بعضی دوستان پرسیدند که چرا این موضوع را انتخاب کردم و چرا شخصیت شمس برایم جالب است، باید بگویم دلیل اصلی اش ارادتی است که نسبت به مولانا دارم. و آرامشی را که از کلام مولانا گرفته ام اینک مرا مجاب کرده که از او دفاع کنم.
دوستانی که می خواهند از قصه عشق شمس به کیمیا خاتون سر در بیاورند باید کمی حوصله کنند و قسمت اول را هم بخوانند! و اما قسمت دوم که کمی هم طولانی تر از قسمت اول می باشد..
.
…حالا مانده ام این تناقضات تاریخ را چه کنم؟ گویی اگر من تاریخ را رها کنم او مرا رها نمی کند! آنجا که تاریخ گواهی به کرامات خاص شمس می دهد را چگونه تفسیر کنم؟ مگر قرار نبود معقول باشم! مگر قرار نبود شمس یک انسان معمولی باشد و ریشه ی حسد و نفرت و کینه و بدبینی و پرخاش بر زن در وجود او نهفته باشد؟(همچون همه انسانها) پس چرا مثل سایر آدمهای معمولی نیست؟
به ناچار بار دیگر تاریخ را مرور می کنم. خوب تر نگاه میکنم شاید اصلا مورد خاصی بر اثبات کرامات شمس وجود نداشته باشد!
اما چه کنم که به هر کتابی سر میزنم موارد شگفت انگیز میبینم.. «مگر همین شمس نبود که برای رهایی مولانا از قید ظواهر دین وقتی مولانا کنار حوض نشسته است کتاب های کمیاب مولانا را در آب می اندازند و بعد دوباره کتاب را بدون آنکه آسیبی ببیند از آب خارج می کند؟! و هنگامی که مولانا سرّ ماجرا را پرسید گفت این ذوق و حال است»(نقل روایت در کتاب رساله در تحقیق احوال و زندگی مولانا-بدیع الزمان فروزانفر و همچنین زندگی نامه مولانا-محمد شبلی نعمانی و کتاب مولانا-دکتر بدیع الزمان فروزانفر و همچنین مولوی دیروز و امروز، شرق و غرب- فرانکلین دی.لوئیس و…) و یا روایتی را که سپهسالار(رساله ص 128) نقل میکند:
«شمس پس از رسیدن به قونیه، 6 ماه در حجره ی صلاح الدین زرکوب به گفتگو با مولوی سپری نمود و هیچ کس به جز صلاح الدین را به داخل راه نمی داد، چون گفته شده که آنها در طی این مدت طولانی، هیچ نخوردند و نیاشامیدند و حتی قضای حاجت نکردند! و سرانجام آنها از اتاق بیرون آمدند و شمس، مولوی را به شرکت در سماع ترغیب کرد تا اسرار و حقایقی را که راجع به آن بحث کرده بودند در قالب رقص بیان گردد.»
پس شمس معمولی نیست و اگر این افسانه است من میگویم آن یکی را هم افسانه بگیر!! خلاصه یکی از این ها باید دروغ باشد این حساب دو دو تا چهار تا است. این اما پایان بازی تاریخ نیست..
چقدر پارادوکس تاریخی ببینم و دم بر نیاورم! بالاخره شمس معمولی است یا نه؟ خوب است یا بد؟ وقتی شمس را با آن کرامات میبینم و قبول می کنم دیگر نمی توانم بپذیرم این آزار و اذیت را بر سر یک دخترک بیست و پنج ساله روا داشته است.. اصلا از کرامات شمس عبور کنیم، شمس را رها میکنم، مولانا را چه کار کنیم؟ یعنی شمسی این کارها را کرده که «مولانا او را در دیوان تا مرتبه خدایی امتداد داد»(پیر من و مراد من درد من و دوای من/ فاش بگفتم این سخن شمس من و خدای من) شمسی که شاگردش یعنی مولانا به گفته بزرگان مولانا شناس می تواند در کسوت یک مهاتما گاندی باشد و حتی میتوان از افکار سیاسی و روانشناختی اش در عصر حاضر سود برد؟ مولانایی که پرفسور آنه ماری شیمل مولوی شناس بزرگ یاد میکند «وقتی که در اردوگاه ماربورگ زندانی آمریکائیها شده بود، مثنوی بود که به کمک او آمد و از همان جا بود که انگیزه آن را یافت که به شناخت مولانا مبادرت بورزد.» و مولانایی که به گفته شریعتی که می گوید در هنگامه آشفتگی های ذهنی «مولانا دو بار مرا از مرگ نجات داد.» یادمان نرود که مولوی را “شمس” مولانا کرد و آن پیوستگی مولانا و شمس را که با هم تجسم میکنم و آن عشق باور نکردنی مولانا را به شمس..
میبینم که به سادگی هم نمیتوانم بگویم آنها آدمهای معمولی بوده اند، تاریخ این اجازه را هم به ما نمی دهد.
هرچه بیشتر دقت میکنم میبینم انگار یکجای کار ایراد دارد، انگار یکی کمیتش لنگ میزند؛ گویی یک کسی واقعیت را نمی گوید. یا مولانا دروغ میگوید یا شمس یا تاریخ! بد نیست دوباره سری به تاریخ بزنیم اینبار همه آنچه که تاکنون گفته شد را نادیده بگیریم و بدون پیشداوری نگاه کنیم.. “تاریخ” شمس را اینگونه معرفی کرده است:
در افسانه ها شمس تبریزی را انسانی «کاریزماتیک » و امی، قلندری معمولی یا درویشی سرگردان و البته صاحب نیروهای اعجاب انگیز تصویر کرده اند که مولوی نام او را مایه عشق ورزیهایش قرار داد تا شاگردانش را بیازماید و او را شخصیت غزلهایش کند. این مهم در آثار جامی، دولتشاه و تا حدی در آثار افلاکی به چشم می خورد و نگرش عارفانه به شمس بعدها در آثار مولوی پژوهان نخستین مغرب زمین انعکاس یافت(تاریخ ادبیات ایران). براون معتقد بود شمس تبریزی فرزند شخصی به نام جلال الدین مسلمان است؛ که بساط حشاشین(حشیش) و لواط را برچید. ردهاوس به رفتار «بی اندازه پرخاشگرانه و تحکم آمیز» شمس اشاره کرده است. اسپرنگر شمس را «نفرت انگیز ترین بدبین» خطاب می کند، نیکلسن او را «نسبتا بی سواد» می داند و در جای دیگر او را از لحاظ شور و اشتیاق معنوی و فقر و تنگدستی انتخابی و شیوه مرگ به سقراط شبیه می سازد».(مولوی دیروز و امروز، شرق و غرب- فرانکلین دی.لوئیس)
اما در جای دیگر نشر تاریخچه ی منظوم خانواده ولد به سال 1937 به قلم سلطان ولد که حاوی جزئیاتی از مراوده مولوی و شمس است، چهره ی رمانتیک و افسانه واری را که جامی و دولتشاهی ارائه شده است را زیر سوال می برد.
سلطان ولد که شمس را شخصا می شنا خت او را مردی صاحب«فضل و علم و عبارت و تحریر» می خواند متعاقب آن افلاکی از قول مولوی گفته شد که «شمس به علم روز احاطه داشت، فقه خوانده بود، با علمای زمانه ی خویش نشسته بود و حتی ریاضیات و نجوم نیز می دانسته است(مناقب صص 625-6)
با اندکی مقایسه اینها حال عجیبی به آدم دست می دهد!
غیب بی بازگشت شمس
روایت متفاوت دیگر تاریخ، ماجرای غیبت بی بازگشت شمس است که بازهم تناقض تاریخ رهایمان نمی کند دکتر زرین کوب آنرا به خاطر درگذشت ویا بهتر بگوییم قتل غیر مستقیم کیمیا خاتون می داند و فرار شمس از این خاطره حزن انگیز و شاید فرار از عذاب وجدان(نقل به مضمون پله پله تا ملاقات خدا) و فرانکلین دی لوئیس(مولانا پژوه غربی) حسد شاگردان مولانا و حسد علاالدین ]پسر مولانا[، نسبت به شمس را عامل هر سه غیبت او می داند که دو غیبت اول با اصرار مولانا و شاگردانش بازگشت داشت و مرتبه سوم که غیبتی بی بازگشت بوده است. دی لوئیس چنین نقل میکند که شمس هنگام سومین خروجش می گوید «هرگز باز نخواهد گشت و به جایی می رود که هرگز کسی او را نخواهد یافت»(نقل به مضمون- مولانا دیروز و امروز شرق و غرب)
البته پله پله تا ملاقات خدای زرین کوب نقش علا الدین را در غیبت شمس انکار نمی کند و آن را هم به طریقی به کیمیا خاتون نسبت می دهد و اینکه علاالدین دلبسته ی کیمیا بوده است و ماجرای عشق او به کیمیا شمس را «بدبین» کرده بود، بنابراین علا الدین هم بی میل نبوده که شرّّ شمس کم شود!.
استاد فروزانفر ماجرا را به گونه ای دیگر روایت میکند«...دشمنی و عداوت یاران مولانا با شمس... و احتمال قوی می رود که بعضی پیوستگان و خویشان مولانا نیز که از شورش اهل قونیه و شکست کار خود نگران بوده یا اینکه نام جاوید و عضمت روزافزون آن بزرگ را در عالم ماده و معنی دیدن نتوانسته اند با این گروه همراه و در آزار شمس همدست شده باشند چنانکه بعضی میگویند(روایت افلاکی) علا الدین محمد]فرزند مولانا[ با دشمنان همدست شده و بعضی او را شریک خون شمس شمرده اند. بنابر روایات ولدنامه چون یاران به کین شمس کمر بستند و بجد به آزار وی برخواستند شمس دل از قونیه برکند و عزم کرد دیگر بدان شهر پرغوغا باز نیاید و چنان رود که خبرش به دور و نزدیک نرسد و بمرگش همداستان گردند…(مولانا جلال الدین-بدیع الزمان فروزانفر ص75و 76» اما دی لوئیس ماجرا را اینگونه روایت می کند: گویا علا الدین میترسیده شمس مقام نائب استادی پدر را که معمولا به پسر می رسیده از او بقاپد و در کنار آن حسد شاگردان مولانا قرار می گیرد که معتقد بودند شمس شایستگی این همه ستایش شدن را ندارد و نسبت به شمس عداوت می ورزیدند.(نقل به مضمون) و البته خود شمس در مجموعه “مقالات” هنگام ترک قونیه طوری روایت می کند که گویا هیچ ملالی ندارد و آرامش درونی اش برقرار است(که به نظر من با روایت استاد زرین کوب مبنی بر ناراحتی شدید شمس هنگام خروج، تناقض دارد) روایت شمس از حال خویش چنین است: «اگر واقع شما با من نتوانید همراهی کردن، من لا ابالیم(1). نه از فراق مولانا مرا رنج، نه از وصال او مرا خوشی! خوشی من از نهاد من، رنج من از نهاد من. اکنون با من مشکل باشد زیستن»(مقالات، 757) و «شما چون به حلب آمدید در من هیچ تغیر دیدید در لونم؟ و آن صد سال بودی همچنین بودی»(مقالات ص 151)(2)
همه اینها دست بدست هم می دهد تا “خورشید دین” مولانا برای همیشه او را ترک کند.
این پارادوکس های دوست داشتنی تاریخ عجیب دارد پخته ام می کند اینروزها!(3)
توضیحات
1. توضیح واضحات اینکه در عرفان لا ابالی به کسی گفته می شود در قید هیچ چیز غیر از خدا نباشد.
2. بعضی مورخان معتقدند که مجموعه “مقالات” را مریدان شمس نگاشته اند نه خود شمس و به این علت تناقضاتی در آن دیده می شود و آشفتگی “مقالات” را چنین توجیه میکنند که توسط چندین نفر نگاشته شده است(جالب اینجاست که اگر این قضیه صحت داشته باشد که به نظر من با توجه به شخصیت شمس و اینکه هیچ اثر مکتوبی برجای نگذاشته صحت دارد مشخص نیست چه کسی از زندگی شخصی و درون خانه شمس خبر داشته است! اشاره به صفحات 241 و 244 و 245 مجموعه “مقالات” دارم که حالات عجیب و نامفهومی را از شمس روایت می کند و دکتر اسلامی ندوشن در داستان کیمیا به آنها استناد کرده است)
3. چون خودم حین خواندن مقاله چندان دوست ندارم به پانوشت مراجعه کنم منابع را در انتهای هرسخنی که نقل کرده ام در داخل پرانتز نگاشته ام میدانم که این کارم چندان با اصول نگارش همخوانی ندارد اما وبلاگ است دیگر بگذار اینجا راحت باشیم!