دلبستگی —— (هر ايرانی يك رسانه)

اکتبر 29, 2007

نوشتن هم سخت شده است

دسته: سیاسی, شخصی — سینا ر @ 7:56 ق.ظ

اینروزها اتفاقات زیادی افتاده که فرصت نوشتن نداشتم، شاید یکی از مهمترین اتفاقات اخیر عوض شدن لاریجانی بود که اصلا بوی خوشی از آن به مشام نمی رسد، وقتی لاریجانی که خود در تمام دوران 8 سال خاتمی یکی از هسته های قدرتمند و خستگی ناپذیر ستاد ضد اصلاحات بود و با در اختیار داشتن صدا و سیما توانست در این امر موفق هم باشد، وقتی سیاستهای او توسط احمدی نژاد تحمل نمی شود یعنی باید به شدت احساس خطر کرد، حالا من هم کم کم دارم خطر جنگ را احساس می کنم. امیدوارم که این اتفاق هرگز برای ایران عزیز رخ ندهد.
بعد از مدتها ننوشتن دیگر حوصله تحلیل های آنچنانی ندارم و همین چند خط هم نوشتنش کلی انرژی از من گرفت! به زودی قصد دارم با قدرت به وبلاگستان برگردم حداقل هفته ای یکبار آپ می شوم. شکل زندگی من به وبلاگستان گره خورده و اصلا دوست ندارم این شکل تغییر کند. اینروزها که از وبلاگ فاصله گرفته ام راحت تر از قبل وا می دهم و جا می زنم!
پ ن:قرار است انجمن علمی کامپیوتر را در دانشگاه تازه تاسیسمان تشکیل دهم اگر دوستانی هستند که در این گونه گروه ها سابقه فعالیت دارند به راهنمایی نیاز دارم لطفا میل بزنید!

اکتبر 12, 2007

شخصی

دسته: شخصی — سینا ر @ 8:43 ق.ظ

مدتی است که نمیتوانم زیاد در اینترنت پرسه بزنم و دوستان هم گلایه میکنند..
باید بگویم که با توجه به شروع شدن دانشگاه و همچنین دست گرفتن یک کار تمام وقت تقریبا هیچ زمانی برای وبگردی ندارم و اگر وقت آزادی هم پیدا شود ترجیح می دهم با خواب بگذرانم. امیدوارم دوستان کم سر زدن های ما را دال بر بی معرفتی نگذارند کما اینکه من همچنان به همه سر میزنم حتی اگر فرصت نظر دادن نباشد.
نکته ی دوم این که بنا بر دلایلی، دیگر آن امنیت روانی و آرامشی را که سابقا در دلبستگی داشتم ندارم شاید همین موضوع باعث شود تغییر آدرس بدهم و در جای دیگری بنویسم… اما هرگز وبلاگ نویسی را رها نمی کنم چون لذت و آرامشی را که در اینجا کسب کرده ام در هیچ جا نیافته ام. و همه دوستانم را از صمیم دل دوست می دارم.
در این مدت برای دلبستگی خیلی زحمت کشدیم و زمان و عشق صرف کردم تا بزرگش کنم البته لطف دوستان هم بود.
در اینجا از وبسایتهای بالاترین ، خانواده سبز ، گویا ، آی طنز ، و وبسایت همیشه همراهم قطار و سایتهای دیگر که متاسفانه اسمشان الان در ذهنم نیست که تشکر کنم و همچنین وبلاگهایی که منت گذاشته و به مطالب وبلاگم گهگاه لینک داده اند که ذکر نامشان در این مجال نمی گنجد، تشکر ویژه میکنم.
با همه اینها دلبستگی همچنان بروز می شود و این مطالب به معنای رفتنم نیست فقط شاید اندکی دیر تر از قبل در صحنه باشم آن هم برای مدتی محدود. مرا فراموش نکنید که فراموشی شما پایان دلبستگی من است.

اکتبر 8, 2007

افتضاح

دسته: سینما،تلویزیون — سینا ر @ 11:21 ق.ظ

شاید این بهترین تفسیری باشد که بتوان برای سریال به شدت مضحک و مسخره و توهین آمیز “اغما” نوشت.. یعنی هیچکس در این مملکت صدای رسایی ندارد که جلوی این کارگردان مجنون و بیمار را بگیرد؟
الیاس سل
همیشه برای من جای سوال بود که پول موبایل شیطان را چه کسی پرداخت می کند؟ یعنی امکان دارد مخابرات از پولش بگذرد؟!
معلوم نیست چه دارند بر سر اعتقادات ما می آورند خدایا مارا دریاب؟

پ ن:نمیدانم این را کدام دوست خوش ذوق طراحی کرده حتما مرا می بخشد که بدون ذکر نامش عکس را آورده ام.

اکتبر 3, 2007

علی تنها بود

دسته: اعتقاد, شخصی — سینا ر @ 11:01 ق.ظ

تکه متنی را که روایت میکنم گوشه ای از نامه ای است که دکتر شریعتی بعد از بازدید از اهرام مصر خطاب به بردگانی که قربانی این شاهکار ساخته دست بشریت! شده اند نوشت..
آن بردگانی که هزاران هزاران کشته می شدند و در یک گودال عظیم دفن شده اند تا ما به آن اهرام فخر بفروشیم! دکتر در این نامه خودش را و طبقه خودش را از نژاد و طبقه آن بردگان ستم دیده می داند و از زبان طبقه واحد “ما” می گوید .. آری اینچنین است ای برادر…
«برادر!
علی، خویشاوند آن مرد پیام آور بود و در محراب عبادت “الله” کشته شد. خود پیش از من و خانواده اش پیش از خانواده برده ها و ستمدیده های تاریخ، نابود شدند و خانه اش پیش از خانه ی ما به نام سنت جهاد و زکات غارت شد.
و قرآن پیش از آنکه وسیله ای شود برای بازچاپیدن من، باز نابودی من، باز بیگاری من، بر سر نیزه شد و علی را شکست..(اشاره دکتر به مذهبی است که با مذهب واقعی دشمنی دارد، برای روشن شدن و عدم ایجاد سوء تفاهم ارجاع میدهم به مطالعه مجموعه آثار شماره-22)
عجبا! این بود که بعد از پنج هزار سال مردی را یافتم که از خدا سخن می گفت، اما نه برای خواجگان، (بلکه) برای بردگان. نیایش می کرد، نه همچون بودا که به “نیروانا” برسد، یا نه همچون راهبان که مردم را بفریبد، یا نه همچون پارسایان که خود را به خدا برساند، (بلکه) نیایشی در آستان “الله” در آرزوی رستگاری “ناس”.
مردی یافتم، مرد جهاد، مرد عدالت، عدالتی که اولین قربانی خشن و خشکش، برادرش بود. مردی که همسرش-که هم همسر او بود و هم دختر آن پیام آور بزرگ- همچون خواهر من، کار می کرد و رنج می برد و محرومیت و گرسنگی را چون ما با پوست و جانش می چشید و چشید. (منظور از عبارت “خواهر من” اشاره به طبقه زنان ستمدیده تاریخ است).
برادر!
مردی یافتم که دختر و پسرش وارث پرچم سرخی بودند که در طول تاریخ در دستان ما بود و پیشوایان ما این است که بعد از پنج هزار سال از ترس آن معبدهایی که تو می شناسی و من، از ترس آن بناهای عظیمی که تو قربانی اش شدی و من، و از ترس آن قدرتهای هولناکی که تو می دانی و من، به کنار این خانه ی گلین متروک و خاموش پناه آورده ام. یاران پیام آور از کنار خانه کنار رفته اند و (علی)تنهاست، همسرش تن به مرگ داده است و خود در نخلستانهای بنی نجار، تمامی رنجها و دردهای من و تو را، با خدایش می گوید و من از ترس آن معابد هولناک و قصرهای هراس آور و آن گنجینه ها که همه با خون و رنج “ما” فراهم شد به این خانه پناه می آورم و سر بر در این خانه ی متروک می گذارم و غم قرنها را زار می گریم..
برادر! او و همه ی کسانی که به او وفادار ماندند از تبار و نژاد ما رنجیدیده ها بودند. او برای اولین بار، زیبایی سخن را نه برای توجیه محرومیت ما و برخورداری قدرتها، بلکه برای نجات و آگاهی ماست که به کار گرفت، او بهتر از “دموستنس” سخن می گوید، اما نه برای احقاق حق خویش. او بهتر از “بوسوئه خطیب” سخن می گوید، اما نه در دربار لویی، بلکه پیشاپیش ستم دیدگان، بر سر قدرتمندان است که فریاد می کشد. او شمشیرش را نه برای دفاع از خود و خانواده و نژاد و ملت خود و نه برای دفاع از قدرتهای بزرگ که، بلکه بهتر از “اسپارتاکوس” و صمیمی تر از او برای نجات “ما” در همه صحنه هاست که از نیام بیرون پرانده است.
او بهتر از سقراط می اندیشد، اما نه برای اثبات فضایل اخلاقی اشرافیتی که بردگان از آن محرومند، بلکه برای اثبات ارزشهای انسانی که در “ما” بیشتر است. زیرا او، وارث قارون ها و فرعون ها و موبدان نیست. او خود نه محراب دارد و نه مسجد، او خود قربانی محراب است.
او مظهر عدالت و مظهر تفکر است، اما نه در گوشه کتابخانه ها و مدرسه ها و نه آکادمی ها و نه در سلسله علمای تر و تمیز در طاقچه نشسته که از شدت تفکرات عمیق! از سرنوشت مردم و رنج خلق و گرسنگی توده بی خبرند؛ او در همان حال که در اوج آسمانها پرواز می کند، ناله کودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل می کند.
او در همان حال که در محراب عبادت، رنج تن و نیش خنجر را فراموش می کند، به خاطر ظلمی که به یک زن یهودی رفته است، فریاد می زند که: اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست.

اکنون برادر! در وضع و جامعه ای زندگی می کنم که باز من و هم نژادان و هم طبقه هایم به او نیازمندیم.
او برخلاف حکیمان دیگر، برخلاف نوابغ و اندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند مرد کار نیستند و اگر مرد کارند، مرد اندیشه و فهم نیستند و اگر هر دو هستند، مرد شمشیر و جهاد نیستند و اگر هر سه هستند، مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند و اگر هر چهار هستند، مرد عشق و احساس و لطافت روح نیستند؛ و اگر همه هستند، خدا را نمی شناسند و خود را در ایمانشان گم نمی کنند و خودشان هستند. علی مردی است در همه ابعاد انسانی، همچون یک کارگر-همچون من و تو- کار می کند و با همان پنجه هایی که آن سطرهای عظیم خدایی را بر کاغذ می نویسد، پنجه در خاک فرو می برد، چاه می کند، قنات احداث می کند و در شوره زار آب بر می آورد.
درست مثل یک کارگر، اما نه در خدمت این و آن و نه در خدمت خویش؛ در دل قنات ناگهان فریاد می زند: بالایم بکشید. و چون به بالای قناتش می آورند، سر و رویش را گل پوشانده است آب فواره می کشد و در آن بیابان سوزان پیرامون مدینه، نهر جاری می شود. “بنی هاشم” خوشحال می شوند، اما او در همان حال-نفس نگردانده- می گوید: “مژده بر وارثان من که از این آب یک قطره نصیب ندارند”. که آن را بر من و تو (به “ما”) وقف کرده است، برادر!»

پ ن:چون نقل بخشی از کتاب کرده ام، جملاتی را داخل پرانتز اضافه بر سخنان دکتر برای روشن شدن مطلب آورده ام ترسم بر این بود که به مقصود نائل نشوم.

عزت‌الله سحابی: علی(ع) درجامعه دیندار ما تنهاست

وبلاگ روی وردپرس.کام.