نمی دانم اسم اینجا چیست؟ عجب سبز است، چه هوای مطبوعی دارد، آب این چشمه چرا اینقدر زلال است؟ نکند خواب میبینم! باور کردنی نیست این کوه های بلند یک دشت پر از گل زیبا با کلی پروانه ی خوشگل تزیین شده.. این کلبه را چه کسی ساخته یعنی برای من است؟! آن گوشه ها گل قاصدک را می بینی من به خوش خبری اش ایمان دارم شاید خبر از پایان این شب طویل می دهد!
عجب عادت بدی شده این ننوشتن! هزاران موضوع به ذهنم می آید اما دیگر قدرت نوشتن را از دست داده ام گویا.. نمی دانم باید فکری کرد، به شدت احساس خستگی می کنم چه شده است مرا..
شب سرد و سیاهی شده است امشب، بی احساسی پاییز با بی رحمی زمستان آمیخته و شب پرتلاطمی را فراهم آورده است.. قطرات خشن باران همچنان بر سقف می کوبند آه گویی قصد این ندارند که دست از کوفتن بر اندامم بردارند، تلفن ام هی زنگ می خورد، شاید هم sms باشد! فقط صدای بی احساس ویبره به گوش می آید، از حدود ساعت 7 غروب حوصله گوشی ام را هم ندارم دلم برای چند لحظه سکوت تنگ شده چند قطره دوست داشتن چند لحظه آرامش.. چقدر دلم می خواهد یک هفته قید دانشگاه و کار و کامپیوتر و موبایل و آدمهای مسخره دور و برم و همه چیز را بزنم و تک و تنها به جنگلی کوهی غاری جایی پناه ببرم وای که حتی فکرش هم آرامشی به دل می آورد غریب!
فکر جایی آرام که در آن نه هیچ خبر بدی می شنوی نه هیچ آدم مسخره و دلقکی میبینی نه هیچ آدم حسودی نه هیچ کس که خودش را برای لذتی بیشتر بزک کند نه می شنوی کسی زندانی شده نه خبر کتک خوردن کسی به گوش ات می آید نه می شنوی کسی را به خاطر بدحجابی گرفته اند نه میبینی کسی به خاطر جلب توجه دیگران خودش را برهنه کرده است! نه می شنوی که آدمها را به خاطر اینکه به چیزی بیشتر از سکس و دختر بازی و دلقک بازی فکر میکنند دستبند زده اند، و خیلی چیزهای دیگر نمی بینی و نمی شنوی، یک هفته یادت می رود که دور و برت سنگها را بسته اند و سگها را رها کرده اند! یک هفته تنهای تنها از شرّ تنهایی فرار می کنی!
فکرش را بکن دروغ هم نمیتوانی بگیویی طبیعت راستگویی را هم به تو می آموزد.. این نیز هم می گذرد
نوامبر 24, 2007
فریاد سکوت
نوامبر 9, 2007
چند بیت شکر
نمیدانم این آرامش غریبی که در کلام مولانا است از کجا سرچشمه میگیرد؟ از عشق به خدا یا عشق به شمس یا عشق به مردم. چیزی که عیان است آن است که این کلام از عشق می جوشد و هرچه از عشق بجوشد بوی آرامش میدهد..
بفرمایید شیرینی…
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم / نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم / نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم / نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم / که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن / که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گر چه که خوب است قفس جان تو چوب است / برم از من که بسوزی که زبانه ست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم / حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم / نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم / به روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد / به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت / ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی / چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم / همه اسرار سخن را به نهایت برسانم
نوامبر 2, 2007
دلتنگی همیشگی
برای خودم هم عجیب است نمی دانم چرا اینقدر دلم برای آدمها تنگ می شود، مرد و زن هم ندارد! اینکه به آدمها خیلی زود وابسته می شوم شاید برای یک مرد اصلا خصلت خوبی نیاشد آنهم در این روزگار بی رحم، قبل تر ها فکر می کردم به خاطر بچگی است اما حالا که دارم 23 سالگی را به پایان می برم بعید است به خاطر بچگی باشد! بیشتر برایم جالب است که این وابستگی هیچوقت آنچنان شدید نیست که زندگی ام را مختل کند، یکجورایی که انگار نمی توانم عاشق شوم حتی از همین حس هم گاهی احساس خطر می کنم در اوج دلتنگی!… اینکه دلت خیلی برای آدمها تنگ شود اما هیچ وقت عاشقشان نمی شوی حس غیر عادی است به نظرم! نیست؟
من حتی گاهی اوقات دلم برای همسفری که چند ساعتی را در اتوبوس کنارش نشسته بودم تنگ می شود گاهی اوقات دلم برای دوستانی که هرگز ندیدمشان و گاهی هم برای کسانی که هر روز دارم میبینمشان و گاهی دلم برای دوستان دوران بچگی که عاشقشان شده بودم! و گاهی هم دلم برای کسی که قرار است عشقم باشد! گاهی هم دلم برای چند ساعت خواب و گاهی دلم برای آزادی و گاهی دلم برای شادی کلا خیلی دلم تنگ می شود اینروزها..
وبلاگم دارد دوران افولش را طی میکند این بیماری ویلاگستان به جان من هم افتاده! ویزیتوزهایم به شدت دارند کاهش می یابند باید فکری کرد!