حدود یک سالی است که با سایت قطار همکاری میکنم، با تمام محدودیت هایی که دارد اما بسیار دوستش دارم…
این مطلبی است که برای تولد یک سالگی قطار نوشته ام شاید خواندنش خالی از لطف نباشد!
لازم به توضیح است که اولین بار از طریق سایت صبحانه با قطار آشنا شدم اما اکنون آن را به صبحانه و بالاترین ترجیح می دهم. به هر حال مزیت اینگونه سایتها این است که شما در مدت کوتاهی به اخبار روز دست پیدا می کنید..
در ضمن دوستانی که مایل به همکاری با قطار هستند این سایت همچنان از بین وبلاگ نویسان عضو می پذیرد..
می 27, 2007
تولد قطار
می 21, 2007
ما و کافه نشین ها
نمیدانم این ستون “ما و کافه نشینها”ی روزنامه “اعتماد” که به قلم آیدین آغداشلو نگاشته شده است را خوانده اید یا نه؟ بدجوری حال کردم، دمش گرم! خوب اگر هم نخواندید با اینکه وقت نداشتم برای شما پیدایش کردم و اینجا گذاشتم فقط رحمت کلیک کردن را بکشید!
مقاله با این توضیح از روزنامه اعتماد شروع می شود:
“آيدين آغداشلو به درخواست ما يادداشتي نوشته است. نوشته يي آکنده از خاطرات دور که در آن رد نويسندگان و روشنفکران سالهاي گذشته ديده مي شود. قسمت اول اين يادداشت را مي خوانيد.”
همین چند خط مرا تحریک کرد که…
ما و کافه نشین ها (قسمت اول)
ما و کافه نشین ها (قسمت دوم)
را به دقت بخوانم!
می 17, 2007
از املیسم تا فکلیسم
روزگاری است که می بینم جامعه ام بند بند از هم می گسلد و در این روزگار قحطی و فراوانی اندیشه! من تنها می توانم شاهد باشم و البته بخوانم و بنویسم و به قول کافکا “با نوشتن از صف مردگان بیرون بجهم” و دلم اینگونه خوش باشد…
شریعتی اولین کسی بود که واژه املیسم و فکلیسم را به کار برد آنهم نه اینکه این واژه ها را در مقابل هم، بلکه در کنار یکدیگر و همکار و هم هدف قرار داد.
روزگار شریعتی شاید روزگار اوج املیسم بود و جامعه کنونی من هم به نوعی فراز و اوج فکلیسم. شریعتی در مقال زیر این دو اندیشه را یکسان و مسخ شده و ترویج آنها را با هدف مشخص می پندارد.
“…چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید و نه رشد فکری و نه شخصیت یافتن واقعی و نه آشنائی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، براندام اینان درید و آنگاه نتیجه این شد که همان شاباجی خانم شد که بود انتها به جای حنا بستن، گلمو می زند! و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می کند و پاسور می زند. از خانه به خیابان منتقل شده است. همو است که فقط تنبانش را در آورده است و بس! یک ملا باجی اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا بزور در آورد چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
اما مسئله به همین سادگی ها هم نیست. زن روز آمار داده است که در ده سال، موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است و این تنها علت غائی همۀ این تجدد بازبها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تاکنون فلج بود، زندانی بود و از این حرفها…
اما اینها باز یک فضیلت را دارایند، یعنی یک امتیاز نسبت به رقبای(رفقا) املشان، همان کلاغ سیاههای خانگی. یعنی همان صورت دیگر از همین ماده(!) آنها با آن حرکات متهوعشان آبروی بیچارۀ اروپا را می برند، تمدن را بد نام می کنند و اینها با این سکنات متعفنشان آبروی بیچارۀ اسلام را، تدین را به ننگ می زنند و در این بازی آلوده و دروغین و زشت این دو بازیچه های کهنه و تازه، اسلام و اروپا هر دو بی تقصیر و مظلوم، بدنام شده اند.
چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صف متجانس متخاصم پیدا کرده ام. هروقت آن ملا باجی گشنیز خانم ها را میبینم میگویم باز هم آنها و هروقت آن جیگی جیگی ننه خانم ها را میبینم میگویم باز هم اینها.”
میگویند کلام حق نمیمرد و انگار این یک گزاره صادق است، چرا که بعد از این مدت از رفتن شریعتی همچنان کلامش در خیلی از موارد پویا می نماید. و شاید راهنما.
می 9, 2007
اما
به قول جلال…
«باید دید که آدم چه به راحتی، تن به هر وسوسه ای می دهد و دنیای ذهنش به هر امایی، چه طور خراب می شود. عین یک برج کبریتی!»
فاصله آنچه که گفته می شود و آنچه که عمل می شود چقدر زیاد است! عجب دنیایی باحالی داریم، همه چیز هم خوب است هم بد! فقط به این بستگی دارد کجا به نفع من باشد کجا به ضرر من!!
و من تنها میتوانم بگویم «خدایا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار»
تا 200 روز آینده چند کنکور دارم! دوستان عزیزم اگر کم پیدا بودم حتما می بخشید! حسابی درس خوان شده ام اینروزها، خودم هم باورم نمی شود…
این مطلب(شعر!) زیبا را با عنوان تا بهشت با زنجیر از شیرزاد حتما بخوانید. در قطار هم لینک داده ام اما دوست داشتم اینجا هم باشد تا همه دوستانم بخوانند.
به خیلی چیزها می شود ربطش داد! از حجاب اجباری بگیر تا خیلی چیزهای دیگر.
می 2, 2007
این چند خط و یک دنیا حرف….
“خون بازی”، هیمن چند خط را دیدم
- دیدن سکانس زیبای آکاردیون بازی باران کوثری سر میز شام و اشکهای تاثیرگذار رایگان و فرهی
- جستجوی با ولع کوثری به دنبال مخدرش در هرزآب های کنار جاده
- و دیدن چندین سکانس س*کسی مستند (البته 16-) در سالن سینما!
- گیر دادن به پیراهن آستین کوتاه و چند تار مو!
- نمایش عمق فاجعه در جامعه ایران(مستند و غیر مستند)
روز جهانی کارگر، فقط این چند خط را دیدم
- «شعار» “مرگ برحامی سرمایه” کارگران
- کار از کارگر سود و افاده و پز برای سرمایه دار!
- دیدن بله قربان گویی های این و آن برای اینکه یک پاپسی از ته مانده غذای ارباب به آنها بماسد!
- بی رونقی وبلاگستان فارسی در مورد این موضوع(نمیدانم اگر موضوع روسری برداشتن هم بود همین می شد یا کارگر آنقدر جذابیت ندارد!)
- صدای ورق خوردن اسکانسهای… وای حالم دارد بهم میخورد! اسکناسهایت را از جلوی چشم من دور کن وگرنه گردنت را خورد میکنم!
شاید بی ربط:اشکهای باران کوثری در سکانسهای مختلف فیلم چقدر حرف با خودش دارد.. آن دست کوبیدنها به زمین و آن نگاههای تاثیر گذارش قشنگ معلوم است که خسته شده…
انتخاب دسته برای این پست چقدر سخت بود!
پ ن: روز معلم هم مبارک! به نظر من هر روز روز معلم است، بنابراین اختصاص یک پست مناسبتی به آن بی معناست ضمن آنکه من جسارت آن را ندارم که با قلم خودم در مورد مقام معلم بنویسم