تکه متنی را که روایت میکنم گوشه ای از نامه ای است که دکتر شریعتی بعد از بازدید از اهرام مصر خطاب به بردگانی که قربانی این شاهکار ساخته دست بشریت! شده اند نوشت..
آن بردگانی که هزاران هزاران کشته می شدند و در یک گودال عظیم دفن شده اند تا ما به آن اهرام فخر بفروشیم! دکتر در این نامه خودش را و طبقه خودش را از نژاد و طبقه آن بردگان ستم دیده می داند و از زبان طبقه واحد “ما” می گوید .. آری اینچنین است ای برادر…
«برادر!
علی، خویشاوند آن مرد پیام آور بود و در محراب عبادت “الله” کشته شد. خود پیش از من و خانواده اش پیش از خانواده برده ها و ستمدیده های تاریخ، نابود شدند و خانه اش پیش از خانه ی ما به نام سنت جهاد و زکات غارت شد.
و قرآن پیش از آنکه وسیله ای شود برای بازچاپیدن من، باز نابودی من، باز بیگاری من، بر سر نیزه شد و علی را شکست..(اشاره دکتر به مذهبی است که با مذهب واقعی دشمنی دارد، برای روشن شدن و عدم ایجاد سوء تفاهم ارجاع میدهم به مطالعه مجموعه آثار شماره-22)
عجبا! این بود که بعد از پنج هزار سال مردی را یافتم که از خدا سخن می گفت، اما نه برای خواجگان، (بلکه) برای بردگان. نیایش می کرد، نه همچون بودا که به “نیروانا” برسد، یا نه همچون راهبان که مردم را بفریبد، یا نه همچون پارسایان که خود را به خدا برساند، (بلکه) نیایشی در آستان “الله” در آرزوی رستگاری “ناس”.
مردی یافتم، مرد جهاد، مرد عدالت، عدالتی که اولین قربانی خشن و خشکش، برادرش بود. مردی که همسرش-که هم همسر او بود و هم دختر آن پیام آور بزرگ- همچون خواهر من، کار می کرد و رنج می برد و محرومیت و گرسنگی را چون ما با پوست و جانش می چشید و چشید. (منظور از عبارت “خواهر من” اشاره به طبقه زنان ستمدیده تاریخ است).
برادر!
مردی یافتم که دختر و پسرش وارث پرچم سرخی بودند که در طول تاریخ در دستان ما بود و پیشوایان ما این است که بعد از پنج هزار سال از ترس آن معبدهایی که تو می شناسی و من، از ترس آن بناهای عظیمی که تو قربانی اش شدی و من، و از ترس آن قدرتهای هولناکی که تو می دانی و من، به کنار این خانه ی گلین متروک و خاموش پناه آورده ام. یاران پیام آور از کنار خانه کنار رفته اند و (علی)تنهاست، همسرش تن به مرگ داده است و خود در نخلستانهای بنی نجار، تمامی رنجها و دردهای من و تو را، با خدایش می گوید و من از ترس آن معابد هولناک و قصرهای هراس آور و آن گنجینه ها که همه با خون و رنج “ما” فراهم شد به این خانه پناه می آورم و سر بر در این خانه ی متروک می گذارم و غم قرنها را زار می گریم..
برادر! او و همه ی کسانی که به او وفادار ماندند از تبار و نژاد ما رنجیدیده ها بودند. او برای اولین بار، زیبایی سخن را نه برای توجیه محرومیت ما و برخورداری قدرتها، بلکه برای نجات و آگاهی ماست که به کار گرفت، او بهتر از “دموستنس” سخن می گوید، اما نه برای احقاق حق خویش. او بهتر از “بوسوئه خطیب” سخن می گوید، اما نه در دربار لویی، بلکه پیشاپیش ستم دیدگان، بر سر قدرتمندان است که فریاد می کشد. او شمشیرش را نه برای دفاع از خود و خانواده و نژاد و ملت خود و نه برای دفاع از قدرتهای بزرگ که، بلکه بهتر از “اسپارتاکوس” و صمیمی تر از او برای نجات “ما” در همه صحنه هاست که از نیام بیرون پرانده است.
او بهتر از سقراط می اندیشد، اما نه برای اثبات فضایل اخلاقی اشرافیتی که بردگان از آن محرومند، بلکه برای اثبات ارزشهای انسانی که در “ما” بیشتر است. زیرا او، وارث قارون ها و فرعون ها و موبدان نیست. او خود نه محراب دارد و نه مسجد، او خود قربانی محراب است.
او مظهر عدالت و مظهر تفکر است، اما نه در گوشه کتابخانه ها و مدرسه ها و نه آکادمی ها و نه در سلسله علمای تر و تمیز در طاقچه نشسته که از شدت تفکرات عمیق! از سرنوشت مردم و رنج خلق و گرسنگی توده بی خبرند؛ او در همان حال که در اوج آسمانها پرواز می کند، ناله کودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل می کند.
او در همان حال که در محراب عبادت، رنج تن و نیش خنجر را فراموش می کند، به خاطر ظلمی که به یک زن یهودی رفته است، فریاد می زند که: اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست.
…
اکنون برادر! در وضع و جامعه ای زندگی می کنم که باز من و هم نژادان و هم طبقه هایم به او نیازمندیم.
او برخلاف حکیمان دیگر، برخلاف نوابغ و اندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند مرد کار نیستند و اگر مرد کارند، مرد اندیشه و فهم نیستند و اگر هر دو هستند، مرد شمشیر و جهاد نیستند و اگر هر سه هستند، مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند و اگر هر چهار هستند، مرد عشق و احساس و لطافت روح نیستند؛ و اگر همه هستند، خدا را نمی شناسند و خود را در ایمانشان گم نمی کنند و خودشان هستند. علی مردی است در همه ابعاد انسانی، همچون یک کارگر-همچون من و تو- کار می کند و با همان پنجه هایی که آن سطرهای عظیم خدایی را بر کاغذ می نویسد، پنجه در خاک فرو می برد، چاه می کند، قنات احداث می کند و در شوره زار آب بر می آورد.
درست مثل یک کارگر، اما نه در خدمت این و آن و نه در خدمت خویش؛ در دل قنات ناگهان فریاد می زند: بالایم بکشید. و چون به بالای قناتش می آورند، سر و رویش را گل پوشانده است آب فواره می کشد و در آن بیابان سوزان پیرامون مدینه، نهر جاری می شود. “بنی هاشم” خوشحال می شوند، اما او در همان حال-نفس نگردانده- می گوید: “مژده بر وارثان من که از این آب یک قطره نصیب ندارند”. که آن را بر من و تو (به “ما”) وقف کرده است، برادر!»
پ ن:چون نقل بخشی از کتاب کرده ام، جملاتی را داخل پرانتز اضافه بر سخنان دکتر برای روشن شدن مطلب آورده ام ترسم بر این بود که به مقصود نائل نشوم.
سلام سینا جان چطوری . می آیم و می خوانم . آمدم حالت را بپرسم .
یا علی
Comment با علی یوسفی — اکتبر 4, 2007 @ 11:18 ق.ظ |
سلام
گفتم چون بدون شك جايم در اين پست خالي خواهد بود………… خدمت رسيديم!
كامل نخوندم …ميخونم حتما
ولي……………….
فعلا سبز باشي!
Comment با حصار ترديد — اکتبر 5, 2007 @ 12:22 ق.ظ |
سينا جان سلام! شديدا برايت متاسفم……. چون به حول قوه اللهي ما در استانه ي پنجمين شيريني خوران از جانب شما مي باشيم
اين شيريني هم به خاطر اشتيه مجدد اقا محمود باشماست!(گناه من چيست كه ايشان با ديدن وبلاگ ما به ياد شما افتاده است !)
الهي شكرت !همينجور داره از اسمون خدا مناسبتهاي شيريني خوري ميرسه!كاشكي از خدا يه چيز ديگه خواسته بوديم
البته اين بماند كه شما از فرط خسيسي تون تو همون( يه )شيريني موندين ..چه ميشود كرد.. دنياست و همان حكايت نفت گرفتگي! خلاصه اينكه شما با اين همه شيريني دادن ها تا حالا بايد كارتان به زاغه نشين هاي تهران مي افتادكه متاسفانه نيوفتاده!ا اين خسيس بودنم تو زندگي به درد ادم ميخوره هاااااا….
اقا شما حالا حالا ها همچنان سبز بمانيد !!!1
Comment با حصار ترديد — اکتبر 6, 2007 @ 12:55 ق.ظ |
در وضع و جامعه ای زندگی می کنم که باز من و هم نژادان و هم طبقه هایم به او نیازمندیم. و شايد اين روزها كه دين اسلحه اي شده است بر فرق من و هم طبقه هايم، بيش از هر زمان و عصر ديگري.
سلام سينا
لازم نيست سفارش كني.
ممكن نيست فراموش بشي.
اگر در كهكشاني دور
دلي يك لحظه در صد سال
ياد من كند بي شك
دل من در تمام لحظه هاي عمر
به يادش مي تپد پرشور
درسته اين شعر را فريدون مشيري گفته ولي وصف حال من هم هست. بي تعارف. و در مورد همه دوستانم
پايدار باشي
Comment با منصوره — اکتبر 6, 2007 @ 8:55 ق.ظ |
درود بر مرد یکه تاز عرصه وبلاگنویسان گیلانی
خیلی مدت بود از طریق فید اینجا رو دنبال میکردیم ولی دریغ از یک نظر که بدهیم در اینجا! مشکل از این گشاد بودن کالیبر است! کاریش نمیشود کرد!
چطوری سینا جان؟ مشتاق دیدار اخوی! بی معرفت تر از ما ندیدی نه؟ بچه های دیگر همشهری که کلا همه زده اند کنار و هوا میخورند! چرایش دیگر معلوم نیست! اکثر همشهری ها یکدفعه تعطیل کرده اند و رفته اند و دیگر نمینویسند! تو دلیلش را میدانی؟ لابد گرفتاری های زندگی دلبستگیشان را از آنها گرفته! دیگر فرصتی برای نوشتن ندارند حتما! چه بگوییم که زندگی هست و هزار درد و مشکل ریز و درشت….
پاینده باشی سینای عزیز
Comment با محمود — اکتبر 6, 2007 @ 11:19 ب.ظ |
مدتی در سایت ازدواج موقت ، هر روز ساعت ها پرسه زدم به امیدی که یه روز فرد مورد نظرم را پیدا کنم ولی دریغ و افسوس که به هدفم و فرد مطلوبم نرسیدم *** از دورها چه زیباست امواج آبی آب اما دریغ و افسوس چون میرسی سرابه *** از عزیزان میخوام که از ته دل برام دعا کنن تا به فرد مطلوبم نیمه ی گم شده ام برسم . و آنگاه که خدایان دانستند قدرت انسان بی کران است ، بیمناک شدند مبادا روزی رسد که انسانها قدرتی فراتر از خدایان بیابند و بر آنها طغیان کنند. پس تمامی آنها را به دو نیم کردند و هر نیمی را در گوشه ای از جهان هستی افکندند از آن روز انسان به دنبال نصف گمشدۀ خود می گردد که اگر دو نیمه هر آدمی یکدیگر را بیابند کمال واقعی را نیز خواهند یافت.
((بر گرفته از اساطیر یونان باستان)) emprator_2033@yahoo.com
said 26 sale khoshgele
لطفا پیام بدید توایمیلم یا یاهو آیدیم باتشکر.
Comment با سعید 26 ساله خوشگله — اکتبر 13, 2007 @ 10:32 ق.ظ |