيز درباره ي بخش پاياني پست من ادبيات نقد آورده است:

“اینکه ما همه چیزمون ایرانیه شاید حس ناسیونالیستیمون رو ارضا کنه اما واقعیتش اینه که همین محدودمون کرده بدجوری. یعنی خیلی باید در آزاد کردن روح خودمون قوی باشیم که بتونیم تو این سیطره ایران بر همه جوانب زندگی مون بتونیم فراتر از اون فکر و عمل کنیم.”

و اما بخش پاياني نوشته من اين بود.
“…من هم از این جامعه ای که تعریف کردم جدا نیستم و قطعا نه متد قدرتمندی برای نقد دارم نه قدرت مضاعفی از دیگران برای پذیرفتن نقد.. ما اینجایی هستیم، نقدهایمان اینجایی است فکر کردنهایمان اینجایی است دوستی هایمان اینجایی، دوست داشتن هایمان اینجایی، دعواهایمان اینجایی و تفاهم هایمان اینجایی و اختلاف نظرهایمان هم اینجایی است و ما ایرانی بودنمان را هر طور که باشد دوست داریم. و هرطوری که باشیم همدیگر را هم دوست داریم و می پذیریم. و مطمئن هستم اگر آزادی نداریم اگر فرهنگمان به یغما رفته است اگر گفتمانمان بوی خشونت گرفته است اما از همه ی دیگران دوست داشتن را بهتر بلدیم و به آن فخر می فروشیم و نه استبداد می تواند این را از ما بگیرد و نه تحجر.”

البته دوستان ديگر هم به اين بخش از نوشته ام واكنش نشان دادند كه مرا واداشت كه دقيق تر نگاه كنم.
مجددا كه به آن نگاه ميكنم ميبينم كه به راحتي نوعي جبر را در ذهن مخاطب القا ميكند كه گويي چون ما در اين قسمت از دنيا متولد شده ايم محكوم به اينگونه زيستنيم و البته به قول آزاد عزيز با نوعي چاشني ناسيوناليستي سعي شده است بخشي از اين اندوه جبري كه بر ما روا مي رود كاسته شود! خوب انگار مي توانستم پست قبلي ام را طور ديگري به پايان ببرم از آنجايي كه عقيده دارم براي اصلاح اندشه ام هيچ وقت دير نيست تصميم گرفتم طور ديگري پايانش دهم! اما هرچقدر فكر كردم چه بنويسم و چه بگويم كه بوي ايده آل گرايي ندهد چيز زيادي به ذهنم نرسيد.
مگر ما تاكنون چيزي كسب كرده ايم -فارغ از نيك و بد- كه ايراني بودنمان در آن نقش نداشته باشد؟ از دينمان شروع ميكنم كه دين زرتشت را تنها بعد از چند قرن ايرانيزه كرديم(نه اينكه زرتشت دين ايراني نباشد منظورم اين است كه عقايد قبل از زرتشت را در آن وارد كرديم) و بعد از آن اسلام و تشيع را هم تا حدي ايرانيزه كرديم(كه البته در اينجا نقش متحجرين در جلوگيري از ادامه اين روند بسيار پررنگ است) از لحاظ سياسي هم اگر نگاه كنيم آن از انقلاب مشروطه امان كه ناكام ماند، آن از برخورد ملت ما با دولت مصدق كه به فاصله چندين ساعت شعار ‹يا مرگ يا مصدق› جاي خود را به ‹مرگ بر مصدق› داد! و در ادامه آن از انقلاب بزرگ 57 كه به اينجا رسيد، و اين هم جريان اصلاح طلبي كه هر روز با يك اشتباه تاكتيكي جديد دسته پنجه نرم ميكند.. و اكنون هم از مدرن شدن ملتمان كه در برهنگي و هرزگي گوي سبقت را داريم از تمام دنيا مي رباييم..
به راستي وقتي “ايراني بودن” و “ايراني بازي” بر تمام روند زندگي ما اينچنين تاثير دارد -حالا چه مثبت و چه منفي- چطور ميتوانم آن را ناديده بگيرم از آنجايي كه نمي خواهم انديشه ام به جاي رئاليست به دام ايده آليست بيفتد و به اين جمله هم اعتقاد ندارم كه روشنفكر بايد ايده آليست باشد و فقط حرف بزند بنابراين مي خواهم قبل از هرچيزي قلمي كه مي رانم امكان اجرا داشته باشد. به همين علت بارها گفته ام و ميگويم كه اگر جريان فمينست در كشور ما پيروز نمي شود اگر دموكراسي و مذهب در وضعيتي اسف بار است اگر مدرن شدن مردممان اينچنين عجيب و زننده است اگر نقد شدن و نقد كردن را بلد نيستيم به اين علت است كه هيچكدام از سردمداران اين جريانها نقش ايراني بودن را در نظر نگرفته اند و تنها از الگوهاي ساخته شده ديگر تقليد كرده اند و همه اين اعمال را انجام داده اند به اميد اين كه در دام محدويدت ايراني بودن نيفتيم و به قولي خواسته اند جهاني بينديشيم(به استثناي سردمداران كنوني مذهب كه همه تلاش صورت گرفته آنها اين است كه فقط از مبداء آن تقليد و تغذيه كنند و راه هرگونه ايراني شدن را مي بندند) بنابراين به اين دليل معتقدم قبل از هر جريان و حركتي بايد نقش فرهنگ مردممان و روحيات مثبت و منفي، ضعف ها و قوت ها، دلبستگي ها و بيزاري هاي مردمان را در نظر بگيريم، البته اگر قصد پيروزي داريم نه اينكه مثل صد سال جريان روشنفكري ايران بيرون گود بنشينيم و تنها شعار بدهيم كه فلان چيز خوب است و بسار چيز بد!

فوریه 10, 2008

ادبیات نقد

دسته: جامعه, سیاسی, شخصی — سینا ر @ 4:25 ب.ظ

جامعه ی استبداد زده تعریف های خاص خودش را دارد جامعه ای که استبداد و عدم وجود آزادی بر همه ارکان زندگی فرد اثر می گذارد را جامعه استبداد زد می گویند جامعه ایران هم که حدود یک قرن تلاش و مبارزه برای رسیدن به آزادی را در پرونده دارد می تواند نمونه ای از یک جامعه استبداد زده باشد. یکی از مقوله های که در جامعه استبداد زده یا به تعبیری جامعه پدر سالار همواره دشواری می آفریند مسئله نقد است. اینکه اهالی این جامعه به اصول نقد پایبند نیستند، نه نقد کردن را بلدند و نقد شدن را. نه هیچ نقدی را می پذیرند و نه می توانند هیچ نقدی را درست بیان کنند.
مناظره ای که بین دو فرد یا گروه در جامعه استبداد زده رخ می دهد اغلب به اختلاف و دعوا بین آنها منجر می شود چون به واقع ما(همه ما) هنوز نمی توانیم بپذیریم که کسی مانند ما نیاندیشد اما درست اندیشه کند. این دقیقا بزرگترین آفتی است که آزادی و دموکراسی را تهدید می کند و مانع رشد دموکراسی در یک جامعه بسته می شود. این موضوع برای ما که در یک جامعه بسته زندگی کرده ایم جزء لاینفک مناظره ها و بحث هایمان است. این نوع اندیشه به جرات می توان گفت در عمق جان تمامی ایرانیان(به طور کلی تمامی جوامع بسته) “کم” و “بیش” وجود دارد. حال بنا بر شخصیت و سواد فرد تاثیر “کم” این فضای فکری بر اشخاص را می توان به فحش های کلاسیکی که طرفین بحث نصیب هم می کنند اشاره کرد و در مورد “بیش” می توان گفت خشونت. که این خشونت با توجه به ذهن فرد می تواند از فحاشی گرفته تا حمله فیزیکی و در وحشیانه ترین حالت ترور را در بر می گیرد.
شاید برای حل این مشکل باید ابتدا به نقد شوندگان و نقد کنندگان رجوع کرد. و اینکه باید دید مشکل از کدام سو است. یادم می آید مطلبی در یک وبلاگ با تفکر چپ خوانده بودم که نویسنده معتقد بود که هر نوع حمله و نقد به تفکر یک شخص مجاز است و نباید هیچ محدودیتی وجود داشته باشد، نگارنده معتقد بود وجود حد و مرز در فضای نقد نا خودآگاه ذهن ها را به سوی محافظه کار شدن و محدودیت خواهد برد، هرچند که این تفکر از دیدگاه یک فرد چپ با آن سابقه برخورد با مخالفانشان برای من عجیب بود اما برای اینکه نوعی نگاه به مقوله نقد را شامل می شد آن را نقل کردم. حال باید دید اگر این دیگاه مورد قبول ما باشد آیا خودمان هم میتوانیم تاب نقدی اینچنین ولنگار از سوی دیگران را داشته باشیم یا خیر؟ نوع دیگری از نقد که شاید به ظاهر گفتمان حاکم برای فضای نقادی جامعه باشد گفتمانی است که معتقد است نقد باید به دور از توهین و افترا به شخص باشد و در نقد یک تفکر نباید شخصیت یک شخص را مورد حمله قرار داد، جملاتی که به ظاهر منطقی و معقول است اما باید پرسید که آیا تفکر یک شخص چیزی جدا از شخصیت اوست؟ و اگر چنین نیست، که نیست باید در نقد یک تفکر، شخصیت فرد را نقد کرد و اگر شخصیت یک فرد را نقد کنیم در واقع شیوه زندگی او و آبشخورهای فکری او را نیز به چالش کشیده ایم. با این حساب مدل اول می شود مدل تکامل یافته مدل دوم.. اینکه بخواهی تفکری را نقد کنی راهش این می شود که فردیت شخص را هم به چالش بکشی و اگر چنین است چرا شجاعانه مدل اول را انتخاب نکنیم؟ چیزی که در اینجا مشکل ساز است نبودن یک متد قدرتمند برای ساختار نقد در جامعه ماست، مسئله ای که بیش از پیش ضعف جریان روشنفکری ایران را به رخ می کشد. و باز هم می توان پرسید که روشنفکران این مرز و بوم چه نقشی در فرهنگ این مملکت دارند؟
قطعا جامعه ای که نقد شونده و نقد کننده های قدرتمندی نداشته باشد هرگز نمی تواند تکثر و چند صدایی را تاب بیاورد و به عبارتی روشن تر می توان گفت که این جامعه باید رویای خوش آزادی را با خود بگور ببرد.

پ ن: این مقاله را به خاطر مسائل اخیر تقدیم میکنم به دوست و همراه همفکرم، دوستی که بسیار چیزها از او آموخته ام، هم صحبت خاک با این توضیح که من هم از این جامعه ای که تعریف کردم جدا نیستم و قطعا نه متد قدرتمندی برای نقد دارم نه قدرت مضاعفی از دیگران برای پذیرفتن نقد.. ما اینجایی هستیم، نقدهایمان اینجایی است فکر کردنهایمان اینجایی است دوستی هایمان اینجایی، دوست داشتن هایمان اینجایی، دعواهایمان اینجایی و تفاهم هایمان اینجایی و اختلاف نظرهایمان هم اینجایی است و ما ایرانی بودنمان را هر طور که باشد دوست داریم. و هرطوری که باشیم همدیگر را هم دوست داریم و می پذیریم. و مطمئن هستم اگر آزادی نداریم اگر فرهنگمان به یغما رفته است اگر گفتمانمان بوی خشونت گرفته است اما از همه ی دیگران دوست داشتن را بهتر بلدیم و به آن فخر می فروشیم و نه استبداد می تواند این را از ما بگیرد و نه تحجر.

وبلاگ روی وردپرس.کام.