دلبستگی —— (هر ايرانی يك رسانه)

سپتامبر 28, 2007

آقای احمدی نژاد، چرا ما نه؟

دسته: سیاسی — سینا ر @ 12:53 ق.ظ

در مورد اتفاقاتی که در دانشگاه کلمبیا رخ داده است بسیار نوشته شده است و روایتها رفته است و اینکه اکثر کسانی که دل در گروی ایران دارند به هیچ وجه با توهینهای جناب بالینجر، رئیس دانشگاه کلمبیا به احمدی نژاد موافق نیستند چون این توهین ها چه بخواهیم و چه نخواهیم متوجه مردم ایران هم خواهد شد. آقای بالینجر حق توهین را به احمدی نژاد نداشت و شاید بهتر بود به جای تکرار این حرفهای توهین آمیز که به ضرر خودش و آمریکا و یهودیان پشتیبانش تمام شد با انتقادهای بجا، احمدی نژاد را به چالش می کشید، در میان همه نقد و تفسیرهایی که در این باره خوانده ام همگان متفق القول معتقد بودند که بهتر بود ایشان به جای این حرفهای بی ادبانه و بی سرو ته حقوق تضیع شده دانشجویان، زنان، کارگران، معلمان، روزنامه نگاران، وبلاگ نویسان ایران و غیره را یاد آوری میکرد اما چه بد که انگار روشنفکران ما فراموش کرده اند که هیچکدام ما ذره ای برای آقای بالینجر و همفکرانش ارزش نداریم و ایشان تنها به فکر مقاصد خودشان هستند. البته آقای بالینجر تقصیری ندارند چون در نظام فکری آنها آزادی فقط در جهت منافع آنها معنی پیدا می کند وگرنه قطعا عقل رئیس یکی از معتبرترین دانشگاههای جهان می رسید که چه چیزی را بگوید و چه چیزی را نگوید! و اما چه بهتر بود که فعالین ما به جای مخاطب قرار دادن بالینجر جناب احمدی نژاد را خطاب قرار می دادند. که اگر انتظاری است نباید از غریبه باشد، آنهم غریبه ای که در یک کشور تحت سیطره امپریالیست حرف می زند، از سرمایه داری و آن تعریف مسخره ای که از آزادی میدهد بیشتر از این نباید انتظار داشت. شاید تنها مطلبی که در این باره ارزش خواندن داشت مطلب استاد بهنود بود.
و اما سخنان من خطاب به آقای احمدی نژاد است.
آقای احمدی نژاد، این چند روزه به اندازه تمام مدت ریاستتان به حرفهایتان گوش کردم و واقعا لذت بردم! آری لذت بردم که شما بهترین آرزوها را برای همه ملتها خواستید و من به خود بالیدم! شما برای مردم فلسطین آزادی خواستید برای دانشجویان آمریکا فضای آزاد خواستید برای رسانه های آمریکا خواهان عدم فشار دولت شدید و برای مردم آفریقا خواهان ریشه کن شدن فقر و تبعیض شدید. زنان اروپایی و آمریکایی را ابزار دست قدرت و ثروت دانستید و از زندانهای مخوف آمریکا گفتید که باید نابود شوند در کشور آمریکا ایستادید و به عدم وجود آزادی در آن اعتراض کردید. از اینکه دولت آمریکا به حریم خصوصی ملتش تجاوز میکند گله کردید. از ملت مظلوم عراق حرف زدید و گفتید عراقی حق دارد خودش سرنوشتش را در دست بگیرد. شما گفتید باید با مردم مهربان بود و نباید آنها را اذیت کرد. شما دانستن و دسترسی به اخبار واقع را حق همه مردم جهان دانستید شما معتقد شدید نباید کسی را به خاطر دگر اندیشیی بازخواست کرد و در این زمینه آمریکا را محکوم کردید که چرا دولت آمریکا محققان هلوکاست را آزاد نمی گذارد. و چرا مخالفانش را زندانی میکند. شما گفتید ما باید دانشجویان را آزاد بگذاریم تا خودشان حق را از نا حق تشخیص دهند، چون دانشجویان قدرت اندیشه دارند. شما نظم فعلی جهان را منطبق بر عدالت و دوستی ندانستید. شما ایمان بوش را محکوم کردید چون گفتید ایمان واقعی با دروغ سازگار نیست. آقای احمدی نژاد از قضا در همه این موارد با شما همفکر و همداستانم اما نمیدانم چرا همه اینها را فقط برای خارجی ها می خواهید! چرا برای ملت خودتان نمی خواهید.
کاری به مسائل سیاسی ندارم که هزاران گفته آمد در حدیث دیگران! خودتان بهتر میدانید که حتی نوع پوششمان را هم باید مشاوران فرهنگی شما انتخاب کنند. جناب احمدی نژاد یادتان هست وقتی وزارت علوم دولت شما دانشجویان منتقد را ستاره دار کرد و آنها را از ادامه تحصیل در مقطع بالاتر باز داشتند شما با خنده گفتید چه اشکالی دارد ستاره گرفتند سرهنگ شدند!!
اینروزها در جامعه ای که تا پیشانی در فساد غرق است چند تار مو و سانتیماترهای مانتو و یا پوشیدن تی شرت های تنگ و یا مدل موهای خاص باعث بازداشت شدن “ما” می شود. آقای احمدی نژاد در مورد اینکه مردم چقدر حق دارند سرنوشتشان را خودشان انتخاب کنند حرفی برای گفتن نمانده است! که در همین انتخابات اخیر تنها رقیب شما که با شما تفاوت اندیشه داشت به سختی به صحنه رقابت با شما رسید و ده ها رقیب دیگر هرگز نرسیدند! و در مورد گردش آزاد اطلاعات شاید آمار فیلتر 6 میلیون وبسایت بهترین نشان دهنده ی صحت حرفهایتان باشد. و همچنین توقیف صدها نشریه.. در مورد فقر اعتراض کردید در حالی که از فقر در کشور خودمان هیچ نگفتید. اینکه کارمندان زیر خط فقر زندگی می کنند حرفی نزدید.در مورد احترام به دانشجویان هم شاید رقم بالای فرار مغزها گویای خیلی چیزها باشد. و ده ها موارد دیگر.
پرزدینت احمدی نژاد چقدر دوست داشتم وقتی آن حرفها را میزدی من برایت هورا میکشدیم چون هیچ حرف بدی نزده بودی فقط کاش نگاهی هم به مردم خودت می انداختی. چقدر دوست داشتم اینجا مقاله ای تند بر علیه آزادی مسخره در نظام سرمایه داری و همینطور شخصیت سخیف آقای بالینجر می نوشتم.
آزادی در امپریالیست تا جایی توجیه می شود که در تناقض با کسب سود قرار نگیرد این را خوب میدانم اما چه کنم که از قدیم گفته اند یک سوزن به خود بزنید و یک جوالدوز به دیگری.

سپتامبر 23, 2007

یا تاریخ دروغ می گوید یا شمس یا مولانا(قسمت دوم)

دسته: ادبیات, اعتقاد — سینا ر @ 2:45 ب.ظ

بعضی دوستان پرسیدند که چرا این موضوع را انتخاب کردم و چرا شخصیت شمس برایم جالب است، باید بگویم دلیل اصلی اش ارادتی است که نسبت به مولانا دارم. و آرامشی را که از کلام مولانا گرفته ام اینک مرا مجاب کرده که از او دفاع کنم.
دوستانی که می خواهند از قصه عشق شمس به کیمیا خاتون سر در بیاورند باید کمی حوصله کنند و قسمت اول را هم بخوانند! و اما قسمت دوم که کمی هم طولانی تر از قسمت اول می باشد..
.
…حالا مانده ام این تناقضات تاریخ را چه کنم؟ گویی اگر من تاریخ را رها کنم او مرا رها نمی کند! آنجا که تاریخ گواهی به کرامات خاص شمس می دهد را چگونه تفسیر کنم؟ مگر قرار نبود معقول باشم! مگر قرار نبود شمس یک انسان معمولی باشد و ریشه ی حسد و نفرت و کینه و بدبینی و پرخاش بر زن در وجود او نهفته باشد؟(همچون همه انسانها) پس چرا مثل سایر آدمهای معمولی نیست؟
به ناچار بار دیگر تاریخ را مرور می کنم. خوب تر نگاه میکنم شاید اصلا مورد خاصی بر اثبات کرامات شمس وجود نداشته باشد!
اما چه کنم که به هر کتابی سر میزنم موارد شگفت انگیز میبینم.. «مگر همین شمس نبود که برای رهایی مولانا از قید ظواهر دین وقتی مولانا کنار حوض نشسته است کتاب های کمیاب مولانا را در آب می اندازند و بعد دوباره کتاب را بدون آنکه آسیبی ببیند از آب خارج می کند؟! و هنگامی که مولانا سرّ ماجرا را پرسید گفت این ذوق و حال است»(نقل روایت در کتاب رساله در تحقیق احوال و زندگی مولانا-بدیع الزمان فروزانفر و همچنین زندگی نامه مولانا-محمد شبلی نعمانی و کتاب مولانا-دکتر بدیع الزمان فروزانفر و همچنین مولوی دیروز و امروز، شرق و غرب- فرانکلین دی.لوئیس و…) و یا روایتی را که سپهسالار(رساله ص 128) نقل میکند:
«شمس پس از رسیدن به قونیه، 6 ماه در حجره ی صلاح الدین زرکوب به گفتگو با مولوی سپری نمود و هیچ کس به جز صلاح الدین را به داخل راه نمی داد، چون گفته شده که آنها در طی این مدت طولانی، هیچ نخوردند و نیاشامیدند و حتی قضای حاجت نکردند! و سرانجام آنها از اتاق بیرون آمدند و شمس، مولوی را به شرکت در سماع ترغیب کرد تا اسرار و حقایقی را که راجع به آن بحث کرده بودند در قالب رقص بیان گردد.»
پس شمس معمولی نیست و اگر این افسانه است من میگویم آن یکی را هم افسانه بگیر!! خلاصه یکی از این ها باید دروغ باشد این حساب دو دو تا چهار تا است. این اما پایان بازی تاریخ نیست..
چقدر پارادوکس تاریخی ببینم و دم بر نیاورم! بالاخره شمس معمولی است یا نه؟ خوب است یا بد؟ وقتی شمس را با آن کرامات میبینم و قبول می کنم دیگر نمی توانم بپذیرم این آزار و اذیت را بر سر یک دخترک بیست و پنج ساله روا داشته است.. اصلا از کرامات شمس عبور کنیم، شمس را رها میکنم، مولانا را چه کار کنیم؟ یعنی شمسی این کارها را کرده که «مولانا او را در دیوان تا مرتبه خدایی امتداد داد»(پیر من و مراد من درد من و دوای من/ فاش بگفتم این سخن شمس من و خدای من) شمسی که شاگردش یعنی مولانا به گفته بزرگان مولانا شناس می تواند در کسوت یک مهاتما گاندی باشد و حتی میتوان از افکار سیاسی و روانشناختی اش در عصر حاضر سود برد؟ مولانایی که پرفسور آنه ماری شیمل مولوی شناس بزرگ یاد می‌کند «وقتی که در اردوگاه ماربورگ زندانی آمریکائی‌ها شده بود، مثنوی بود که به کمک او آمد و از همان جا بود که انگیزه آن را یافت که به شناخت مولانا مبادرت بورزد.» و مولانایی که به گفته شریعتی که می گوید در هنگامه آشفتگی های ذهنی «مولانا دو بار مرا از مرگ نجات داد.» یادمان نرود که مولوی را “شمس” مولانا کرد و آن پیوستگی مولانا و شمس را که با هم تجسم میکنم و آن عشق باور نکردنی مولانا را به شمس..
میبینم که به سادگی هم نمیتوانم بگویم آنها آدمهای معمولی بوده اند، تاریخ این اجازه را هم به ما نمی دهد.
هرچه بیشتر دقت میکنم میبینم انگار یکجای کار ایراد دارد، انگار یکی کمیتش لنگ میزند؛ گویی یک کسی واقعیت را نمی گوید. یا مولانا دروغ میگوید یا شمس یا تاریخ! بد نیست دوباره سری به تاریخ بزنیم اینبار همه آنچه که تاکنون گفته شد را نادیده بگیریم و بدون پیشداوری نگاه کنیم.. “تاریخ” شمس را اینگونه معرفی کرده است:
در افسانه ها شمس تبریزی را انسانی «کاریزماتیک » و امی، قلندری معمولی یا درویشی سرگردان و البته صاحب نیروهای اعجاب انگیز تصویر کرده اند که مولوی نام او را مایه عشق ورزیهایش قرار داد تا شاگردانش را بیازماید و او را شخصیت غزلهایش کند. این مهم در آثار جامی، دولتشاه و تا حدی در آثار افلاکی به چشم می خورد و نگرش عارفانه به شمس بعدها در آثار مولوی پژوهان نخستین مغرب زمین انعکاس یافت(تاریخ ادبیات ایران). براون معتقد بود شمس تبریزی فرزند شخصی به نام جلال الدین مسلمان است؛ که بساط حشاشین(حشیش) و لواط را برچید. ردهاوس به رفتار «بی اندازه پرخاشگرانه و تحکم آمیز» شمس اشاره کرده است. اسپرنگر شمس را «نفرت انگیز ترین بدبین» خطاب می کند، نیکلسن او را «نسبتا بی سواد» می داند و در جای دیگر او را از لحاظ شور و اشتیاق معنوی و فقر و تنگدستی انتخابی و شیوه مرگ به سقراط شبیه می سازد».(مولوی دیروز و امروز، شرق و غرب- فرانکلین دی.لوئیس)
اما در جای دیگر نشر تاریخچه ی منظوم خانواده ولد به سال 1937 به قلم سلطان ولد که حاوی جزئیاتی از مراوده مولوی و شمس است، چهره ی رمانتیک و افسانه واری را که جامی و دولتشاهی ارائه شده است را زیر سوال می برد.
سلطان ولد که شمس را شخصا می شنا خت او را مردی صاحب«فضل و علم و عبارت و تحریر» می خواند متعاقب آن افلاکی از قول مولوی گفته شد که «شمس به علم روز احاطه داشت، فقه خوانده بود، با علمای زمانه ی خویش نشسته بود و حتی ریاضیات و نجوم نیز می دانسته است(مناقب صص 625-6)
با اندکی مقایسه اینها حال عجیبی به آدم دست می دهد!
غیب بی بازگشت شمس
روایت متفاوت دیگر تاریخ، ماجرای غیبت بی بازگشت شمس است که بازهم تناقض تاریخ رهایمان نمی کند دکتر زرین کوب آنرا به خاطر درگذشت ویا بهتر بگوییم قتل غیر مستقیم کیمیا خاتون می داند و فرار شمس از این خاطره حزن انگیز و شاید فرار از عذاب وجدان(نقل به مضمون پله پله تا ملاقات خدا) و فرانکلین دی لوئیس(مولانا پژوه غربی) حسد شاگردان مولانا و حسد علاالدین ]پسر مولانا[، نسبت به شمس را عامل هر سه غیبت او می داند که دو غیبت اول با اصرار مولانا و شاگردانش بازگشت داشت و مرتبه سوم که غیبتی بی بازگشت بوده است. دی لوئیس چنین نقل میکند که شمس هنگام سومین خروجش می گوید «هرگز باز نخواهد گشت و به جایی می رود که هرگز کسی او را نخواهد یافت»(نقل به مضمون- مولانا دیروز و امروز شرق و غرب)
البته پله پله تا ملاقات خدای زرین کوب نقش علا الدین را در غیبت شمس انکار نمی کند و آن را هم به طریقی به کیمیا خاتون نسبت می دهد و اینکه علاالدین دلبسته ی کیمیا بوده است و ماجرای عشق او به کیمیا شمس را «بدبین» کرده بود، بنابراین علا الدین هم بی میل نبوده که شرّّ شمس کم شود!.
استاد فروزانفر ماجرا را به گونه ای دیگر روایت میکند«...دشمنی و عداوت یاران مولانا با شمس... و احتمال قوی می رود که بعضی پیوستگان و خویشان مولانا نیز که از شورش اهل قونیه و شکست کار خود نگران بوده یا اینکه نام جاوید و عضمت روزافزون آن بزرگ را در عالم ماده و معنی دیدن نتوانسته اند با این گروه همراه و در آزار شمس همدست شده باشند چنانکه بعضی میگویند(روایت افلاکی) علا الدین محمد]فرزند مولانا[ با دشمنان همدست شده و بعضی او را شریک خون شمس شمرده اند. بنابر روایات ولدنامه چون یاران به کین شمس کمر بستند و بجد به آزار وی برخواستند شمس دل از قونیه برکند و عزم کرد دیگر بدان شهر پرغوغا باز نیاید و چنان رود که خبرش به دور و نزدیک نرسد و بمرگش همداستان گردند…(مولانا جلال الدین-بدیع الزمان فروزانفر ص75و 76» اما دی لوئیس ماجرا را اینگونه روایت می کند: گویا علا الدین میترسیده شمس مقام نائب استادی پدر را که معمولا به پسر می رسیده از او بقاپد و در کنار آن حسد شاگردان مولانا قرار می گیرد که معتقد بودند شمس شایستگی این همه ستایش شدن را ندارد و نسبت به شمس عداوت می ورزیدند.(نقل به مضمون) و البته خود شمس در مجموعه “مقالات” هنگام ترک قونیه طوری روایت می کند که گویا هیچ ملالی ندارد و آرامش درونی اش برقرار است(که به نظر من با روایت استاد زرین کوب مبنی بر ناراحتی شدید شمس هنگام خروج، تناقض دارد) روایت شمس از حال خویش چنین است: «اگر واقع شما با من نتوانید همراهی کردن، من لا ابالیم(1). نه از فراق مولانا مرا رنج، نه از وصال او مرا خوشی! خوشی من از نهاد من، رنج من از نهاد من. اکنون با من مشکل باشد زیستن»(مقالات، 757) و «شما چون به حلب آمدید در من هیچ تغیر دیدید در لونم؟ و آن صد سال بودی همچنین بودی»(مقالات ص 151)(2)
همه اینها دست بدست هم می دهد تا “خورشید دین” مولانا برای همیشه او را ترک کند.
این پارادوکس های دوست داشتنی تاریخ عجیب دارد پخته ام می کند اینروزها!(3)

توضیحات
1. توضیح واضحات اینکه در عرفان لا ابالی به کسی گفته می شود در قید هیچ چیز غیر از خدا نباشد.
2. بعضی مورخان معتقدند که مجموعه “مقالات” را مریدان شمس نگاشته اند نه خود شمس و به این علت تناقضاتی در آن دیده می شود و آشفتگی “مقالات” را چنین توجیه میکنند که توسط چندین نفر نگاشته شده است(جالب اینجاست که اگر این قضیه صحت داشته باشد که به نظر من با توجه به شخصیت شمس و اینکه هیچ اثر مکتوبی برجای نگذاشته صحت دارد مشخص نیست چه کسی از زندگی شخصی و درون خانه شمس خبر داشته است! اشاره به صفحات 241 و 244 و 245 مجموعه “مقالات” دارم که حالات عجیب و نامفهومی را از شمس روایت می کند و دکتر اسلامی ندوشن در داستان کیمیا به آنها استناد کرده است)
3. چون خودم حین خواندن مقاله چندان دوست ندارم به پانوشت مراجعه کنم منابع را در انتهای هرسخنی که نقل کرده ام در داخل پرانتز نگاشته ام میدانم که این کارم چندان با اصول نگارش همخوانی ندارد اما وبلاگ است دیگر بگذار اینجا راحت باشیم!

سپتامبر 19, 2007

یا تاریخ دروغ می گوید یا شمس یا مولانا(قسمت اول)

دسته: ادبیات, اعتقاد — سینا ر @ 1:27 ب.ظ

سخنی با دوستان
شاید دلیل اصلی نگارش این مقاله، پست تحریک آمیز دوست خوشفکرم هم صحبت خاک بود و نقلی که از کتاب کیمیا خاتون سعیده قدس آورد، و اینچنین ما را بر آشفت و چه خوب یادمان انداخت که هیچ نمیدانیم و آنچه را که خوانده ایم نیز نیک نمیدانیم مثل بسیاری از کتابها که تنها می خوانیم و میگذریم و به کنه ماجرا پی نمی بریم.
این مقاله آسان بدست نیامده انصاف است که اگر دوستی خواست منت بر سر ما گذاشته و آنرا در جایی نقل کند حداقل نام وبلاگ را ذکر کند(لینک مستقیم هم نحواستیم!) قدر این مقاله برایم مثل مطالب قبلی نیست که بعضی با یک کپی پیست مطلب را به وبلاگ خود انتقال دادند و خواننده هایشان را هم به نظر دادن ترغیب(که گویی چه زحمتی برای نگارشش کشیده اند!) و ما هم ککمان نگزید که قضیه چندان قدری و اهمیتی نداشت اما اینبار… بگذریم.
به علت اینکه مطلب کمی طولانی است و خواندن آن خارج از حوصله عموم وبلاگ خوانها آنرا در دو قسمت بر روی وبلاگ قرار می دهم.
.
قصه چیست؟
قصه اینبار قصه مولانا شده است و شمس تبریز.. هیچ چیز را بیشتر از اسطوره شکنی دوست ندارم و اینکه نشان بدهیم اسطوره ها هم زمینی هستند و چه محبتی بزرگتر از این به اسطوره ها که آنها را از آسمان به زمین بکشانیم. تا بتوانیم لمسشان کنیم. اما باید هوشیار باشیم که اسطوره هایمان را به ناراستی نیالاییم که اگر چنین شود بازخوردش اجازه نیک زیستن بر روی زمین را از ما خواهد گرفت..
قضیه عشق شمس به کیمیا را در کتاب استاد زرین کوب و اسلامی ندوشن و فروزانفر و… دیده ایم و البته در کتب تحقیقی مولانا شناسان شرق و غرب و اینک داستان کیمیا خاتون سعیده قدس! و چه جالب که هرکدام به نحوی قصه را روایت می کنند. و چه حساس است که پس و پیش شدن کلمات می تواند قداست اسطوره ای چون شمس و مولانا را خدشه دار کند.
نمی خواهم حساسیتی روی نقل سعیده قدس نشان دهم که اگر دقیق نگاه کنیم فقط نحوه ی روایتش فرق می کند و البته ایرادی هم بر او وارد نیست چرا که او کتابش را در زمره ی رمان معرفی کرده است نه کتاب تاریخ. تورقی کوتاه که در کتاب ایشان می کنم، فقط این نکته برایم خودنمایی می کند که چرا سعیده قدس بر سر این مسئله دست گذاشته و البته بال و پری که به ماجرا داده است، جوابم این است که شاید او ذهن خواننده ایرانی را خوب می شناسد و سلیقه اش را هم می داند که چه رمانهایی را بیشتر می پسندند.(به این میگویند نویسنده باهوش) طوری روایت می کند که با خود می گویی عجبا انگار این قصه را تا بحال نشنیده ام، عجب قدرت کلامی دارد این دختر! البته که قوت ادبی متنش هرگز به اندازه ی قدرت ذهنش نیست اما واقعا به او دست مریزاد میگویم که توانست ذهن مرا اینچنین آشفته سازد. رجوع میکنم به پله پله تا ملاقات خدای زرین کوب تا ماجرا را دوباره مرور کنم.. حالا می شود فهمید که زرین کوب چرا زرین کوب شد، باید استاد را تحسین کرد چه استادانه نقل کرده به طوری که دل کسی را هم نشکسته است طوری بیان می کند که نه قداست شمس خدشه دار شود نه آنچه را که دیده به دروغ نیاورد و نه به ماجرا بال و پر داده تا به شهرت برسد که استاد نه نیاز به شهرت دارد نه تشنه آن است! هر چه هست روایت زرین کوب شجاعانه است اما نه به اندازه نقل سعیده قدس و حتی شاید نه به اندازه استاد اسلامی ندوشن؛ و شاید دلیلش آنست که از زرین کوب انتظار بیشتری دارند. و همه او را نگاه میکنند. و او شده است رفرنس مولانا شناسی ایران.
آنچنان که پیداست سعیده قدس بی میل نبود که پای مولوی را هم به میان بکشد تا رمان جنایی پلیسی عاشقانه اش را جذاب تر کند هر چند که ایشان خیلی زیرکانه درباره ی کتابش گفته است «اين اثر مطلقا يک اثر تحقيقي نيست و نمي¬تواند يک مرجع تاريخي باشد.» چه ماهرانه خود را از دست نقادان رهانیده است. دیگر سعیده قدس را رها میکنم و بدون هیچ پیش داوری قضیه را بررسی میکنم اگر شما هم مثل من کنجکاو شده اید مرا همراهی کند.
باید خوب گوش کرد و دید. شوخی، شوخی کوچکی نیست! اگر دقت نکنی تیشه به ریشه بر میخورد لازم است که هوشیار باشی.اول باید دید قصه حقیقت دارد یا خیر؟ انگار همه مشکلات در تشخیص همین یک کلمه است..
اینکه به راحتی بگویم دورغ است یا حقیقت که نمی شود، باید بحث را گسترده تر کرد آیا اصلا میتوان به تاریخ اعتماد کرد؟ پاسخ چیست؟ بله.. اما گر نیک بنگری میبینی تاریخ هم با ما شوخی های بسیار در سر دارد! پس این “بله” گفتن هم نمی تواند ساده باشد دقیقا مانند “خیر” گفتن. آنسوی قضیه را نگاهی می اندازم، اگر تاریخ را دروغزن بخوانم یعنی اینکه بخواهم اینجا “فرود”(و یا به تعبیر اسلامی ندوشن “افول”) شمس را قبول نکنم ناچارم گواهی تاریخ برای “فراز” شمس را هم رد کنم. میبینی تاریخ چقدر زیرک است!
اما شاید “خط سومی” هم باشد، و آن اینکه شمس را با فراز و فرودش به رسمیت بشناسم. انگاره میکنی راه خوبی پیدا شده برای فرار از مهلکه! با خود و برای توجیه خود میگویم شمس هم آدمی معمولی بوده و باید “فراز” و “فرود” داشته باشد مثال همه آدمها(با عقل و منطق هم سازگار است) من هم آنرا می پذیرم تا به تاریخ دروغ نبسته باشم. احساس سبکی میکنم چون اتهام دروغگویی را از تاریخ برداشتم! چون میترسیدم قدرتش کلامم را و فکرم را و عقیده ام راه له کند. باشد همه اینها را می گذارم به حساب معمولی بودن شمس! و حرف زرین کوب را باور میکنم که شمس عاشق کیمیا بوده است و به روایات کمتر معتبر دیگر هم اعتماد میکنم و قبول میکنم کیمیا خاتون هم عاشق شمس بوده است(سندی در دست نیست اما اینکه دختری زیبارو و عفیف(به روایت افلاکی) از خاندان مولوی در آن زمان تا سن 25 سالگی ازدواج نکرده بوده برخی مورخین را به گمانه زنی واداشته است که در انتظار شمس بوده است-با منطق هم سازگار است-). به قول زرین کوب الفبای عشق زمینی را کیمیا به شمس یاد داده است و راه رسم زندگی لطیف زمینی را به او آموخت همه اینها را میپذریم چه اشکالی دارد که دختر 25 ساله و پیرمرد 60 ساله عاشق یکدیگر شوند که قصه عشق فراتر از این حرف ها است و به قول استاد زرین کوب «باید دید که عشق چه ها کرده و چه ها می کند» و این را هم می پذیرم که با توجه به تفاوت سن بین آنها اختلاف پدید آید همه اینها را قبول می کنم.
تا جایی که تاریخ خبر از رفتار مالیخولیایی شمس میدهد! اینجا دیگر انسانیت شمس دارد برایم خدشه دار می شود.
آنجا که دخترک بیچاره را از روی سوءظن «تهدید» میکند که حق خروج از خانه را ندارد و هنگامی که یکبار بدون اجازه از خانه خارح می شود او را تنبیه هم میکند و نسبت به او پرخاش میکند به حدی که کیمیا همسایگان را به کمک می طلبد و بعد از این ماجرا و پرخاش بر سر کیمیا، دخترک بعد از سه روز درد گردن میمیرد(نکند شمس او را کتک زده؟ خوب است ترس تاریخ اینجا اجازه اظهار نظر به اونداده است!). از یک طرف هرچقدر که نگاه میکنم نمیتوانم بپذیرم که شمس 60 ساله همسرش را به قدری آزار و شکنجه روحی و جسمی داده تا حدی که دخترک بیچاره بعد از ازدواج با شمس بیش از یک سال دوام نمی آورد و دق مرگ می شود. و چه بدتر برای توجیه عمل شمس گفته شود که کارش از دوست داشتن بوده است(یعنی همان بیماری سادیسم خودمان؟) و چه بدتر از آن که گفته شود روح خدا را در او دیده است و این بلا را سر دخترک آورده!
یعنی اینها را هم بگذارم به حساب معمولی بودن شمس؟ با سری افکنده می پذیرم و تاریخ خواندنم را دنبال میکنم! من که قدرت در افتادن با تاریخ را ندارم. قبول! اینها را هم با جمله ی اینکه شمس «معمولی» است و «زمینی» توجیه میکنم اما به شرطی که تاریخ بگذارد “شمس” تا انتها «زمینی» بماند.. همگان میدانیم که دیری نمی پاید که تاریخ تغییر موضع می دهد…(ادامه دارد)

قسمت دوم را بخوانید

سپتامبر 14, 2007

باران کوثری عزیز همه ما مقصریم، ما را ببخش

دسته: زنان, سینما،تلویزیون — سینا ر @ 1:54 ب.ظ

باران
باران بهترین بود. هرکس تنها چند سکانس از خون بازی را دیده باشد براحتی این قضیه را درک میکند. در دوران افول سینمای ایران هنوز ستارگانی هستند که باعث مباهات سینمای ورشکسته ما شوند هنوز سینمای ما سر بلند می کند چون “باران ها” را دارد. باران از نسل ما می آید و ستاره می شود و اینها هستند که باعث می شود استاد “تارخ” آینده سینمای ما روشن می بیند.
از شکیبایی و پرستویی و مشایخی حرفی نمیزنم چرا که آنها ماموریتشان تمام شده است و حالا وقت استادی اشان است.
دیروز شبکه ی دوم سیما داشت برنامه ی جشن خانه ی سینما را نشان میداد ما هم با ذوق و شوق فراوان نشستیم تا هنرمندانمان را ببینیم و کلی تحسینشان کنیم. یکی یکی اساتید آمدند چند کلمه ای گفتند تا نوبت به باران کوثری رسید و البته ترانه علیدوستی و بقیه بازیگران زن. صحنه ی تکان دهنده ای بود! دوربینها با وقاحت تمام به آنها نزدیک نمی شدند. آری به همین راحتی و به همین گستاخی. مردم حق نداشتند درخشش تندیس را در دست ستاره هایشان ببینند تنها به جرم زن بودن آنها. تنها به جرم آنکه از نسل “خودی” ها نبودند.

چه کسی این حق را دارد که باران و ترانه را سانسور کند چه کسی این حق را به آنها داده است با کدام مجوز؟ کدام مکتب و کدام مذهب و کدام قانون این حق را به آنها داده است؟باور کنید همه ی ما مقصریم من و تو! ما که ادعای روشنفکریمان گوش فلک را کر کرده است! اصلا چرا اجازه فیلمبرداری به دوربینهای سیما داده می شود؟ یعنی آنهمه آدم روشنفکر که آنجا هستند با اینکه این بی ادبی ها بارها تکرار شده نمی توانند جلوی تکرار آن را بگیرند؟
من به نوبه ی خودم از هنرمندان کشورم معذرت می خواهم و شرمنده هستم،آنقدر که نمیتوانم سر بلند کنم. بارها صحنه های سانسور هنرمندان کشورمان را از رسانه ی ملی(!) دیده ایم و خم به ابرو نیاورده ایم آنهم در عصری که به مدد تکنولوژی جزء به جزء بدن هنرمندان هالیوودی را در کشورمان از بچه 11 ساله تا پیرمرد 70 ساله روزی چند بار مرور می کنند! و اما وقتی به هنرمند کشورشان می رسد حق دیدن سیمایش را هم ندارند چون گمراه می شوند! کدام منطق مسخره و استدلال بی خرد پشت آن نهفته است؟ چرا جرات گفتنش را ندارید؟.. حداقل کاش فقط مشکلتان با روسری و بود آرایش! کاش اندکی صداقت داشتید..
روزی که پگاه آهنگرانی عزیز سر لوکیشن به خاطر پاره شدن طناب پوسیده و سقوط از ارتفاع، 6 ماه استراحت مطلق می گیرد هیچکس چیزی نمی گوید اما وقتی برای یک کمک فیلمبردار متاسفانه اتفاق بدی می افتد یک گزارش ویژه در 20:30 به آن اختصاص می دهند. شاید جرم پگاه این بود که در انتخابات ریاست جمهوری عضو ستاد معین بود!

سپتامبر 5, 2007

چگونه بهترین پستت را همه بخوانند

دسته: وبلاگستان — سینا ر @ 11:05 ق.ظ

نمیدانم اسم این کار را چه میتوان گذاشت، بازی و یا شاید یک ایده نو برای پیشرفت وبلاگستان فارسی.
یک دوست خوش ذوق، وبلاگی را با عنوان بهترین پست ایجاد کرده است که در آن هر بلاگر می تواند بهترین پست خودش را از دیدگاه خود انتخاب کرده و در این وبلاگ قرار دهد تا دیگران بخوانند و البته شما هم میتوانند بهترین پست دیگران را بخوانید. این کار هیچ مزیتی هم نداشته باشد می تواند یک شور و شوق در فضای یخ زده ی وبلاگستان ایجاد کند(مثل تمام بازی های وبلاگی) و همچنین یک لیستی از بهترین ها را در اختیار خواهد گذاشت. شاید با مروری بر این پستها به راحتی بتوان شاکله ی کلی و سطح وبلاگستان و وبلاگنویسان ایران را تشخیص داد. بنابراین کار نیکویی است.
من هم از همه ی دوستانم درخواست میکنم که بهترین پست خود را انتخاب کرده و برای وبلاگ بهترین پست ارسال کنند. باشد که همه با هم در غنای هرچه بیشتر وبلاگ پارسی بکوشیم.

وبلاگ روی وردپرس.کام.