نمیدانم این آرامش غریبی که در کلام مولانا است از کجا سرچشمه میگیرد؟ از عشق به خدا یا عشق به شمس یا عشق به مردم. چیزی که عیان است آن است که این کلام از عشق می جوشد و هرچه از عشق بجوشد بوی آرامش میدهد..
بفرمایید شیرینی…
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم / نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم / نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم / نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم / که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن / که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گر چه که خوب است قفس جان تو چوب است / برم از من که بسوزی که زبانه ست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم / حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم / نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم / به روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد / به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت / ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی / چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم / همه اسرار سخن را به نهایت برسانم
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
رژيم دارم آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!(چشمك)
سينا! هروقت كامنت مي ذاري آدرس وبلاگت را غلط مي زني!!!!!!!!!!!! شايد كسي خواست از افاضات شما فيض ببره فرزندم!
Comment با منصوره — نوامبر 11, 2007 @ 1:07 ب.ظ |
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی / چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چقدر از این بیت خوشم اومد اما هرچی فکر کردم و گشتم نفهمیدم “چه جفتی” اینجا چه معنایی داره!
غزلیات شمس هم بهترین آثار مولوی رو در بر داره هم بدترینشون بهترین کار همین گزینش کردنه. به نظرم مولوی از اونا بوده که بی توجه به وسواس شعر گفتن فقط به خاطر دل خودش همیشه سروده و شاید همین باعث شده این شاهکارها در بین اشعارش پیدا بشه.
Comment با آزاد — نوامبر 11, 2007 @ 2:29 ب.ظ |
مگر اينكه شما اينجوري به ما شيريني بدي !1!;)
Comment با حصار ترديد — نوامبر 11, 2007 @ 4:26 ب.ظ |
فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
از بیـم حسـاب ها رویها گـردد زرد
من عشق ترا بکف نـهم پیش بـرم
گویم که حساب من از این باید کرد
Comment با حصار ترديد — نوامبر 11, 2007 @ 4:30 ب.ظ |
سلام……………..خيلي اعصابم خورده!همييييييينننننننننننن
Comment با حصار ترديد — نوامبر 15, 2007 @ 10:57 ب.ظ |
سلام
صبح وقتي آمار وبلاگم را ديدم، نزديك بود شاخ هام بزنه بيرون كه كامنتت را ديدم.
كلي مشعوف شدم از اين همه بازديد كننده.
گفتم بيام اول صبحي درودي بفرستم بر روان باعث و باني اش. وگرنه وبلاگ من فكسني تر از آن است كه اين همه بازديد كننده داشته باشد.
راستي سينا يك چيزي! قبلا هم به پستهاي من لينك داده بودي در قطار ولي اين آمار! مي بيني بعضي از واژه ها چه قدرتي دارد!!!
يك راستي ديگه! نمي خواي اين جعبه شيريني را برداري!؟
Comment با منصوره — نوامبر 18, 2007 @ 5:59 ق.ظ |
سلام.
Comment با مونا — نوامبر 18, 2007 @ 12:42 ب.ظ |
سینای دلبستگی…
من اومدم تا باز هم نامردی کنم!
شیرین تر از اومدن خودم چیزی سراغ ندارم و گرنه …
Comment با مونا — نوامبر 19, 2007 @ 6:02 ب.ظ |
نميدونم چرا وبلاگم بالا نمي اد
Comment با حصار ترديد — نوامبر 21, 2007 @ 2:39 ب.ظ |
سینای عزیز خیلی شعرش روان و دلچسب بود.واقعا بی خود نیست که مولوی مولوی می شه.مرسی
Comment با شیدا — نوامبر 24, 2007 @ 10:38 ق.ظ |
باسلا.ممنون از مطالب مفیدتان.من هم بروزم.منتظر حضور سبزت و نظر ارزشمندتان هستم.
Comment با باران — نوامبر 30, 2007 @ 7:26 ق.ظ |
چه آرامش غریبی.. شایدم نوعی احساس رضایت درونی در اوست ..
Comment با ژیلا — ژانویه 31, 2009 @ 8:56 ق.ظ |
حق
درود
عشق عشق است خوب من.
«به کی» اش غلط است.
پایدار باشی.
مجبورم!:
http://drnr.wordpress.com
Comment با ن.شقایق — فوریه 1, 2009 @ 8:35 ب.ظ |